حقیقت

بین خواب و بیداری هستم که تلفنم زنگ میزند. اکس رئیس و البته رئیس تو بی ام هست. میگوید یواش یواش پک کن که دیگر باید بیایی این طرفی. بین خواب و بیداری نمی دانم چی میگویم. گوشی را که میخواهم قطع کنم به زور چشم چپم را باز میکنم. چشم راست دلش نمی خواد باز بشود. یاد مربی یوگا میفتم که میگفت از خواب که بیدار میشوید یک دفعه ننشینید. به سمت راست میچرخم. دست راستم را زیر سرم صاف میکنم و به سمت بالا میکشم، پای چپم را به سمت داخل بدنم خم میکنم و زانویم را روی زمین میگذارم. کف دست چپ را روی زمین میگذارم و با تکیه به آن بلند میشوم و مینشینم. پلک راستم را با انگشت به سمت بالا میکشم. چشمم ناراحت است. سعی می کنم آرام باشم ولی مضطربم. من همیشه یک فوبیا داشتم و آن این بوده که از زمان می ترسم. از اینکه زمانم دست خودم نباشد. از اینکه نتوانم زندگیم را آن طوری که میخواهم برنامه ریزی کنم. از اینکه مجبور باشم ساعت خاصی جای خاصی باشم. از این که برای انجام کارهای مورد علاقه ام، زمان کم بیاورم.  شاید بشود اسمش را گذاشت تایموفوبیا...

برای خودم یک لیون چای با خرما می آورم. هنوز دارم به این فوبیا و این کار فکر میکنم. پلک سمت راستم میزند. درست که مطمئنم این کار تایپ من نیست ولی مطمئنا فرصت خوبی است برای اینکه برنامه ریزی را بهتر یاد بگیرم. به خودم میگویم باید از همین الان شروع کرد. به جای غصه خوردن باید برنامه ام را روی کاغذ بگذارم. نیم ساعت بیشتر وقتم را نمیگیرد. برنامه ی کاغذیم را روی در کمدم میزنم. حالا همه چیز به نظر بهتر می آید. همین کاغذ بهم یادآوری میکند که اگر تنبلی نکنم، برای همه ی کارهای دلخواهم وقت دارم.

چایی یخ کرده ام را عوض میکنم و این بار با خیال راحت تر مینشینم. پلک سمت راست هنوز میپرد...

...........................

بهتر نگاه کن. من هیچ جا منتظر کسی ننشستم. زندگی من جایی متوقف نشده است.  آدم ناراحتی هم نیستم. خوب نگاه کن! زندگی من جریان دارد. هم زندگی درسی هم کاری هم عاطفی ... ببین اطرافم آدمهای زیادی هستند که دوستشان دارم و دوستم دارند. اگر کمی بالاتر بروی و از آنجا به زندگی من نگاه کنی، همه چیز زندگیم سر جایش است. من نمیتوانم ذهن هفت میلیارد آدم را کنترل کنم. نمی توانم به هفت میلیارد آدم ثابت کنم که خوب هستم. نمی توانم برای هفت میلیارد آدم خوب باشم! 

خودم نوشته بودم که وقتی طرف حسابت خداست، دیگر هیچ کدام از آن هفت میلیارد مهم نیستند. من هیچ کاری را برای کنترل ذهن دیگران انجام نمیدهم. نه! هیچ کاری را برای دیگران انجام نمیدهم. اگر نیکی کنم مطمئن باش توی دجله میندازمش و منتظر جواب آدمها نمیمانم. اگر هم بدی ببینم، ساکت نمینشینم. از خودم دفاع میکنم.

من خودم را یک دختر موفق و شاد میدانم. دیدهای دیگر به من، بسته به هفت میلیارد طرز فکر متفاوت، هفت میلیارد نوع است. و هر کسی فقط یکی از این هفت میلیارد را سهم دارد نه بیشتر!

.............................

حقیقت، یعنی آن چیزی که تو خلوت، وقتی کسی نیست و ترسی از مورد قضاوت قرار گرفتن نیست، من میدانم و تو هم میدانی.

من، تو و اویی که از ابتدا بین ما بوده. 

هر کس و هرچیز غیر از این سه نفر، خارج از این بازیست.

/ 10 نظر / 14 بازدید
داود (خورشید نامه)

لابد

رضا

با سلام و درود فراوان بر شما دوست عزیز و گرامی و آرزوی تندرستی و سعادتمندی شما در تمامی مراحل زندگانی و آرزوي قبولي عزاداريهاي شما از در درگاه حق در غم شهادت بي بي بزرگ دو عالم .. باستحضار حضرت عالی میرساند کلبه درویشی حقیر با مطلبی آموزنده با عنوان. .."..خانه تكاني دلها با ياد خدا "...بروز شده است ..خوشحال خواهم شد دیدن کنید و نظرات ارزشمند خود را مرقوم فرمائید ، مثل همیشه منتظر قدمهای سبز و حضور گرمتان هستم..ماه من ! غصه اگر هست بگو تا باشد...معني خوشبختي بودن اندوه است...اين همه غم و غصه...اين همه شادي و شور ...چه بخواهي و چه نه ..ميوه يك باغ اند ..همه را با هم و با عشق بچين ..ولي از ياد مبر ..پشت هر كوه بلند ...سبزه زاري است پر از ياد خدا ..و در آن باز كسي مي خواند ! كه خدا هست ...التماس دعا و خدا نگهدارتان [گل]

کتایون

منم مثله تو فکر میکنم ولی اطرافه من آدمه خوب هست ولی کسی برای من نیست زندگیه حاشیه ای تا حالا توش بودی؟ اینکه تو سعی میکنی خوب باشی و همه چیم خوبه ولی متعلق به چیزی یا کسی نیستی هستی ولی تو حاشیه ای موقعه انتخاب همیشه یکی هست که از تو جلوتره !

حميد و ...

سميرا جان من كه اين آقاي شيرزاد رو نميشناختم ولي وقتي وارد وبلاگت شدم و اين مطلبو خوندم چنان غمي اومده تو دلم كه باور كردنش واسه ي خودمم سخته . روحش شاد

سمانه

تعریف حقیقتت رو بخورم.[نیشخند]

سهیل

چه جور هم دوست داریم.

مامان الیانا

خیلی زیبا حرف زدید وقتی طرفت خداست دیگر هیچکدام از آن هفت میلیارد مهم یستند ....[گل]

مرضی

آها... واقعا موافقم هیچکدام از آن هفت میلیارد مهم نیستند دوستش داشتم