و همچنان زندگی

سال هشتاد و نه را دوست داشتم. از سالهای قبلش بیشتر. سال هشتاد و نه آدمهایی کنارم بودند که دوستشان داشتم و دوستم داشتند و افکار و رفتارشان را می پسندیدم. آدمهایی که وجودشان بهم آرامش میداد و همین آرامش باعث میشد که بتوانم با خیال راحت تر و تمرکز بیشتر به خواسته هایی که از زندگی داشتم برسم. شاید مزه بیشتر این آرامش به این خاطر بود که قبل از آن سال بدی را گذرانده بودم. سال رخوت. سالی که زندگیم هیچ پیشرفتی نداشت. و هیچ وقت یادم نمیرود که یک بعد از ظهر نیمه سرد یکی از روزهای ماه آخر پاییز بود که با اعصاب خرد و پاهایی که میلرزید رفتم پارک نیاوران و نشستم تنها با خودم فکر کردم. هیچ وقت یادم نمیرود که به خودم گفتم ببین سمیرا تو این یک سال نه با دوستهایت ارتباطی داشتی نه فامیلت. نه به درست رسیدی و نه کاری کردی. به خودم گفتم دستهایت را باز کن و ببین هیچ چیزی نداری. گفتم یک شکست خورده ای! حتی خوش هم نگذروندی که به خودت بگویی حداقل این مدت به خوش گذرونی گذشته است. به خودم گفتم ببین دختر دل به مردی دادی که به هیچ جا باهاش نمیرسی. اگر هم برسی جای خوبی نیست. اگر آینده ای هم داشته باشد زندگی با یک مرد به ظاهر تحصیل کرده اما خودخواه لجباز کوتاه فکر بد دهن است. مردی که احترامی برای دیگران و به خصوص زنها قائل نیست. مردی که زنی را می خواهد که تنها کلمه ای که بلد است چشم باشد. زنی که توسری بخورد و دم بر نیارد. که فحش بشنود و لبخند بزند. زنی که فقط باشد و همه ی بودنش برای آرامش آن مرد باشد و خودش نه خواسته ای داشته باشد نه هدفی. مردی که در نهایت بهترین زن برایش فقط میتواند یک سیب سرخ شیرین آب دار باشد نه یک انسان! هیچ وقت یادم نمیرود چقدر ناراحت بودم و در همان ناراحتی به خودم گفتم آسان نیست. از این به بعد هم ناراحت خواهی بود و گاهی احساساتی خواهی شد ولی تحمل کن که با تحمل کردنش هر چقدر هم که طول بکشد، یک عمر زندگی خودت را نجات دادی. آن روز تصمیم گرفتم که دیگر برایش خوب نباشم. و هنوز هم یادم نرفته است که همان روز، همان جا، جایی که برای اولین بار باهاش پیمان بسته بودیم نشستم و تا دلم خواست گریه کردم. هنوز یادم است ولی دیگر این خاطره ناراحتم نمی کند. بلکه تنها حسی که دارد حس غرور است. خوشحالم که توانستم توی آن شرایط، و با وجود اینکه بسیار احساساتی هستم، این تصمیم را بگیرم و با همه ی سختی ها و زمانی که برایم طول کشید عملیش کنم.

از همان روز تا الان دوستهای بسیار خوبی داشتم که کنارم بوده اند. دوستهایی که هر کدام یک دنیا برایم ارزش دارند. دوستهایی که برایم برکت آوردند. از همان روز تا همین الان هر روز زندگیم بهتر شده است. زندگی کاریم آن طور که میخواستم جلو رفته است و الان در آغاز راهی هستم که همیشه آرزویش را داشتم. باز هم نمیخواهم زیاد طول و تفسیر بدهم. فقط خطاب به یک دوست:

همیشه دوستم خواهی بود، همیشه جای خاصی در دلم خواهی داشت، همیشه آرزوی خوشبختیت را خواهم داشت، همیشه خوشحالیت، خوشحالم خواهد کرد حتی اگر بنا به جبر زندگی دیگر نبینمت. تمام آرامش و پیشرفت یک سال گذشته ام را مدیون تو هستم.

/ 10 نظر / 11 بازدید
پری کوچولو

چقدر قشنگه که آدم بتونه حس کنه با تمام روزای سخت و قشنگ، با تمام خاطرات خوب و بدی که ما رو گذاشتن و رفتن....ززززززندگی همچنان ادامه داره و این تویی که می تونی انتخاب کنی چه جوری ادامه پیدا کنه!

مامان الیانا

چقدر خوبه بعضی ادمها اینقدر تاثیر مثبت بر زندگی ما دارند [قلب]امیدوارم موفق وشاد باشی عزیزم[قلب]

همایون

نمیدونم چی باید بگم.

میثم کرمانی-میرزای سابق

هر کسی باید یک چنین روزی را در پارک جمشیدیه خودش بگذراند تا کمی آدم تر شود! من یک بعد از ظهر مشابه شهریور 89 توی حیاط دانشگاه گذراندم و هنوز هم از تصمیمی که آن موقع گرفتم خوشحالم همیشه خوشحال و سرشار از زندگی باشی

مکتوب

موفق تر و سربلند تر از این هم میبینیمت انشاءالله .

صدف

سلام.خیلی خوب بود. میتونم بپرسم اون دوست که کمکت کرد کی بوده؟البته اگه فوضولی نباشه

شایسته

مطمئناَ قدرت اصلی از خودت بوده ولی نباید تاثیر اون دوست خوب رو نادیده گرفت . در کل خوشحالیم که خوشحالید .

صدف

تعدادی شونو.