پاییز

بوی پاییز می آید...
بوی دلتنگی های بیشتر...
بوی تو،
بوی من؛
بوی عشق...

مستی های پنهان...
بوی باران،
بوی خواستن و نتوانستن...
بوی آرزو،
بوی تنهایی،
بوی عشق...

....

و برای من بوی انتظار. انتظاری که هیچ وقت به سر نرسید.

انتظاری که روز به روز  تلخ تر شد.

بوی تو...

بوی عشق...

بوی تنهایی...

...

روزها میدوم. از این اداره به آن اداره، از این سازمان به آن سازمان، از این دانشگاه به آن دانشگاه، از این شرکت به آن شرکت و.... و ... و ... و کارهایی که سر تمام شدن ندارند. گهگاه این وسط یکی پیدا میشود که به به و چه چه کند و بگوید چه دختر اکتیوی. گهگاه به تعریف ها لبخندی میزنم. اما شب ها گریه میکنم. به خستگیهایم، به ترس هایم، به دل شکستگیهایم. ولی باز صبح دیگری می آید و با خودم میگویم همه چیز درست میشود. میگویم اگر دیر بجنبی کارهایت عقب میفتند. میگویم برای اینکه راهی که انتخاب کردی را بتوانی بروی باید خیلی قوی تر و سخت تر باشی. باید آماده بشوی.

باید آماده ی سختی های بیشتر بشوی سمیرا...

...

این هم حال و هوای روزهای پاییز

/ 10 نظر / 16 بازدید
توحید

سعی کن سرسخت تر بشی اما سنگ نه! گاهی وقتا پشت سرت رو هم نگاه کن ببین چقدر راه اومدی. نگاه به عقب صرفا یادآوری خاطات نیست!!!

هميشه جوان

زندگی هدیه خداوند است به شما و شیوه زندگی شما،هدیه شماست به خداوند.

محمد بخشی

بیا اینو بگیر و گریه نکن [گل]

مهرداد

امیدوارم کارهات روی غلتک بیفته و روزهات شادتر سمیرا جان [لبخند]

امین

جالبه... ولی به هر چی فک کنی می رسی...

سهیل

یه پست پایین تر: طاقت بیار!

خدایی که شکست خورد

سلام جالبه اما ادم از زیادی این در اون در زدن واقعا خسته میشه وبلاگتو از فیس بوک و از دوستای پیمان پیدا کردم نمیدونم چرا تاحالا ندیده بودم موفق باشی.

سمانه

مسافر کوچولو این روزا هم میگذره و تو هم بار وب ندیلتو جمع میکنی و از پیشمون میری. اونوقت نوبت ماست که ناراحت بشیم[ناراحت]

عالی بود!