از دوستمان

 

بنام خدا
از سمیرا خواهش کردم این پست را اینجا بگذارد چرا که در باره دوستمان است.
تلخ بود خبر مثل طعم هفتمین سیگار پشت سرهم تلخ تر از ان قهوه ای که با هم آن عصر توی چایخانه سنتی بولینگ عبدل خورده بودیم اولین بار که دیدمش توی یک جلسه وبلاگی بود وقتی هم را پیدا کردیم گفت : داود خودتی؟!   می خندید و هیجان داشت گفتم: به نظرم ! گفت: خیلی با حالی....
با سه کلمه ساده رفیق شدیم . می رفتیم و می امدیم هر هفته به عشق اینکه هم را ببینیم و دوستانمان را فارغ از هر چیزی که انجا گفته می شد یا ناگفته می ماند همیشه در برخورد هایش محبتش را اشکار می کرد چه حضوری و چه در کامنتهایش – این را حالا نمی گویم برای اینکه عادت داریم بعد از رفتن هر کسی در باره اش اینطور حرف بزنیم او واقعا همینطور بود کامنتهایش هنوز هست و موید این مدعا – ندیدم و نخواندم که کسی را از خود رنجانده باشد که هیچ همواره یک نوع محبت ساده و خالی از اغراق در کلامش بود پستهایش را اگر بخوانی انجا که از دوستانش حرف میزند همیشه با محبت و احترام سرشاری است .
ساده و معمولی بود معمولی بودن یک ویژگی منحصر بفرد است آنهم در دنیایی که همه می خواهیم خود را یک پخی نشان دهیم  در نوشتن ایده داشت اما ادعایی نداشت دوستی را ارج می نهاد . وقتی چندین ماه به دلیل دلتنگی و خفقان این  زندگی  دیگر نمی نوشتم فراموشم نکرد یادم می آید عصری بود توی پیاده روی جلوی حسینیه ارشاد تلفنم زنگ خورد دیدم شیرزاد است حال واحوال کردیم گفت : رفیق بهت نزدیک تر شدم سری به ما بزن _ توی یکی از این ایستگاههای مترو مشغول بود _یک وقتی بی دلیل وبلاگش را فیلتر کردند دوستانش گفته بودند چرا از پرشن بلاگ نمیری  از قول گوزنهای کیمیایی نوشته بود : خونمه بابا کجا برم!   وقتی آخرین پستش را در پرشن بلاگ می خوانی نوشته است که از خانه اش می رود فقط به خاطر اینکه دوستان عزیزش برای کامنت گذاشتن اذیت نشوند.
دوستی برایش حرمت داشت.
امروز توی مراسم ختمش در آن موسسه خیریه نشسته بودم و به عکس بزرگش که لبخند غمگینی داشت و چشم از چشمم بر نمی داشت خیره بودم خطیب می گفت : با دوستانش کوه بوده اند دوستانش سقوط می کنند می رود که به آنها کمک کند...سرش به سنگ می خورد ....جانش را نیز پای دوستی داده بود خیلی از ماها سرمان به سنگ می خورد از روی نا آگاهی تا به خود آییم اما سنگ شیرزاد گویا خود آگاهی بوده است.  یادم می آید روزی با هم این جمله دکتر شریعتی را بحث می کردیم : "خدایا تو خوب زیستن را به من بیاموز من خوب مردن راخود خواهم آموخت " شیرزاد گویا خوب آموخته بود کلمه مرگ را درباره دوستانم به کار نمی برم در باره او که هرگز...
ما از دنیای مجازی آمدیم و در عالم واقع هم را یافتیم و اینک می بینم که حقیقت دوستی را چه زیبا زندگی کرده است.
این را نوشتم نه برای تسلیت برای اینکه می دانم خواهد خواند مطمئنا...
داود پورامینی

 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داود (خورشید نامه)

ممنون سمیرا...

حسن

. . . چی میشه بنویسم . . .

کاتیا

هی سمیرا... خوب بود. خوب... اصلا همه ی ماهایی که دیده ایمش یک جوری میگوییم خوب بود که هر کسی ندیده سوز ته دل ما را می‌گیرد...

داود (خورشید نامه)

مریم و عیسی لوط تنها هود تنها شب بود و هرشب داود تنها

محک

تقدیم به یه دوست که نیست ولی هم دنیا بودیم (دنیا مجازی ) من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را میخوانم و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه میمانم ...خدایش بیامرزد سمیرا جان با اجازت لینکت کردم همین

فرهاد

تسلیت می گم...ایشالا غم آخرتون باشه[گل]