Sunset_Sunrise

     مثل آبی بود که روی آتش بریزی.

     تمام شد و به همین راحتی دفترچه تمام خاطراتش را با خودش بست. همه ی امیدهایی که بهش بسته بودم، همه ی دلخوشیهایی که ازش داشتم، همه ی دلبستگی هایی که با خودش برایم آورد، همه ی سختیهایی که برایم داشت، همه ی خوشحالیها، ناراحتیها، اضطرابها، دل بریدن ها و ...

     عجیب ترین دوران زندگی من بود. دورانی که انواع و اقسام حس های پیچیده را تجربه کردم. اتفاقهایی در زندگیم افتاد که هیچ وقت فکرشان را هم نمیکردم. آدمهایی در زندگیم آمدند و رفتند که فکر میکردم فقط میتوانند شخصیت های فیلم های چیپ تلوزیونی باشند. شاید حالا بتوانم بگویم بیشترین و مفید ترین تجربه های زندگیم، متعلق به همین دوره بوده است. دوره ای که دیگر تمام شد و با تمام شدنش به هرچیزی که متعلق به خودش بود، یک مهر خاطره زد. خوشحالم از این پایان و ناراحتم از اینکه گذشت یک دوره از زندگیم را با دل و جانم حس کردم.

     جلسه دفاعم، دفاع نبود. ماراتن بود. طولانی ترین و سخت ترین جلسه دفاعی که خودم تا به حال دیده بودم. از یک جلسه یک ساعت و پانزده دقیقه ای که مشاور خودم کمر به کوبیدنم بسته بود، با نمره ی A جان سالم به در بردم.

     تمام شد...

     تمام شدی...

     حالا دیگر میتوانم با خیال راحت فعل تمام شدن را صرف کنم.

/ 6 نظر / 24 بازدید
:)

تو خودت نمره ی بیستی جیگیلی! [گل]

شيطوني

سلام دوست خوب، موفق و سربلند باشي وبلاگه محشري داري اگه وقت كردي به سايتم يه سري بزن متشكرم

مرضی

آفرین تبریک می گم و شرمنده که نتونستم بیام اما اگر مهمونی شام بدی حتما می یام انشالله میام [نیشخند]

saleh

سلام دوست عزيز خسته نباشيد وبلاگ جا لب و قشنگي داري ...اگر مايل باشي همو لينک کنيم ؟ اگر دوست داشتي منو با نام عاشق هرچي هستي بياتو لينک کن ... بعد به وبلاگم بيا و در قسمت نظرات بگو تا با چه عنواني لينکت کنم ...دوست عزیز با این کار بازدید جفتمون زیاد ... بیا به وبلاگم اگه خوشت اومد بعدا ... یه نگاه ضرر نداره ... تشکر و موفق باشي

حسین

تبریک . راستی هلیا، آن کتاب را تمام کردم ... مرسی از آن هدیه ی زیبا... گرچه من آخرش نفهمیدم که هلیا الان کجاست! و زیرباران دست های که را میگیرد.

سعید از بلوچستان چابهار

سلام عالی بود