عادت عاشقی

گره ها را که یکی یکی انگشت هایم باز می کند، راه نفسم باز تر میشود. هیچ چیز به آن دشواری و پیچیدگی که فکر می کردم نبود. حتی یک  دو دوتای ساده هم نمیخواهد. گفته بودم که فقط زمان لازم است. زمان که میگذرد ، رحمتی که چشم به راهش بودم روشن تر از روز، خودش را نشان میدهد. آنقدر ساده و آنقدر دلچسب که عاشق تمام حکمت هایش میشوی.

شاید زیباترین نتیجه ی همه ی این اتفاق ها، برقی است که توی قهوه ای های تلخ مینشیند.

..........

یک روز بهم گفت دختری می خواهم یک چیزی بهت بگویم که خیلی با خودم کلنجار رفتم که بگویم یا نه. آخر به خودم گفتم بعضی چیزها را شاید پدر و برادر آدم نتوانند بگویند و وظیفه ما که دوستت هستیم هست که بگوییم.  گفت میدانم فهمیده ای و بد برداشت نمیکنی. اگر نمیگفت هم بد برداشت نمیکردم. حرفهای او را هیچ وقت بد برداشت نمیکردم.  گفت شاید برای بعضی دخترها این طوری باشد که فقط مردهایی که دوستشان دارند طرفشان بروند. و وقتی کسی نزدیکشان میشود بتوانند اعتماد کنند که از دوست داشتن است. گفت ولی برای تو میتواند این طوری نباشد. گفت هر پسر و مردی حتی از مصاحبت با تو لذت میبرد و نزدیک شدنشان حتما به این معنی نیست که دوستت دارند. ازم خواست که مواظب خودم باشم و زود اعتماد نکنم. ازم خواستی که مواظب خودم باشم. 

حالا چهل روز گذشت. بیشتر از چهل روز. چهل روز بدون اینکه ببینیمت، بدون اینکه صدایت را بشنویم، بدون اینکه به وبلاگهایمان سر بزنی. چهل روز را با یک حسرت و یک کاش و یک چرا گذراندیم. خجالت می کشم بگویم ولی زندگی لعنتی این طوری است. زندگیهای ما همچنان ادامه دارد. زندگی ادامه دارد و میدانیم که دیگر هیچ وقت لبخندت را نخواهیم دید. زندگی ادامه دارد و میدانیم هیچ وقت تلفن هایمان زنگ نخواهد خورد که صدای گرم و احوالپرسی ای که خاص خودت بود را بشنویم. زندگی ادامه دارد ولی هیچ وقت دلمان نخواهد آمد که شماره ات را از توی گوشی هایمان پاک کنیم. زندگی ادامه دارد ولی هیچ وقت مهربانیها و خوبیهایت را فراموش نخواهیم کرد. زندگی هایمان ادامه دارد ولی با آهی که هر وقت یادت بیفتیم نفسمان را سد میکند. چهل روز گذشت و همه ی چیزی که از تو برای چنگ زدن داشتیم، یک مشت خاطره بود. چهل روز گذشته ولی حالا نزدیک تر از قبل داریمت. به اندازه یک چشم بستن و تصور کردنت. حالا دیگر خانه ی همیشگیت را بلدیم و هروقت که بخواهیم میتوانیم به دیدنت بیاییم. 

چه اتفاقهایی که تو این چهل روز افتاده شیرزاد و چه حرفهایی که برای گفتن دارم...

..........

تازه عادت کرده بودم که تو تنهایی بمونم

ولی وقتی تو رو دیدم دیگه گفتم نمیتونم

تازه عادت کرده بودم که باشم تنهای تنها

تا که دیدمت دلم گفت تویی اون عشق تو رویا

تازه عادت کرده بودم، تازه عادت کرده بودم...

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هم راز

عشق چيست و در آينده چه همسري را انتخاب مي كنيداگر مي خواهيد بدانيد جذب چه كساني مي شويد ويا با چه كساني ازدواج خواهيد كرد.. سري به اين وبلاگ بزنيد http://hypnotherapy.blogfa.com

مهسا

خیلی سخته ...با انتخاب خودمون نمیاییم که با انتخاب خودمون بریم...

همایون

تازه عادت کرده بودم که تو تنهایی بمونم تازه عادت کرده بودم که باشم تنهای تنها تازه عادت کرده بودم...

همایون

آپ نمی کنی ؟

محک

روحش شاد و خدایش بیامرزد . یه وال داشتم ولی باشه یه وقت دیگه همین بای

سمیه

[گل]تسلیت... چه غمبار..

زانتین

سمیرا امروز اومدم دوباره بنویسم همه دوستام رفته بودن فقط تو موندی که می نویسی وبلاگستان بوی خاک گرفته دلم گرفت

مهسا

رحمته چی بود بلاخره؟