برای امروز، فردا و همیشه‌ام

یک لحظه دل گرفتگی بود...

یک لحظه خماری...

مثل اینکه تو اسمم را صدا کرده باشی و من تمام زنانگی هایم را به پایت ریخته باشم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

که عشق آسان نمود اول

.

.

.

مشکل ها...

مشکل ها!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

حریفت نای ناله کردن هم ندارد.

دست نگه دار!

وقت زخمه زدن نیست...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

      شاید کمی سرد به نظر برسند، شاید کمی غرور داشته باشند، ولی همیشه هستند. همیشه میتوانی رویشان حساب کنی. می توانی مطمئن باشی که از روی هیجان کاری را انجام نمیدهند. که اگر حرفی میزنند، قدمی برمیدارند، حسابی در موردش فکر کرده اند و سبک سنگینش کرده اند. که میدانند دارند چه کار میکنند. همانهایی که اگر طرفت آمدند، بی بهانه نمیروند. چرا که آمدنشان با دلیل بوده است.

      اگر آدمهایی از این تیپ سر راهت قرار گرفتند، حسابی قدرشان را بدان.

      همانهایی را میگویم که اگر تکیه گاهت شدند، هیچ وقت پشتت را خالی نخواهند کرد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

     رویای هر شبت را ازت میگیرد و تا بخواهی به خودت بیایی خودش جایگزینش شده.

     بدون اینکه حرفی بزند، بدون اینکه حرفی بزنی، میدانی و میپذیری که این شیرین ترین رویاییست که میتوانی داشته باشی. شیرین تر از همه ی آن چیزی که تا به حال برای خودت بافته ای.

     شیرین و شدنی...

     شیرین و واقعی...

     پس تا میتوانی مزه مزه اش کن. تا میتوانی بچشش. این ناب ترین شیرینی ای که در همه ی دنیایت وجود داشته است و وجود خواهد داشت.

***

روی تو جان جان است از جان نهان مدارش

آنچ از جهان فزون است اندر جهان در آرش

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

اگر مسئولیت پذیر نیستی، هیچ وقت محبت نکن.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

تو هی بنشین حرف بزن و آرزوهایت را تو بوق و کرنا کن، من کنار آرزوهای خودم، آرزوهای تو را هم زندگی میکنم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

تو که ابراهیم بودی؛ گله ام از خداست که وقتی به ذبح عشق اسمائیلیم نشستی، تنها نظاره کرد.

یعنی هیچ گوسفندی نبود؟

>>>

این شهر زیباست. زیباترین شهری که تا به حال دیده ام. ولی ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم واقعا مردها معنی لغات را نمی فهمند. شاید هم لغت ها برای آنها معانی دیگری دارند.

>>>>>

یک مدت نمی توانم بنویسم. ننوشتن به من حس خفگی میدهد. امیدوارم کوتاه باشد این مدتی که باید و یا شاید نباید.

>>>>>

این هم با یاد بچگی و به افتخار پدرم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

وقتی داری سعی می کنی جوری باشی که نیستی و کسی را کنار خودت نگه داری، فقط کمی با خودت منصف باش و ببین خودت تو میتوانی تا آخرت عمرت به این روش ادامه بدهی یا نه.

فقط باید کمی صبور بود وگرنه مطمئنا همه پیدا می کنیم کسی را که خودمان را با همه ی خوبیها و بدیهایمان دوست داشته باشد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

امروز عجیب آرام هستم. با اینکه دلتنگ هستم ولی آرامم. شاید بگویم بعد از یک سال است که چنین آرامشی را تجربه میکنم. که از صبح تا حالا یک بار هم تپش قلب نگرفتم. با اینکه غروب جمعه است و دلم گرفته، ولی دلم بعد از مدتها آرام است. انگار تازه میتوانی راحت نفس بکشی. شاید به خاطر همین آرامش بود که دلم خواست کمی آرشیوم را دوره کنم. خوبی وبلاگ نویسی برایم این بوده که از زمان شروع همه ی زندگیم را روی این صفحه ها دارم و هر وقت بخواهم جلوی چشمم هستند. احساس عجیبیه. احساس قشنگیه که هر پست را که میخوانی دقیق برمیگردی به همان حس همان زمان. شاید فقط برای چند ثانیه و یا دقیقه ولی دوباره همان حس ها را تجربه میکنی. وقتی از ممول شروع میکنم یادم می آید که چقدر این دختر با انرژی و خوش بین بود. همه ی پستهایی که از دوره ی کارشناسی نوشتم را دوست دارم. از شیطنتهایی که کردیم و همه جلوی چشمم هستند. با خواندن نوشته هات دوره میکنی.  همه چیز را. اینجا بود که وبلاگ نوشتن را شروع کردم. دوران کوهنوردی و گلهای بهاریم ، شعرهای آتنا که عالم خودش را داشت ، اعتقادات عجیب غریبم و قصه ی بهارنارنج ، واقعا یک زمانی فکر میکردم اگر آدم زن درخت توت دانشگاه بشود بهتر از این است که زن یک پسر بشود! ، حس عجیب بین بزرگ شدن و نشدن ، همیشه ی زندگی من بودی و هستی ، شروع بیست و دومین سال زندگی ،  چند روز پیشا! ، ممول پارتی ها ، به قهرمان همیشه ام،  بابا پرشین بلاگ ، اینم یک شوخی با پسری با کفشهای کتانی،  ... ، اینجا تدریس را شروع کردم ، اینجا عاشق شدم، اینجا شکستم و ... ، این هم یک حس بسیار ناب بود. همه ی لحظه هایش را دوست دارم. اینقدر راحت مرور کردن این لحظه ها را دوست دارم.

زندگی را دوست دارم.

..........

امتحان دکتری دارد نزدیک میشود و باید این چند ماه را بنشینم به درست درس خواندن. نمیدانم چرا این یک سال را برای زندگیم از دست دادم و عملا در این یک سال جز جا زدن کاری نکردم. ولی حالا که شروع کردم برایم دعا کنید.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

خوب چه کار کنم؟ گاهی هم دوست دارم بی بهانه و بی حرف بنویسم. گاهی هم خوشحالم، بی دلیل. گاهی هم وقتی صبح از خواب بیدار میشوم میبینم که یک روز جدید هست و کلی امید. گاهی هم دوست دارم بی بهانه زیبا لباس بپوشم، موهایم را درست کنم و کمی آرایش داشته باشم. گاهی هم دوست دارم بدون دلیل اتاقم را تمیز کنم و همه ی آن چیزی که از آینده ام میخواهم را روی کاغذ بنویسم. گاهی هم دوست دارم خودم را در آینه نگاه کنم و لبخند بزنم.

خوشحالم که امیدی در زندگیم هست.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

کاش بدانی همه ی آرامش این روزهایم گاه به گاه سر خاک تو آمدن است. کاش بدانی برای همیشه یک تیکه ی بزرگ از قلب من را داری. تیکه ای که با نبودت هیچ وقت به من بر نمیگردد. کاش میفهمیدی انصاف نبود این طوری تنهایم بگذاری.

کاش بودی ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٤ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

دلم میخواهد دو میلی را که مدتهاست دستم گرفتم به بافتن افکارم و دوباره شکافتن و باز از نو بافتنشان، بشکنم و دور بندازم. خسته شدم از بس که بارها و بارها فکر کردم و به هیچ جواب قابل قبولی نرسیدم. گرچه به خودم حق میدهم این فکرها را داشته باشم ولی می دانم این طوری دیگر نمیشود ادامه داد.

سینه ی من پر است از حرفهای تلنبار شده. دلم کسی را می خواهد که ساعتها به پای حرفهایم بنشیند. کسی که خسته نشود، نصیحت نکند، غر نزند. کسی که کنارش برای گفتن به هیچ خط قرمزی نرسم. کسی که بدون هیچ پیش فرض و قضاوتی فقط گوش بدهد.

دیگر نوشتن جواب نمیدهد. باید یک کاری بکنی سمیرا.

***

امروز اولین روزیست که میخواهم با آن خانم بیرون بروم. الحمدالله انگار خیلی اهل گشتن نیست. تا حالا که سه روز اینجا بوده کاری به من نداشته. حالا خدا از این به بعدش را به خیر بگذراند.

***

پشت سر بن بست و دلتنگی

پیش رو دیوارها سنگی

در گریز از کوچه های بسته ی باریک

پیش پایم جاده های مبهم و تاریک

در پی یک پاسخ کوتاه

میروم هر سو، هر راه، هر بیراه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

خیلی وقت است که میخواهم در مورد یک موضوعی بنویسم ولی هر بار به خودم می گویم الان نه سمیرا. الان ناراحتی، عصبانی ای یا هرچیز دیگری. ولی هرچقدر که می گذرد بیشتر مطمئن میشوم که فکرم درست هست. انگار این عصبانیت من سالیان سال ریشه دارد و روز به روز بیشتر میشود. عصبانیتم از جایگاهی است که به عنوان یک زن در جامعه دارم. عصبانیتم از مردهای به ظاهر روشنفکری است که هنوز بر افکار پوسیده ی اجدادشان غلبه نکردند. از زنهایی که هنوز ارزش خودشان را نمی دانند. و بیشتر از اینها از مادرهایی که این طرز فکرها را به فرزندانشان انتقال میدهند. انگار جامعه ی الان ما هنوز هم سنگ جامعه ی قرن هجده انگلستان است. هنوز برای محیط های کاری زن یک نیروی کار ارزان است. برای خانواده یک موجود فداکار از خود گذشته ی کم توقع. همه جا زن را یک موجود رام و سر به زیر می خواهند. کسی که هیچ وقت شکایتی نکند، هیچ وقت اعتراضی نداشته باشد، هیچ وقت خواسته ای نداشته باشد و همیشه به ظاهر یک عروسک زیبا و خندان باشد و در عمل معذرت میخواهم، خیلی معذرت می خواهم، مثل خر کار کند.

عصبانیتم نمیگذارد جمله هایم را درست مرتب کنم ولی خواهش می کنم بیایید کمی فکر کنیم و به خودمان بیاییم. دخترها ارزش ما این نیست که برای ورود به دانشگاه سهمیه بیشتر از پسرها داشته باشیم و بعد از فارغ التحصیلی کار برایمان پیدا نشود. لیاقتمان این نیست که کاری که به پسرهای دیپلمه میدهند را ما بدهند. لیاقت ما این نیست که هم پای پسرها کار کنیم و نصف آنها حقوق بگیریم. لیاقتمان این نیست که در محیط کار، کنار مردهایی که از نظر علمی و کاری هم پایه امان هستند، به خاطر زن بودن کمتر دیده بشویم. لیاقت ما این نیست که از صبح تا شب بیرون از خانه پا به پای مردها کار کنیم و عصر که خانه می آییم یک کوه از کارهای خانه روی سرمان خراب بشود.

اگر بخشیش به دولت ربط دارد، بخش بزرگتریش به خودمان ربط دارد. به خودمان ربط دارد که در جایگاه زن و شریک عاطفی خودمان را صبور و کم توقع نشان میدهیم. وقتی مردی را دوست داریم، که شاید واقعا بالاتر از ماهم نباشد، برای اینکه همیشه خودمان را مسئول گرم کردن رابطه میدانیم، در احساسمان اغراق میکنیم. آن مرد را بالاتر از آن چیزی که هست می بریم و خودمان را پایین تر می آوریم. با همه ی حرفها و کارهایمان این حس را در مرد به وجود می آوریم که تو می توانی هر حرفی به من بزنی، هر بی توجهی ای بکنی یا حتی گاهی توهین. من تحمل می کنم چون زن هستم. بهت پشت نمیکنم چون خوب هستم. من یک زن خوب هستم پس هیچ وقت ناراحت نخواهم شد و سریع می بخشم. ولی تو مرد هستی و غرور داری. باز هم من که زن خوبی هستم سعی میکنم هیچ وقت کاری نکنم که غرور تو بشکند. ولی واقعا احساس من چی؟ هیچ وقت به مردتان گفتید اگر تو مرد هستی و غرور داری من هم زن هستم و احساس دارم. هیچ وقت گفتید من زودتر از تو ناراحت می شوم و زودتر از تو می شکنم؟ هیچ وقت خواستید که زمانی که شما مواظب غرورش هستید او هم مواظب احساس شما باشد؟

نمی خواهم تند بروم ولی هیچ وقت فکر کردید که لیاقت شما یک مرد خوش تیپ خوش قیافه تحصیل کرده پولدار موقعیت دار نیست؟ برابری این است! اگر من هرکدام از اینها را بخواهم خودم میروم دنبالش. تواناییهایم از مردها کمتر نیست که نتوانم به اینها دست پیدا کنم. اگر مردی بخواهم، کسی را نمی خواهم که فقط یک عکس زیبا برای نشان دادن به دیگران باشد و در خلوت با عصبانی شدن و بد صحبت کردنش هر روز دلم را بشکند. هیچ وقت فکر کردید لیاقت شما بودن با مردیست که ارزشت را بداند. دست کمت نگیرد. مردی که بداند همانقدر که از یک رابطه دریافت می کند، همانقدر هم باید در یک رابطه ببخشد. مردی که شما را آخر برنامه ی کار و تفریح و دوستان و ... نگذارد و فقط وقتهایی که بیکار بود سراغت نیاید. ارزش تو این نیست که تمام روز چشم به راه یک مرد باشی و وقتی آمد تنها جوابش برایت سردی باشد. هیچ وقت فکر کردی لیاقت تو مردی است که توی برنامه ی روزانه اش کنار کارهای دیگرش یک جای ثابت هم برای تو بگذارد و به هیچ وجه ازش نگذرد؟ مردی که از نظر احساسی حمایتت کند و پشتت باشد تا تو هم بتوانی با خیال راحت توی جامعه حضور داشته باشی و فعالیت کنی. مردی که بداند گاهی فقط باید برایت گوش باشد و با صبوری به حرفهایت گوش بدهد تا آرام شوی. مردی که بداند و درک کند که گاهی به دنبال ضعیف شدن بدنت، اعصابت هم ضعیف میشود. مردی که گاه به گاه بهانه گیر شدنت را درک کند و فقط چند روز در ماه او صبورتر و مهربانتر باشد.

میبینی؟ هنوز راه زیادی داریم تا به خواسته هایمان برسیم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

آرام تر از آنچه که فکر کنی، تن میدهم به حکمتت.

کمی چشم به راه رحمت...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

مدتهاست که با من سر لج افتاده و انگار از اذیت کردنم لذت میبرد. غافل از اینکه آنقدر از طرفش داشتم که به این راحتی اذیت نشوم. انگار فراموش کرده آنقدر کل کل داشتیم که توانسته باشم یاد بگیرم چطور جلویش بایستم. انگار یادش نمی آید که برایش نوشتم که من و تو دو حریف قدیمی هستیم که همه ی فوت و فن هم را بلدیم. دیگر هیچ کدام فریب دیگری را نخواهیم خورد. مگر اینکه فن جدیدی یاد بگیریم. انگار نمی داند که جنس من با آن فرق دارد و اینجا برد با من است. نمیداند وقتی آن فقط مدام میتواند بازیهای گذشته اش را تکرار کند، من می توانم فن های جدیدتری یاد بگیرم. یادش نمی آید که برایش نوشتم اگر تو لجباز هستی، من از تو لجبازترم. اگر سربالایی داری، سنگین میروم. یادت باشد، آنقدر از تو یاد گرفتم که بدانم اصلا جدی نیستی. تو هم بدان! من به هیچ وجه جدی نمی گیرمت. کل وجودت جدی نیست دیگر چه برسد به بازیها و آدمهایت.

.....

همه دلخوشی و شادی این روزهایم توی فیس بوک با فامیل و دوستهایم و توی کلاسها با شاگردهایم هست.

.....

ناصریا حیف بودی برای مرگ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

گاهی آنقدر سعی میکنیم تک تک کلمات گفته و نگفته ی دیگران را برای خودمان معنا کنیم که از معنای تک تک کلماتی که خودمان به زبان می آوریم، غافل میشویم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

گاهی هم گوشهایمان برای شنیدن حرفهای دیگران زیادی تیز میشود و برای شنیدن حرفهای خودمان زیادی کر!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

تنها آن چیزهایی خراب میشوند که خراب شدنی باشند.

چیزی هم که خراب شدنی باشد، دیر یا زود خراب میشود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

 

خورخه لوییس بورخس

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

دلم هیچ وقت، هیچ جور، از تو صاف نمیشود.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

همیشه وقتی تو جاده هستم چند ساعت را خالی دارم که فکر کنم. این ساعتها برای من که کلا خیلی فکر می کنم، مفید هستند. همیشه آهنگم را میگذارم تو گوشم، جوری که راحت باشم می نشیم، بیرون را نگاه می کنم و فکر می کنم. به هر چیزی که ذهنم را مشغول کرده باشد.

یک سالی می شود که گاها وقتی با اتوبوس میروم یکی از استادهای قدیمیم هم توی اتوبوس هست. حالا من دختر هستم و هیچ وقت بزرگ نمیشوم و همیشه باید برای هر کاری از جمله رانندگی تو جاده از پدرم اجازه بگیرم ولی این آقا را نمیدانم که چرا رانندگی نمیکند. مهم هم نیست. مهم این است که این آدم، استادی بوده که من ازش خوشم نمی آمده. در این حد خوشم نمی آید ازش که گاهی حتی به دوستهایم اس ام اس میدادم که حدس بزن کی توی اتوبوسمان هست! این خوش نیامدن همیشه من را اذیت می کرده. هیچ وقت هم نتوانستم بروم جلو و سلام تعارف کنم. چون نمیدانم چه طوری رفتار خواهد کرد. حتی نمیدانم من را یادش می آید یا نه. هرچند که من از دانشجوهایی بودم که تو چشم استادها بودم. به هر حال هیچ وقت دلم نخواسته که آشنایی بدم به این آقا.

حالا حرفی که می خواهم بزنم به این آقا و دانشگاه و اینها ربطی ندارد. آدمهای این طوری توی زندگیم بوده اند. و این استاد فقط یک نمونه اش بوده. آدمهایی که بی دلیل یا با دلیل (فرقی نمی کند) بدم می آمده ازشان. و حتی آن طرف ماجرا، آنها از من بدشان می آمده. این حسها برای یک مدت خیلی طولانی من را اذیت می کردند. همیشه دلم می خواست که همه را دوست داشته باشم و همه دوستم داشته باشند. دلم می خواست توی ذهنم همه خوب باشند و توی ذهن همه خوب باشم. اگر زمانی این اتفاق نمی افتاد و نمی توانستم چنین رابطه ای با کسی برقرار کنم ناراحت می شدم و حتی غصه می خوردم. همیشه فکر می کردم این مشکل من است که نتوانستم رابطه را حالا هر رابطه ای که بود خوب پیش ببرم. من نتوانستم یک رابطه ی معقول با همکلاسیم، استادم، دوستم، فامیلم، شریک عاطفیم یا هر کس دیگری برقرار کنم. این را یک ضعف توی خودم می دانستم و خودم را مسئول درست کردن شرایط می دانستم. و افسوس که هر زمان که داشتم تلاش می کردم که چنین وضعیتی را بهبود ببخشم فقط مثل همان خر مولانا میشدم که تیغ توی پایش رفته بود و جفتک می انداخت و تیغ بیشتر فرو میرفت.

این مدتی که میگویم این آقا را میدیدم، اکثر اوقات فکرم همین بود. فکر می کردم که مشکل از من می تواند باشد یا ایشان؟ فکر های زیادی توی سرم می آمد و گاهی گره می خورد به یک خاطره که از مادر بزرگم داشتم. همین سالهای اخیر، شاید آخرین سال زندگیش یک بار داشت از آن دعاهایی می کرد که همه ی مادر بزگ ها برای نوه هایشان می کنند. گفت ایشالله یک آدم خوب گیرت بیاد. من خندیدم و جواب دادم مادر جون همه ی آدمها خوب هستند. مهم این است که به هم بخورند. مادر جون هم در جواب گفت مشکلت این است که همه را خوب می بینی.

حالا که دوباره و واقعا برای دوم به سنی رسیدم که یک بار دیگر در همه ی فکرها و عقیده هایم دارد یک انقلاب صورت می گیرد، می خواهم بگویم که اشتباه می کردم. اشتباه می کردم که همه ی آدمها خوب هستند. اشتباه می کردم که می خواستم همه را دوست داشته باشم. اشتباه می کردم که می خواستم همه دوستم داشته باشند.  اشتباه می کردم که می خواستم دلیل پیدا کنم برای اینکه چرا بعضی ها دوستم ندارند و چرا بعضی ها را دوست ندارم. مثل خیلی جاهای دیگر اینجا هم اشتباه می کردم. اینها همه شرایطی هستند که از اختیار و کنترل من خارجند. من نمی توانم همه چیز را تحت کنترل داشته باشم. نمی توانم مسئولیت همه ی اینها را بپذیرم و نمیتوانم هر شرایط نادرستی را درست کنم. از بیرون نمی توانم کاری کنم. پس فکر خودم را عوض می کنم.

همه ی کاری که باید بکنم این است که حق بدهم. به خودم حق بدهم که بعضی ها را بی دلیل دوست داشته باشم و از بعضی ها بی دلیل بدم بی آید. به زندگی حق بدهم که گاهی آدمهای بد هم داشته باشد. به آدمها حق بدهم که گاهی بی دلیل هم بد بشوند. به دیگران حق بدهم که گاهی بی دلیل دوستم نداشته باشند. و حتی گاهی به خود بدی هم حق بدهم تا خوبی را بشناسم. این طوری همه حق دارند و لازم نیست من کاری بکنم. نمی دانید، یک بار سنگین از دوش آدم برداشته می شود. شاید این موقع است که می توانم از اتوبوس پیاده بشوم و کنار استادی که ازش بدم می آید، و شاید او هم از من، بروم و بدون اینکه حس بدی داشته باشم سلام و تعارف کنم و بفهمم که من را میشناسد. به امتحانش می ارزد!

..............

اگر بر می گشتم به گذشته و دوباره می خواستم جواب مادرجون را بدهم، می گفتم:

یک آدم خوب، مهم نیست اگر خیلی خوش قیافه نباشد، اگر پولدار نباشد، اگر خیلی تحصیل کرده نباشد، خوب باشد و آنقدر سرد و گرم چشیده که دیگر هیچ وقت نه آنقدر گرم بشود که بسوزد و نه آنقدر سرد که یخ بزند.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

کاش می توانستم چشمهایم را ببندم و باور کنم لبخندی که سهم من بوده، حداقل می تواند روی لب دیگری بنشیند...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

چشمهایت را ببند و بگذار چراغی که برای روشن کردن خانه ی تو بوده، جای دیگر بتابد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٤ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

کوچکتر که بودیم، وقتی مهدکودک میرفتیم و بعد دبستان و بعد راهنمایی و بعد دبیرستان و در آخر دانشگاه، هر دوره ای تعدادی دوست داشتیم. می خواهم بگویم دوست های زیادی داشتیم. دوستیهایی که مقطعی بودند. و هر دوره ای که تمام میشد، میدیدیم که دوره ی بعدی دوستهای بیشتری پیدا می کنیم و شاید حتی بهتر. چندین سال از زندگیمان این طوری گذشت و به مرور زمان یاد گرفتیم که چیزی که زیاد هست دوست! این همه آدم بالاخره با یکی دوست میشوم، بالاخره یکی برای دوستی هست! حالا استفاده کنم از آهنگ "/No woman, No cry" باب مارلی که تو این مسیر چه دوستهایی که پیدا کردیم و چه دوستهایی که از دست دادیم. و شاید اهمیتی هم برایمان نداشت یا شاید اهمیتی که باید را نداشت.

ولی این روال همیشگی نیست. کم کم به یک جایی میرسی که می بینی تو زندگی زمان از هر چیز دیگری مهم تر است. می بینی که نمی توانی برای هر کس و هر چیزی زمان بگذاری. به یک جایی میرسی که مسئولیت هایت زیاد می شوند. و همه ی امور زندگیت الویت بندی. این اتفاق تنها برای تو نمی افتد، بلکه برای همه ی آدمهای اطرافت هم همین طور است. دیگر هر کس درگیر زندگی خودش است و هرکس مسئولیت های خودش را دارد. دیگر آنقدر وقت برای آشنایی و دوستی نداری. اگر هم وقتی باشد، دلت میخواد با کسی بگذرانی که زیر و بم زندگیت را میداند و کامل آشنایی دارد با روحیات و اخلاقت. اگر وقتی باشد، می خواهی برای آرامش باشد. دیگر به جایی رسیدی که به اندازه ی کافی اضطراب و تنش داری و ترجیح میدهی وقتت را برای آرامش بگذاری تا هیجان. دیگر مشتاق هیجان های اول آشناییها نیستی. دیگر نمیخواهی خودت را برای کسی تعریف کنی. دیگر آرامش کنار دوستهای قدیمی را می خواهی. شاید دوستی را می خواهی که حتی لازم نباشد برای آرام کردن خودت حرفی به زبان بیاری. دوستی میخواهی که کنارش بشینی و خودش بداند توی دل و ذهن تو چه می گذرد.

باید این مسیر را طی کنی تا به اینجا برسی که دوستیها ارزشمند هستند. دوستها کمیاب هستند. دقیقا همین جاست که ارزش دوستهایت را میفهمی. اینجاست که میفهمی برای حفظ دوستیها باید تلاش کرد.

حداقل برای من که این طور بوده است. نوشتم تا بگویم مدتی است که دوستیهایم برایم با ارزشتر شده اند. تا بگویم کنارتان آرامش دارم و قدرتان را میدانم دوستهای خوبم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۳ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

فهمیدی؟

گریه ی خداحافظی بود.

خدانگهدار خوب و بد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٧ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

ما که چیزی ندیدیم...

تو خودت بگو چه دیدی؛ خدا!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

نمیدونم چرا امشب همه ی بغض تو، روی گونه های من جاری شد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

بی شک این هم فقط انعکاس نور است...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

دوست دارم به خدا و تقدیرش اعتقاد داشته باشم. وگرنه باید بپذیرم که زندگیم سراسر اشتباه بوده است...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

بعضی وقتها توی زندگی مشکلمان از هدف نداشتن نیست. مشکل این است که هدف داریم، و آنقدر محکم به هدفمان چسبیدیم که موقعیتهای دیگر اطرافمان را نمیبینیم. زندگیمان دارد تند و تند میگذرد و ما فقط داریم در راه هدفی گام برمیداریم که قرار است آینده ای که معلوم نیست کی باشد به آن برسیم. آینده ای که هیچ وقت نمی آید. راحتی ای که هیچ وقت احساسش نمی کنیم. عمری که خیلی راحت تمام میشود. و همه ی اینها کنار شادیهایی قرار می گیرند که خیلی راحت داریم از دستشان میدهیم. بعضی وقتها می بینی لحظه های محدودی که داری را سر کاری گذاشتی و در آخر برخلاف حساب کتاب و دودوتا چهارتاهایت، نتیجه جور دیگری از آب در می آید. میبینی اختیارت برای زندگی خودت، از آن چیزی که فکر میکنی خیلی کمتر است. خوب است هدف داشتن، ولی گاهی فقط باید چشم به دست زندگی بدوزی که چی برایت می آورد. گاهی فقط باید هوشیارانه آماده استفاده از موقعیت هایی باشی که زندگی سر راهت میگذارد. کاش همیشه یادمان باشد که هیچ کسی، هیچ موقعیتی، هیچ چیزی منتظر ما نمیماند! اگر آگاه نباشیم، با گذر لحظه ها همه چیز را از دست میدهیم. شاید دکتر شریعتی بهتر بگوید که:

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،

گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است، 

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود... 

 کاش همه ی این گاهها حواسمان باشد و لحظه ها را با غفلت یا لجاجت از دست ندهیم.

از طرف دیگر، گفته بودم که اگر دری را ببندد، درهای دیگری از روی رحمتش باز میشود. باز هم  برای من این اتفاق افتاد. ناراحت بودم برای از دست دادن آن کار ولی به طرز خیلی خداخواهانه ای از همین امروز تدریس را به نوع دیگر و جدی تر شروع کردم. در صورتی که اصلا فکر نمیکردم این کار درست بشود. و سر همین کلاس مطمئن شدم تفاوت ارشد با دکتری از زمین تا آسمان است!

این روزها بیشتر ورزش می کنم و کمتر فکر میکنم. تا زمانش برسد.

 

...


همکاریم را با سایت فاوا شروع کرده ام. اگر کسی در زمینه ترجمه فعالیت دارد و ترجیحا با روش گشتاری آشناست و دوست دارد با فاوا همکاری کند، به من خبر بدهد.

این وبلاگ هم برای ترجمه هایی که جاهای مختلف گذاشتم.

البته همکارهایی هم میخواهم برای "از پست و بلند ترجمه" که میخواهیم از پست و بلند ترجمه بنویسیم. فقط امیدوارم پیدا بشوند وبلاگ نویسهایی که مشتاق باشند.


 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

"مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است.

من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست."

 

تولدت مبارک مرد همه ی رنگ های ساده.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

باور کنید راست می گویم. نوشتن یادم رفته است. از دل نوشتن یادم رفته است. از عصر بارها نشستم پای کامپیوتر که چیزی بنویسم ولی دست و دلم به نوشتن نرفته . نمی دانم چی بنویسم، از چی بنویسم، چی مهم هست که در موردش بنویسم یا اصلا چیزی مهم هست؟ فعلا که زمانه با من سر ناسازگاری دارد و هرچیزی که من  برایش وقت میگذارم و به زحمت میسازمش، داغون می کند. انگار یک زور آزمایی است. غافل از اینکه دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. هر چیزی را می خواهد از من بگیرد. نمیجنگم. وقتی تلاش و خواسته ی من کاری از پیش نمیبره، شاید فقط اشک بریزم و بپذیرم. آن هم جاهایی که من اهمال نکردم. جاهایی که برنامه ریختم و با صبوری طبق برنامم پیش رفتم. جاهایی که واقعا صبوری کردم.

بعد از این یک سالی که این همه اتفاق خوب پشت سر هم برایم ردیف شد، هفته ی گذشته یکی از فامیلهای ما فوت شد. بگذریم از اینکه دختر یک سال از من کوچک تر بود. بگذریم از اینکه تازه ازدواج کرده بود. بگذریم از اینکه  توی تصادف کشته شد، بگذریم از اینکه مقصر آن تصادف شوهرش بوده که توی جاده ی فرعی خلوت باریک داشته با سرعت نور می رفته، بگذریم از اینکه یک طرف صورتش و گردن و شونه اش داغون شده و رفته، از همه اینها بگذریم. بگذریم که من  حال خوبی نداشتم. از اینکه هنوز هم یاد همه ی اینها می افتم حالم بد میشود. برای مراسم خاکسپاری این دختر بیچاره رفته بودیم بهشت زهرا.  چی بگویم؟ لپ تاپ و دوربین و پولهایم و یک کم خرت و پرت را از توی صندوق  ماشین پدرم دزدیدند. همه ی اینها توی سرشان بخورد، تمام پایان نامم توی لپ تاپم بود. تمام مقاله هایی که تو دو سال جمع کرده بودم. از  پایان نامم بگذریم که اصلا این مدرک برایم مهم نیست. که سر این کارشناسی ارشد به اندازه ی یک دکتری اذیت شدم. همه ی اینها را ندیده بگیریم، باعث شدند از کاری که دوستش دارم بگذرم. فکر کنید امروز صبح رفتم قرارداد بستم و فردا عصر با گریه رفتم پسش دادم. ولی تصمیم من برای ادامه دادن این راه خیلی جدی هست.

این راهیست که به هر قیمتی که شده ادامه اش میدهم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

نوشته بودم مدتی است که هر کدام از آدمهای اطرافم را نگاه می کنم، همه پریشان و سردرگم و ناراحت هستند و هیچ کس حال خوشی ندارد. فکر کنم دوبار نوشته بودم. خدا را شکر اوضاع فرق کرده. هر کدام را که میبینم، یک راهی جلوی پایش باز شده. شاید راهی که مدتها دنبالش بوده است. این، برای منی که به نشانه ها اعتقاد دارم خیلی مهم است. شاید میخواهد یادم نرود که "گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری..."

یادم نمی رود! یادم نمیرود و شکرش می گویم به خاطر همه ی زندگی. به خاطر همه ی اتفاقهای به ظاهر بدی که افتاد و باعث شد شیرینی این روزها بیشتر به دهنم بنشیند. شکر میگویم به خاطر همه ی نشانه هایی که برایم فرستاد تا درست تصمیم بگیرم. شکر می گویمش به خاطر همه ی نشانه هایی که برایم می فرستد.

شکر...

********

اگر خدا بخواهد یک کار دیگر را دارم با یک انتشارات دیگر شروع می کنم. البته این یکی خیلی با قبلی فرق دارد ولی به دلیل مسائل امنیتی (نیشخند)نمی توانم بگویم چی هست تا چاپ بشود. خیلی عجله دارند که کار زودتر تمام بشود و پیشنهاد خودشان بیست روز هست! می خواهند اولین انتشاراتی ای باشند که ترجمه ی این کتاب را چاپ می کند. فردا میروم که اگر به تفاهم رسیدیم قرارداد ببندیم. اگر هم نرسیدیم که هیچ!

********

آلبوم جدید احسان خواجه امیری هم آمد. یک هفته ای نبودم. لپ تاپم را هم مخصوصا با خودم نبردم که یک مدت راحت باشم. هر روز یکی زنگ میزد و میگفت اصلا این آلبوم به درد نمیخود. میدانستم نمی تواند این جوری باشد. آهنگ های این آقا این طوری هستند که هر چی بیشتر گوششان بدهی، بیشتر خوشت می آید. برعکس بعضی اهنگ ها که اول دوستشان داری ولی به بار دوم و سوم نمیکشد که زده می شوی. از صبح دارم گوش میدهمش. دوستش دارم.

********

دو سه روزه که مات و بی ارادم

یه چیزی فکرمو مشغول کرده

همین عشقی که درگیر هواشم

منو نسبت به تو مسئول کرده

از اون رابطه ی معمولی ما

چه عشقی سر گرفت تو روزگارم

دو سه روزه که بعد از این همه سال

واسه تو ادعای عشق دارم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

نوشتن یادم رفته است.

از دلم نوشتن یادم رفته است.

هوا آن طوری شده که دوباره آهنگت را بگذاری توی گوشت و ساعتها راه بروی، موسیقی گوش بدهی ولی حیف ام پی فورم منفجر شده! دقیقا منفجر شده!

من از آن نوع آدمها هستم که وقتی از چیزی (آهنگی، جایی، هوایی، حتی آدمی) میترسم ازش دوری نمیکنم. مثلا اگر آهنگی یاد خاطره ی خاصی می اندازم، از همان خاطره ها که قلبمان را به درد می آورد، دورش خط نمیکشم و نمیگذارمش کنار. آنقدر گوشش میدهم و هر چند بار که لازم باشد با گوش دادنش گریه می کنم تا برایم عادی بشود. اگر جایی هست که یاد خاطره خاصی می اندازم، بارها همان جا میروم. الان هم جایی هست که باید یک بار بروم. آهنگی هست که باید همانجا گوش بدهم. تا نکنم این کار را آرام نمیشوم.

*****

بعد از این همه سال که گذشته، حالا که فکر می کنم میبینم همه درسهایی که توی کودکی گرفتم را یادم رفته. که این همه بزرگ شدیم و این همه ادعا داریم ولی باز آخر سر خاله سوسکه از ما فهمیده تر است! که تازه دوباره می فهمیم که بهترین و مهمترین سوالی که باید قبل از ازدواج پرسید این است که:

  - اگه یه روز دعوا بشه، تو خونمون غوغا بشه، تو منو با چی میزنی؟

والا به خدا.نیشخند آدمها مگر اینکه دیوانه باشند توی خوشی با هم بد برخورد کنند. زمان خوشی که همه خوب هستند. باید دید تو دعوا و ناراحتی رفتارشان چی هست. آن هم برای من که روی آدمی که باهاش رابطه ی عاطفی دارم، حساس هستم. که به تخی ناراحت میشوم و به پخی  ناراحتیم یادم میرود. خیلی هم سعی کردم این طوری نباشم ولی نمی شود. گاهی حتی به خودم میگوید ناراحت میشوی که میشوی، حداقل به این زودی فراموش نکن! نمی شود!

******

من، خالی از عاطفه و خشم

خالی از خویشی و غربت

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

عشق، آخرین همسفر من

مثل تو منو رها کرد

حالا دستام مونده و  تنهایی من

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

باید راهی پیدا می کردم؛ برای خودم.

او که زیبایی مطلق بود. او زیبا بود و نه من و نه هیچ کس دیگر می توانست به این زیبایی شک کند. او که زیبا بود و حتی نابیناترین ها هم زیباییش را به چشم میدیدند. او که زیبا بود و مرکز توجه. و این زیبایی برای من سنگین بود. برای منی که نه دست داشتم که انگشتهای کشیده ای داشته باشد، نه صورتی که چشمهای درشتی داشته باشد، و نه گیسویی که به سان آبشار باشد. منی که فقط یک سر بودم و گاهی حتی همان هم نبودم.

باید راهی پیدا می کردم. او که زیبا بود. برای خودم. باید راهی پیدا می کردم، برای من که هیچ چیز نبود.

نمیدانم از همهمه ی های رودخانه، سکوت کویر، زوزه ی باد یا ... شنیدم. نمی دانم. حتی به یاد ندارم کدام لحظه بود. ولی من، شنیدم که باید به او پیوست. از کدام لحظه، به یاد ندارم ولی بعد از آن روحی شدم بر پیکر زیبای او. گاهی لبخندی شدم که بر لبان ظریفش نقش می بست، گاهی اشکی که از چشمهای مستش می چکید، گاهی شرمی که بر روی گونه اش می نشست، گاهی برقی که در نگاهش می درخشید، گاهی عشقی که از دلش بر می خاست و ...

راهی یافته بودم. برای او که هیچ نبود...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٠ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

فکرهایم همچون بندهایی دور سرم کشیده می شوند و حتی اجازه ی دیدن به من نمیدهند. تا بخواهم تلاشی برای باز کردنشان بکنم، پشت پلکهای بسته ام، خودم را در خیابانی میبینم که انتها ندارد. تمام دنیا این خیابان میشود و تمام آدمهای آن، من. تمام مقصدهای دنیا، انتهای این خیابان است، تمام انرژی دنیا در پاهای من و تمام عشق دنیا در قلبم.

من با تمام زندگی، که تنها به عشق تو در کوله بارم گذاشته ام، تمام دنیا را با پای پیاده می پیمایم.

****عشق تنها برای زدودن تیرگیهای قلب تو، در دستان من جاری شد...****

.............................................

دست سنگینی محکم به سینه ام میخورد و من زشت ترین صورتی که تا به حال دیده ام را در مقابلم می بینم.هوا در ریه هایم حبس میشود. زمان می ایستد و تمام دنیا را به تماشای هزار تکه شدن قلب من می نشاند.

من هستم و یک خیابان کوتاه، شلوغ ، پر سر و صدا و تمام دیوارها و پنجره ها و درختهایی که به بغض من زل زده اند. سردی بدنم فضا را پر میکند. راه برگشت چند قدم بیشتر نیست. اما من، توان برداشتن یک گام را هم ندارم. به سختی دستم را بالا میگیرم و به لب آورده و نیاورده می گویم: مستقیم!

****تیرگی پشت پنجره ات، بغض را در هنجره ام شکاند...****

 

................................................

ناخنهای بلندم را همچون خنجری در افکارم فرو میبرم و آنها را انگار که تارهای عنکبوتی باشند، می شکافم و دور میریزم. نفس عمیق می کشم و چشمهایم را باز میکنم.

****فکرم از تو خالیست. همچون تمام دنیا که از عشق تو...****

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٠ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

لحظه ها تند و تند، بدون اینکه اجازه ای از من بخواهند، میگذرند. و من فارغ از حقیقی یا قراردادی بودن این اعداد، آخرین روزهای بیست و ششمین سال زندگیم را می گذرانم. نمی دانم اعداد یا اضطراب های آرزوهای ناکامم یا چه حس ناشناخته ایست که دور انگشتهای دستهایم میپیچد و آنها را یکی یکی جلوی چشمهایم، می خواباند. فرقی هم نمی کند. نتیجه، دو مشت گره شده ی من هست که تا آخر بیست و شش بسته نگه داشته میشود. میخواهم وقتی بازشان می کنم، حاصل عمرم را، هرچند که باشد، توی دستهایم ببینم.

......................................

حس خوبی دارم

به تو که نزدیکی

میشه دستاتو گرفت

توی این تاریکی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

دوران وبلاگ نویسی من هم به پایان رسید.

بعد از این همه سال انس، خلا بزرگی در زندگیم احساس خواهم کرد.

می خواهم حقیقی تر زندگی کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

آخر این قضیه هم، باز من هستم که برنده بیرون می آیم. مثل همه ی بحران های دیگر.

تا حالا  هم دیدی که حریف من نمی شوی.

هر جور که دوست داری بزن ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

شکر...

توکل بر تو ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

انگار آدم وقتی کار زیاد دارد و سرش شلوغ است، بهتر راه به کارش می برد و از وقتهای خالیش استفاده می کند.  یک کمد دارم که  هر وسیله ای که زیاد نمیخواهم ازش استفاده کنم یا چیزهایی که نگه میدارم که شاید روزی خواستم استفاده کنم را تویش میگذارم. از چهار سال پیش تا حالا هم تمیزش نکردم. فکر کنید چهار سال است که فقط کاغذ ها و آشغال هایم را توی این کمد می گذارم. چهار ماه است که برگشتم خانه و همش با خودم فکر می کنم که باید تمیزش کنم. تا وقتی که بیکار بودم تنبلیم می آمد. امروز که یک روز تعطیل داشتم به خودم گفتم امروز دیگر وقتش است. از صبح مشغول این کمد بودم تا همین الان. همه ی کاغذ ها را یکی یکی نگاه کردم. همه ی یادداشت هایم از دوران دبیرستان تا حالا. با خودم گفتم خوب است من معتاد نیستم وگرنه مثل نیما یادداشت هایم را روی زرورق سیگارهایم می نوشتم. سه تا کیسه ی بزرگ آشغال از این کمد بیرون آمد. و کلی گردنبند و گل سر و دستبند و این جور چیزها که از بچگی نگه داشته بودم. همه را گذاشتم توی یک جعبه برای نسترن. دفعه ی بعد نوبت کمد عروسک هایم است. تا حالا دلم نیامده به کسی ببخشمشان. نمی دانم دلم می آید  به نسترن بدهمشان یا نه. انگار آخرین یادگاری های دوران کودکیم هستند.

......................................

قول و قرارهایشان را گذاشتند. قرار برای آخر این هفته شد. دیگر اضطراب هم ندارم. به قول یک دوستی، بال و پر ما را بریدند. دیگر مردها هیچ کدام با هم فرقی ندارند. انگار باید پذیرفت که زندگی  همین است. قاعده همین است. باید مردی باشد. و تنها دلیل برای من، بچه است.

.....................................

هیچ کس از سر دلسوزی برای دیگری کاری نمی کند. انگیزه ها از منافع شخصی تا ارضای حس فضولی فرق می کنند.

من هم چاهی می خواهم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٥ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

وقتی اعتماد نباشد، هیچ چیز دیگری معنا ندارد. حتی عشق.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۳ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

قبل از اینکه درست بخواهم بفهمم زندگی چی هست، آن زمانی که سن رویاپردازی و خوش گذرانی هم سن و سالهایم بود، می خواهم بگویم هنوز چشمهایم را درست باز هم نکرده بودم که خودم را وسط  حقیقت دیدم. حقیقتی که تلخ هم بود. حقیقتی که می گفت برای منی که تا قبل از آن از دنیا فقط کتابهایش را می شناختم، دنیا میرفت که دیگر حتی همان کتابها را هم نداشته باشد. سنم کم بود، هیچ تجربه ای نداشتم، از خواستن چیزی نمی دانستم، ولی میدانستم دنیا پر از آرزوهایی است که می توانم دنبالشان کنم. می دانستم که اگر آن روال را ادامه بدهم، همان جا برای من آخر دنیا میشد. من هم یک دختر واقعا تنها توی همین جامعه و توی یکی از همین خانواده هایی که همه اطرافمان میبینیم بودم که تصمیم گرفته بود مسیر زندگیش را عوض کند. تصمیم خودم را گرفته بودم با اینکه می دانستم هیچ کس حمایتم نخواهد کرد. می دانستم و مطمئن بودم مسیری که دارم انتخاب می کنم از مسیری که تویش هستم به مراتب سخت تر است. یک ماه با هیچ کس صحبت نکردم. قبلا هم گفته بودم، یک ماه روزه ی سکوت داشتم  تا خواسته ام را به خانواده ام اثبات کنم. بعد از آن یک ماه فقط پدرم بود که حمایتم کرد. و فقط همین حمایت بود که همه ی زندگیم را کافی بود. که اگر فکر کنم این مرد  پدرم هم نبود و حتی هیچ رابطه ی خونی بینمان نبود، همین یک حمایتش توجیه کننده ی همه ی احساسی است که به او دارم. کاری که می خواستم را کردم. امروز، بعد از گذشت سالها، واقعا خوشحال هستم از تصمیمی که گرفتم. خوشحالم که خودم را از چاه بیرون کشیدم گرچه مسیر بیرون سختی های زیادی برایم داشت. گرچه مدتها طول کشید تا به زندگی عادی برگشتم. گرچه من همه ی آن سالهایی که زمان بی دغدغه شاد بودنم بودند را از دست دادم.

در ازای این اتفاق و بهایی که پرداختم، من تجربه ی خیلی خوبی گرفتم از زندگی. و آن هم این است که خیلی به احساسم و ادامه دار بودن این احساسها اطمینان نکنم. اینکه می توانم به زندگی و جریاناتش دورتر نگاه کنم. نه اینکه فقط الان چی دوست دارم. اگر چیزی را دوست داری، اگر آن چیز از زندگی می  اندازدت، اگر به رویا فرو می بردت، مطمئن باش آیندت را ازت می گیرد. هرچقدر سختی داشته باشد، تحمل می کنم. هرچقدر لازم باشد جلوی احساسم می ایستم. من اگر آدمی بودم که می خواستم برای یک اتفاق خودم را ببازم و توی همان لحظه بمانم، توی همان سالهای پیشم مانده بودم و الان اینجا نبودم. نمی گویم جای خاصی هستم. نمی گویم آدم خاصی هستم و شرایط خاصی دارم. اصلا خودم را با کسی مقایسه نمی کنم. به نسبت خودم میگوم. شاید چنین شرایطی برای دخترهای دیگر در سن و سال من کاملا عادی باشد. خیلی عادی تر از آنکه بخواهند فکر کنند که می توانست این طوری هم نباشد. ولی من برای داشتن همین ساده ها جنگیدم. به راحتی هم از دستشان نمیدهم. راهم سخت بوده، روز به روز هم سخت تر می شود ولی من به سعادت آخر راه ایمان دارم. به اینکه به جایی که ارزشش را دارد، میرسم.

نمیگذارم بعضی آدمها با بازیها و فکر ها و حرفها و کارهای احمقانه اشان، من را هم بازی بدهند.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

ترسی ندارم؛ بگذار شکستهایم درست به اندازه ی آرزوهایم، بزرگ باشند.

من از شکستهای کوچک بیزارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

من دیوانه ی موسیقی، دیوانه تر آلبوم سلام آخر احسان خواجه امیری هستم. به نظرم این آلبوم واقعا شاهکار است. هرچقدر هم که گوشش بدهم خسته نمی شوم. منی که وقتی موسیقی گوش میدهم نمیدانم تو کدام آسمان سیر می کنم، این آلبوم را که گوش میدهم واقعا دیگر از خودم بیخود می شوم.

فصل بارونی بیشه، رنگ چشماته همیشه

حس تازه بودن من، بی نگاه تو نمیشه

اگه دیروز اگه فردا، اگه با هم اگه تنها

با توام خود خود تو، اگه حتی توی رویا

وای که چقدر دلم برای این حس ها تنگ شده. برای این که کسی توی زندگیم باشد که صادقانه این احساس را بهش داشته باشم. که صادقانه ارزش این احساس را داشته باشد و صادقانه قدر این احساس را بداند. کسی که روی شخصیتش کار کرده باشد. که مرحله ی هیجانی شدن و جوگیر شدن را پشت سر گذاشته باشد و توانایی کنترل خودش را داشته باشد.

این روزها که همه از عشقهای کثیف زمینی و عشق پاک آسمانی میگویند، باید گفت کسی که قدرت و ظرفیت پذیرش عشق یک آدم دیگر، یا عشق به یک آدم دیگر، که یکی از ساده ترین نیازهایش هست، را ندارد، چطور می خواهد عشق پاک آسمانی (؟) را درک کند! عشق بین آدم ها نیست. توی دل آدمهاست. اگر باشد، بسیار بسیار پاک است. و اگر نباشد هم که عشقی نیست که بخواهد پاک یا ناپاک باشد.  من باز هم فکر می کنم عشق یک بذر سالم میخواهد که باید پیدایش کرد و به بار نشاندش. هیچ وقت از  اول عشقی وجود ندارد.

ولی واقعا اگر دستم به جدایی برسه، اونو از خاطره ها خط نمی زنم! که چه چیزهایی که از همین جدایی ها یاد نگرفتم. که همین موقع ها به بیشترین شناخت از خودم رسیدم. از خواسته هایم. از خواسته هایم از رابطه ها، از دوستها، از زندگی. و باجرات باید بگویم که بیشترین پیشرفتم توی زندگی، به نسبت خودم، در مقایسه با خودم، وقتی بود که مردی نخواستم. وقتی نخواست، به خودم گفتم باید بالاتر بروی دختر. با روحیه ی من، برای من که دوست دارم همیشه انتخاب کنم، نه انتخاب بشوم، من که عاشق این هستم که در همه مورد گزینه های مختلف را جلویم بریزم و بررسی کنم و انتخاب کنم، باید همیشه سعی کنم خودم را در سطحی نگه دارم که همیشه حق انتخاب داشته باشم. وقتی به این مرحله برسم، آدمهایی که در سطح های پایین تر ماندند و نمی توانند چنین چیزی را بپذیرند، کنار میروند و آن تیپ و دسته از آدمهای که من دوست دارم، باقی میمانند.

..............................................

بعد از یک سال، وقتی دیگر دارد از یادم میرود، زنگ زدند که سخن سر آشپز بنویس و سریع بیاور. سرآشپزها اول کتابشان چی می نویسند؟ کمکم کنید!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۳ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

تو خواب و بیداری بودم. روی صندلی لم داده بودم ، پاهام را خم کرده بودم و چسبونده بودم به صندلی جلویی و سرم را به شیشه تکیه داده بودم. آفتاب داغ سر ظهر یکی از روزهای میانی خرداد از یک طرف روی تمام بدنم نشسته بودم و باد سرد کولر از یک طرف دیگر. نمیدانم کدام بیشتر اثر داشت. فقط میدانم که بدنم جان تکان خوردن نداشت.خاطراتی از لحظه های خوب شاید، توی ذهنم می چرخید. از همان لحظه های نابی که  که توی زندگیم، از تعداد انگشت های یک دستم هم بسیار کمتر بودند. گاهی چشمهایم را باز می کردم و زمین سراسر طلایی را جلویم میدیدم که با تابش آفتاب، زیباترین طلایی ای شده بود که تا به حال دیده بودم. و تا بخواهم دومین نگاه را بیندازم، چشمهایم روی هم رفته بود و به رویاهایم خوشم برگشته بودم. گاهی دوباره به شوق دیدن آن رنگ طلایی ناب چشمهایم را به زور باز می کردم و باز در کمتر از یک لحظه بسته می شدند. نمی دانم چشمهایم باز بود، بسته بود، توی خواب بود یا بیداری، ولی یک جایی دلم خواسته بود که ماشین داشتم و با ماشین خودم بودم، که جایی بین همین طلایی ها، آبی بود. دلم خواسته بود که کنار میزدم و پیاده میشدم. که یک جایی بین همین طلایی ها، کنار آب می نشستم و آبی به دست و صورتم میزدم.

چشمهایم را که باز کردم، اول نمی دانستم خواب است یا بیداری. یک حوض نه خیلی کوچک بود با یک آب گردان که به اندازه ی سه برابر قد من بود. بالایش دوتا کبوتر سنگی نشسته بودند. به طرفی که ماشین داشت می پیچید، رو به رویم حوض بود و کنارم زمین سراسر طلایی. انقدر دیدن این صحنه برایم لذت بخش بود که خواب کامل از سرم پرید.  با خودم گفتم ببین سمیرا، این هم یک نشانه است. بدون مکث از ماشین پیاده شدم. کنارمان یک رستوران بود. گفتم خوب کمی اینجا مینشینم و بعد میرم داخل رستوران غذا میخورم. اول رفتم کنار مزرعه. زمین تیکه تیکه خاکی و پر از خوار و علف و ... از نزدیک دیدنش هیچ زیبایی ای نداشت. بین آن همه مسافر نمیشد از جاده دور شد و رفت داخل مزرعه. که اگرمیشد هم این کار را نمیکردم.  به ذوق اینکه دستم را توی آب بکنم کنار حوض رفتم. چشمتان روز بد نبیند. آنقدر کثیف بود که دلم نخواست دیگر نگاهش بکنم. آفتاب هم به لباس سیاهم می تابید و داشت حالم را بد میکرد. از اینها بریدم. گفتم بروم داخل رستوران. هم خنک تر است، هم غذا میخورم. از در که پایم را تو گذاشتم چنان بوی گند سرخ کردنی توی صورتم زد که حالت تهوع گرفتم و برگشتم بیرون. همه ی  اینها حتی سه دقیقه زمان هم نگرفته بود و من باید هفده دقیقه دیگر این شرایط را تحمل می کردم.هیچ جا سایه نبود. به جز کنار ساختمان که کمی سایه ی دیوار افتاده بود ولی باز هم هوا به شدت گرم بود.دو تا آقا کنارم ایستاده بودند و یک خانم تقریبا رو به رویم. این همه جا برای نگاه کردن نمیدانم چه جوری چشمم به دست پانسمان شده ی یکی از آن آقاها افتاد. تمام دستش پانسمان بود. فقط شستش بیرون بود. این انگشت انقدر بزرگ و عجیب بود که دیدنش حالم را بد می کرد. پوستش یک جور بدی بود. نمیتوانم بگویم چه جوری ولی کلا اینکه عادی نبود. از طرفی بدم می آمد و از طرف دیگر هی دوست داشتم نگاه کنم. هی نگاه می کردم و هی توی ذهن خودم فکر می کردم که ممکن است چه اتفاقی برای دستش افتاده باشد. سوختگی و بریدگی و شکستگی و باز این وسط نمیدانم چه جوری به ذهنم رسید که ممکن است انگشتهایش به هم چسبیده بوده و جراحی کرده که بازشان کند. یک بار این فکر را کردم و به دستش نگاه کردم. یک بار دیگر با جزئیات بیشتر فکر کردم و بیشتر به دستش نگاه کردم و دستش بدون پانسمان توی ذهنم آمد. به اینجا که رسیدم دیگر جلوی چشمهایم سیاه  شد و دیگر هیچی ندیدم به جز شبح خانمی که جلویم ایستاده بود و فقط سریع با دستم بهش تکیه دادم.

من را از رویاهایم بیرون کشیده بودند.

همیشه همین طور است.

بگذارید سریع و دورادور از کنارش رد بشوم و با خودم فکر کنم که چه زیباست زندگی!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

انگشتهایش را از هم باز کرد، دستش را تو هوا آورد و چرخوند و چرخوند. نمی دانم رشته های نور بود، یا امید، یا ایمان و یا عشق که دور تا دور دستش جمع شد.

من که انگشتی نداشتم که این کار را بکنم. حتی زانویی نداشتم که سرم را رویش بگذارم، یا دستی که دو طرف سرم حلقه اشان کنم و اشک بریزم. من فقط یک سر بودم و دو تا چشم بزرگ. که همان ها را هم بستم. چشمهایم را بستم که خوابم برد. خوابم برد که به خوابم آمد. به خوابم آمد که من دیگر خودم نبودم. که من دیگر خود نور، خود امید، خود ایمان، خود خود عشق بودم.

.....................................

به تو میگم که نشو دیوونه ای دل...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٤ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

یک هفته است دست از سرم برنمیدارند. امروز با حالتی که یعنی خجالت بکش میگوید گفتند که چندین بار از سمیرا پرسیدیم  هر بارش را یک جوابی داده. منم بدون هیچ حالتی میگویم ببین شما چی هستید که چند بار پرسیدید و فهمیدید که نمی خواهم جواب بدهم و هنوز هم دارید می پرسید!

بدتر از آن اینکه وقتی می گویم میخواهم مدارکم را برای ترجمه ببرم میگوید مگر خودت مترجم نیستی!
..............................

وقتی به کسی دلبسته میشوی، دیگر دوستت نیست که چند روز بیخبر بودن ازش برایت عادی باشد. همکلاسیت نیست که بی توجهیش برایت مهم نباشد. همکارت نیست که اخمش را نبینی. رئیست نیست که با تشرش فقط چند ساعت ناراحت باشی. وقتی کسی بهت دلبسته میشود، لازم نیست کاری بکنی که ناراحت بشود. بلکه کافی است کاری نکنی که دلش را به دست بیاوری. کافی است که عادی برخورد کنی تا به همش بریزی. وقتی نگاهش می کنی لبخند نداشته باشی تا ناراحت بشود. موقع صحبت کردن باهاش اخم کنی تا تمام غم دنیا تو دلش بنشیند. امان از زمانی که دلبسته ی کسی شدی و محبت و توجه را توی تک تک حرکات و نگاههایش نبینی. امان از دلبستگی.

...........................

آلبوم جدید امید فوق العاده است. به خصوص آهنگ شب میلاد...

قشنگ من تو تعریف شب میلاد آوازی
تو خوش رنگی خوش اهنگی تو دلبندی تو دلبازی
تو رگباری تو بارونی بهاری باغ نارنجی
تو یاسی برق الماسی حریمی گوشه دنجی
شب میلاد مبارک باد که شب بو عاشقانه عطر تو بوئید
شب اول شب مخمل شبی که پر کشیدی تا خود خورشید
تن ما پل به باغ گل پلی که با ستاره یک نفس رقصید
به من نزدیک تر از پیرهن کی جز تو عاشقانه عشقو می فهمید
تو صبحی صاحب نوری حریر شبنم جنگل
عزیزی مثل ابریشم مثل صندوقچه ململ
در این بازار عاشق کش من از نفرت نمی ترسم
کنار بوسه های تو از این غربت نمی ترسم
تو شمع روشن من باش که از این ساده تر باشم
در این شبهای بی روزن همیشه خوش خبر باشم
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

آخرین روزهایی بود که دوستم ایران بود. ما رفته بودیم سینما و بعدش بیرون که شام بخوریم. تو هم عروسی دوستت بود. زود از کلاس برگشته بودی که آماده بشی و بروی آنجا. (آن روزها هنوز یاد نگرفته بودیم که می شود چشمهایمان را ببندیم و دهنمان را باز کنیم و هر حرف نامربوطی را به هم بزنیم) تو زودتر از همیشه زنگ زده بودی و من که تمام روز را منتظر همان لحظه بودم با شوق جوابت را داده بودم. (آن روزها هنوز فکر می کردیم که فقط من و تو، تو این رابطه هستیم) من که همیشه حسود بودم به شوخی ازت خواسته بودم که شیطونی نکنی و تو که میدانستی حرف دلم پشت این شوخی است، جواب داده بودی که خیالت راحت و من بدون نیاز به شنیدن این حرف خیالم راحت بود. ( آن روزها هنوز دلمان از محبت هم قرص بود) و من باز به شوخی گفته بودم زیاد خوش تیپ نکنی و اندامت توی ذهنم آمده بود و یک بار دیگر مثل هر روز و هر روز آن روزها دلم برایت رفته بود.( آن روزها فقط من و تو میدانستیم که همان روزها برای من و تو، چه روزهای آرامی بودند.) فقط من و تو میدانستیم. فقط من و تو میدانستیم که بودنمان با هم چه آرامش و انرژی ای به هر دونفرمان میدهد. ( آن روزها هنوز پای آدمهای شناخته و ناشناخته بینمان باز نشده بود) بعدها بود که همه ی این اتفاق ها افتاد. که آدمهایی که توی خونه هایشان نشسته بودند و به صندلیهایشان تکیه داده بودند و نفسشان از جاهای گرم در می آمد، منطق های نداشته اشان را روی هم ریخته بودند و دو دو تا چهارتا های نادرستشان را کرده بودند و جدایی را برای ما تجویز کرده بودند. آنهایی که فاصله ها را مثل سنگ بین ما پرت می کردند و به کمی هم راضی نبودند. شکایتم از آنها نیست. که آنها همه همانهایی بودند که از خلوت ما بیخبر بودند. همانهایی که هیچ وقت نگاههای ما را ندیده بودند که بخواهند بفهمند تنها یک نگاهت برای من معنی همه ی زندگی را داشت.  شکایتم از آنها نیست که ما خودمان _ من و تو _ به آنها میدان دادیم. ما خودمان گذاشتیم که من، تو، رابطه امان و حتی خصوصی ترین لحظاتمان را زیر سوال ببرند.

حالا نگذار کنار بروند. ما که حرفی نداریم به هم بزنیم. ما که کاری برای هم نمی توانیم بکنیم. از آنها بخواه بمانند. بخواه آرامش بدهند به زندگیت. انرژی و انگیزه بدهند برای آیندت. مگر نمیدانی آنها بهتر می توانند. حتی از آینده هم بیشتر و بهتر می دانند.

من هم جدا کار خودم را می کنم. من هم از همه اشان جواب می خواهم. جواب همه ی این دوری و سختی و خستگی و بی حوصلگی و همه ی این مدت عقب افتادن از زندگی را. مطمئن باش. مطمئن باشید. جواب می خواهم و خواهم گرفت. ولی نه اینجا.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٦ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

If I were a boy
even just for a day
I'd roll out of bed in the morning
and throw on what I wanted and go

Drink beer with the guys
and chase after girls
I'd kick it with who I wanted
and I'd never get confronted for it
cause they stick up for me

If I were a boy
I think I could understand
How it feels to love a girl
I swear I'd be a better man
I'd listen to her
Cause I know how it hurts
When you lose the one you wanted
Cause he's taking you for granted
And everything you had got destroyed

If I were a boy
I would turn off my phone
Tell everyone it's broken
so they'd think that I was sleeping alone

I’d put myself first
and make the rules as I go
Cause I know that she’ll be faithful,
waiting for me to come home, to come home.

If I were a boy
I think I could understand
How it feels to love a girl
I swear I'd be a better man
I'd listen to her
Cause I know how it hurts
When you lose the one you wanted
Cause he's taking you for granted
And everything you had got destroyed

It's a little too late for you to come back
Say it's just a mistake,
think i'd forgive you like that
If you thought I would wait for you
you thought wrong


But you're just a boy
You don't understand
and you don't understand, ohhhh
How it feels to love a girl
Someday you wish you were a better man
You don't listen to her
You don't care how it hurts
Until you lose the one you wanted
Cause you're taking her for granted
And everything you had got destroyed

But you're just a boy

                                            

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٥ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

می خوانم و به جای تمام دختران سرزمینم اشک میریزم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

بی شک درد و جدایی و دوری هم بخشی از زندگی است. همان طور که مرگ.

                                                              به یاد دکتر بوترابی   

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۸ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

جایی شاید باشه ... شاید

کسی باید باشه ... باید

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٧ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

گاهی هم دردی می شوی که نمی دانم از کدام دندان فک پایین سر بیرون می آوری و به فک بالا می روی و بعد گونه هایم و و شقیقه هایم و در عرض یک چشم به هم زدن همه ی وجود من می شود تو. سراسر درد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٤ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

چرا مردها هرچی سنشان بالاتر می رود جذاب تر می شوند؟

یک نمونه اش همین امید خودمان!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

تبسم نقش نیرنگه من از شب شاکی ام ای یار
طلوعم رو تماشا کن منو دست غزل بسپار
منو پاکیزه کن از خواب از این لکنت از این تکرار
رها کن آرزوها رو از این زندان بی دیوار
چه ناباور چه دردآور سکوتم بی نهایت شد
چه غمگینانه عشق ما دچار رنگ عادت شد
امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده
تو صبح دل آرایی من شام دل آزرده
امشب به تو رو کردم ای خاطره جاری
تو هق هق دریا وار من شبنم بیداری
من از بند نفس جستم حسابم با خودم پاکه
میون گود فریادم سکوتم گرده بر خاکه
یه زخم تازه کم دارم برای باور پاییز
خرابم کن که دلگیرم از این آبادی پرهیز
منو تا گریه یاری کن حریص امن آغوشم
منو بشناس که از یاد همه دنیا فراموشم 

امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده
تو صبح دل آرایی من شام دل آزرده
امشب به تو رو کردم ای خاطره جاری
تو هق هق دریا وار من شبنم بیداری
امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده
تو صبح دل آرایی من شام دل آزرده
امشب به تو رو کردم ای خاطره جاری
تو هق هق دریا وار من شبنم بیداری
امشب به تو رو کردم…

یغما گلرویی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

پریشب از درد قفسه ی سینه خوابم نمیبرد، دیشب از درد دندان. دردی که مشکلش نه دندان، بلکه عفونت توی بدنم هست. البته این دوست دندان پزشک من، پویا می گوید ممکن است علتش دندانهای عقل هم باشند. و دعوایم می کند که اگر چهار سال پیش فکر نکرده بودی عقل کل هستی و رفته بودی جراحی کرده بودی الان وضعت این نبود. که اگر این دردها فقط به سرماخوردگیم هم ربط داشته باشد باید یواش یواش به فکر جراحی دندانهای عقلم که هر دو نهفته هستند باشم. وااااای! ترس! یاد همان چهارسال پیش می افتم که فائزه گفت اول با یک چاقو لثه ات را پاره می کند، بعد مین کار میگذاره توی دندانهایت و ریز ریزشان می کند بعد یک پایش را میگذارد روی فکت و با یک انبر بقیه ی دندان را می کشد بیرون و بعد هم با یک آهن داغ لثه را می سوزاند و خون و بوی کباب از دهنت میزند بیرون. من واقعا با چه جراتی بروم برای جراحی!

اینکه می گویند کارد بهش بزنی خونش در نمی آید وضعیت الان من هست. بیش از اندازه روی وسایلم حساس هستم و دوست ندارم کسی بهشان دست بزند یا جا به جایشان کند. حالا چون کتابخانه ام پر شده بوده و هیچ جایی برای کتابهای جدیدم نبوده، مامانم لطف کرده و طبقه ی بالای کتابخانه که جای وسایل تزئینی هست را خالی کرده و یک سری از کتابهایم را گذاشته آن بالا که بتوانم جدیدها را پایین بگذارم. عصبانی نیستم، کلافه ام! قبلا جای همه ی کتابها را حدودا می دانستم، حالا به هم ریخته هستند. از دیروز دارم می گردم دنبال یک کتاب و پیدایش نمی کنم. کسی اینجا میداند ١١٠٠ جلدش چه رنگی هست؟!

.........................................

هنوز هم وقتی ساکتی، وقتی اینقدر آزرده و دلخور هستی، دلم به درد می آید. من عادت ندارم تو را اینقدر پکر ببینم. جدی نگیر. راحت باش. شاد باش. گرچه ...

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

If I needed you
Would you come to me
Would you come to me
For to ease my pain

If you needed me
I would come to you
I would swim the seas
For to ease your pain
Well the night`s forlorn
And the morning`s born
And the morning shines
With the lights of love
And you`ll miss sunrise
If you close your eyes
And that would break
My heart in two

If I needed you
Would you come to me
Would you come to me
For to ease my pain

If you needed me
I would come to you
I would swim the seas
For to ease your pain

 

ذهنم هزار پاره است. قلبم نیز...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

این خدا هم با این آدم آفریدنش. آن همه گل را حتی به من هم میداد میتوانستم یک آدم درست حسابی از تویش در بیاورم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٧ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

این را توی آرشیوم پیدا کردم.

من صادقانه بازی کردم.

من ساده بودم.

من فریب ندادم.

افتخار میکنم به صداقت و سادگیم...

حتی حالا که همینها خواستنی ترین چیزی که داشتم را از من گرفتند.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

بعد از بررسی های بیشتر معلوم شد که غیر از لباس چیزهای دیگری هم هستند که تعدادشان زیاد است و استفاده ای هم ندارند. نظر من این است که حراجی کیف و لباس و گوشواره بزنم. کلی پول می توانم در بیارم!

................................

من لایه های احساسی خشم، رنجش و ترس را پشت سر گذاشتم. الان در مرحله ی احساس گناه هستم. دیگر بعد از این دوباره عشق است! دعا کنید برایم.

من مثل تو همه احساسم را توی یک نقطه جا نمیگذارم. به زنده بودنم ایست نمیدهم. نمیگذارم دلم با کینه سیاه بشود. می بخشمت. سمیرا را هم میبخشم. می بخشم تا این بار سنگین از روی شانه هایم برداشته بشود. تا باز هم بتوانم نفس عمیق بکشم. باز هم بتوانم عاشق بشوم.

ببخش سمیرا را برای همه ی زود رنجی ها و کم طاقتیهایش. برای همه ی حرفهای نابه جایی که زد.

تو نبخشیدی و همه ی آرزوهایت را توی سالهای پیشت جا گذاشتی. ولی من می بخشم و همه ی آرزوهایم را از تو پس می گیرم.

................................

وقتی سه تا خانم خوشگل تو این هوای بهاری با هم می روند ماشین سواری و هوایی می خورند چرا احساس خوش صدایی نکنند!

...............................

بعد از این همه فکر و خیال و درگیری و عملا هیچ کاری نکردن، بالاخره دلم برای درس و کتاب تنگ شد. استراحتم را کردم. حالم هم خوب شد. از فردا دیگر به امید خدا یک سر درس و کار تا تمام شدن پایان نامه. احتمالا صبح تا ظهر کتابخانه، عصرها هم یک روز در میان استخر و تدریس. تا شهریور باید چند کار را به صورت موازی انجام بدهم. و اگر تنها یکی از آنها جا به جا بشود یک ترم از برنامه ام عقب میفتم.

سلام زندگی!

............................

هر آدمی یک قلقی دارد. بعضی ها خوش قلق هستند ولی بعضی دیگر مثل من بدقلق.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٦ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سرمیرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه ام فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیداری لحضه هام باشه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد

تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالیه این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
ذهن شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزیه من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد

..................................

دیگر تمیز و مرتب کردن لباس ها که گریه ندارد لعنتی!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

من _ سمیرا خانم جون _ بیست و پنج ساله، دو روزه که پاک پاک هستم!

تبریک بگویید!

I will survive
Oh, as long as I know how to love
I know I'll stay alive
I've got all my life to live
I've got all my love to give
And I'll survive
I will survive
I will survive...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

وقتی می خواهی مطمئن بشی که هنوز هم زنده هستی، دست روی آرزویی بگذار که همیشه میترسیدی طرفش بری. حتی اگر ترس بازنده شدن داری.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

برگ دیگری از کتاب زندگی من بود؛

 باید ورق میخورد تا به امروز برسم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۳ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

I'm scared
So afraid to show I care
Will he think me weak
If I tremble when I speak
Oooh - what if
There's another one he's thinking of
Maybe he's in love
I'd feel like a fool
Life can be so cruel
I don't know what to do

I've been there
With my heart out in my hand
But what you must understand
You can't let the chance
To love him pass you by

Should I

Tell him
Tell him that the sun and moon
Rise in his eyes
Reach out to him
And whisper
Tender words so soft and sweet
Hold him close to feel his heart beat
Love will be the gift you give yourself

Touch him
With the gentleness you feel inside
Your love can't be denied
The truth will set you free
You'll have what's mean to be
All in time you'll see

I love him
Of that much I can be sure
I don't think I could endure
If I let him walk away
When I have so much to say

I'll

Love is light that surely glows
In the hearts of those who know
It's a steady flame that grows
Feed the fire with all the passion you can show
Tonight love will assume its place
This memory time cannot erase
Blind faith will lead love where it has to go

Never let him go

Singers: Celin Dion and Barbra Streisand

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

برگردیم کمی عقب.

توی فیلم سنگساز ثریا می گوید:

وقتی مردی به زنی اتهام می زند، زن باید بی گناهی خودش را ثابت کند. وقتی زنی به مردی اتهامی می زند، باز هم زن باید ثابت کند که مرد گناهکار است. این یک قانون است.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

با تو ای همدرد ای عشق
با تو درمان یافت این دل


خانه ات جاوید آباد

از تو سامان یافت این دل


ای سراپا عاطفه

جز یاریت یاری ندارم


ای کلامت شعر بوسه

بی تو غمخواری ندارم


آسمان خانه ات

یک کهکشان رنگین کمان است


وآن نگاهت

روشنی چون نو عروس آسمان است


زندگانی ات ترانه

گریه هایت عاشقانه


واژه هایت ساده گویی

گفتگوی کودکانه


دیدگانت بامدادان

اشکهایت چشمه ساران


چهره ات رنگ سپیده

گونه هایت لاله زاران

گیسوانت آبشاران

زلف جنگل زیر باران

پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گلعذاران


با تو ای همدرد ای عشق

با تو باران در بهاران


مثل یک قطره تو دریا

گم شدن در جمع یاران


با تو ای همزاد!همدل!با توام بی باده مستم

سر نپیچم هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم


ای سراپا بی نیازی

در کنارت بی نیازم


با تو رودم با تو ابرم

هم نشیبم هم فرازم


آب و خاک و باد وآتش

خانه در تو جمله در تو


مهر و کین و خشم و بخشش

جمع در تو سربه سر تو


آفتاب و آسمانی

بی نهایت بی کرانی


دشمن سردی و ظلمت

روشنی بخش جهانی

آفتاب و آسمانی
بی نهایت بی کرانی


دشمن سردی و ظلمت

روشنی بخش جهانی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٥ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

این دو روز  همش یاد نسترن می افتم. به خصوص که سارا گفت همش دنبالت می گردد و صدایت می کند، دیگر دلم برایش می رود. و همش برای مامان تعریف می کنم که اگر الان اینجا بود این کار را می کرد و آن کار را می کرد. تا میام بنشینم سر درسم هم هی دلم تنگ می شود.

امروز با خودم گفتم حالا وسط این ترم آخر و امتحان و پروژه و پروپوزال و اینا منم دوز احساسات و وابستگیم زده بالا ها! بلافاصله پشیمان شدم از این ناشکری ای که کردم.

خدایا شکرت از اینکه آدمهایی توی زندگیم هستند که از دوریشان دلتنگ می شوم و وقتی پیششان هستم دیگر از زندگی هیچ چیزی نمی خواهم. شکر به خاطر همین احساس وابستگی و دلتنگی این دوست داشتن ها که با همین هاست که آدم احساس زنده بودن می کند.

............................

خانه خیلی خوب است.  و واقعا هیچ جای دنیا خانه پدری آدم نمی شود. احساس آرامش و امنیتی که خانه به آدم میدهد را هم هیچ جای دیگر نمی شود پیدا کرد. اینکه میدانی جایی هست که همیشه مال تو بوده و هست. آدمهایی آنجا هستند که همیشه پشتت بوند وهستند. پدر و مادری که همیشه دوستت داشتند و همیشه دوستت خواهند داشت. اینها را همه می دانیم و هیچ وقت به  صحتشان شک نمی کنیم. و همین اطمینان یعنی آرامش، یعنی امنیت...

یک هفته ام دارد تند و تند می گذرد. هنوز نیامده باید آماده برگشتن بشوم. دلم می خواهد گریه کنم. آنقدر گریه کنم تا یک نفر که نمی دانم کی باید باشد دلش بسوزد و بهم بگوید نمی خواهد بری. همین جا بمان.  این دو روز اصلا درس نخواندم.به جایش دلی از عزای نت و وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و کامنت گذاشتن در آوردم! کارم را آخر این ماه باید تحویل بدهم و تازه فقط نصفش را انجام دادم. کارهای دانشگاه هم که ...

خدایا به دادم برس. یک انرژی بده که بنشینم سرش و تا تمام نشده بلند نشم.

............................

اگر همیشه گواهینامه توی کیفت باشد، هیچ وقت لازم نمی شود. ولی وای به روزی که گواهینامت همراهت نباشد یا مثل مال من باطل شده باشد. دیروز دور میدان تصادف الکی کردیم. من مقصر نبودم ولی گواهینامه نداشتم. مامان گفت برو. منم فرار کردم. فکر کنم آن طرف هم خوشحال شد.

همسایه هایمان را اصلا نمیشناسم. فقط داماد همسایه بغلیمان را می شناسم. آن هم به خاطر اینکه همیشه من که می خواهم ماشین را بیاورم تو شانس آن هم میرسد. و در پارکینگ ما خیلی باریک است. فقط اندازه ی اینکه ماشین به زور رد بشود. و من همیشه مشکل دارم. و می گویم که اکثر اوقات این بنده خدا میرسد و فرمان میدهد. دیروز دیگر عصبانی شده بود. می گفت شما هنوز یاد نگرفتی بدون فرمان ماشین را از در رد کنی!

............................

یک سوال

...؟!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

و قتی به فکر فرو می رود  و یک گوشه کز می کند، شبیه دلتنگیهای سمیرا می شود.

وقتی غصه می خورد و بغض می کند، به فکر فرو میروم.

وقتی چشمهایم به دستهای ضعیف و نحیفش می افتد، یادم می آید که جز من پناهی ندارد.

وقتی بدن کوچکش را توی بازوهایم پناه میدهم،  انگار که من هم مادر هستم.

وقتی  با انگشتهایم گره ی موهایش را باز میکنم، صدایی توی گوشم زمزمه می کند که مادر باید صبور باشد.

وقتی با خودم عهد می کنم که صبور باشم، نفس عمیق می کشد.

روی پاهایم می نشانمش  وهر دو  با هم برای فرار از دلتنگیهایمان  به موسیقی مورد علاقه ی تو گوش میدهیم - نا آرام نا آرام ...

نفس عمیق می کشم و با خودم می گویم باید راهی باشد.

.

.

.

دستم را توی دستهایش می گیرد و نگاهم می کند.

بدون کلامی، خاطرات خوشی از گذشته را به یادم می آورد و امیدهای روشنی به آینده.

هر دو لبخند می زنیم - آرام آرام ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

وقتی به سال دیگه ام فکر می کنم به هیچی نمی رسم. یا شایدم به هیچی می رسم! نمی توانم تصور کنم که سال دیگه این موقع کجا هستم و چه کار دارم می کنم. انگار که خیلی دور است یا اینکه نیست. اصلا احساس خوبی ندارم از اینکه اینقدر زود و به یک چشم به هم زدن گذشت.

چقدر راحت احساس ها برمیگردند. شاید هم موضوع این است که برخلاف این همه تغییری که می بینیم، ذاتمان هیچ وقت عوض نمی شود. باز هم یک دوره ی دیگر از زندگیم دارد میگذرد و من ذاتا همیشه از آینده ترس داشته ام. ذاتا هیچ وقت از خودم راضی نبوده ام. ذاتا همیشه دنبال چیزی فرای آنی که پیش رویم بوده،بوده ام تا خودم را راضی نگه دارم. راهی که همه می روند، راهی است که همه می توانند بروند. راهی که هیچ حرفی برای زدن ندارد.

و باز یاد آلیس می افتم: " اگر نمی دانی که به کجا می خواهی برسی، هر کدام از راههای پیش رویت، می توانند راه تو باشند."

یاد بهروز می افتم. یاد اولین و آخرین کامنتی که ازش داشتم.چشمک

و من باز دلم می خواهد چهار زانو روی تخت بنشینم و به هیچ چیز فکر نکنم یا به هیچ چیز فکر کنم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٠ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

"به همین سادگی" کار جدید کارگردان فیلمهای "زیر نور ماه" و "خیلی دور خیلی نزدیک"

 

خیلی وقت بود که فیلم ایرانی ای که به دلم بشیند را ندیده بودم.شاید آخرینش همان "خیلی دور خیلی نزدیک" بود.

 به همین سادگی قصه ی  روزمرگی زنی است که چیزی بیشتر از این روزمرگی می خواهد.

زنی که به ظاهر زندگی خوبی دارد ولی دردی دارد که خودش هم نمیداند این درد چیست. زنی که هم همسر است و هم مادر دو بچه. زنی که مثل همه ی زنهای دیگر توی جامعه ای سنتی و مذهبی باید غرق خانه و کارهای خانه بشود. زنی که باید ندید گرفته بشود. زنی که به خلوت بچه هایش راهی ندارد ولی به عشق همسری که شب قرار است به خانه برگردد همه ی اینها را با لبخند جواب میدهد.  همسری که جز برای پیدا کردن نقشه هایش  نمی تواند با او مکالمه ی تلفنی ای داشته باشد. زنی که خسته است، زنی که جواب نیازهایش را نمی گیرد و  قصد ترک کردن دارد ولی هنوز دنبال روزنه ای است.

فکر نمی کنم زنی باشد که احساس زن "به همین سادگی" را وقتی دارد خودش را برای شوهرش آرایش می کند، درک نکند. یا وقتی که شعرش را از ترس کودکانه جلوه کردن احساسش از توی کادوی تولد در می آورد. ما همه انتظار زن را می فهمیم. خستگیش را. اشکهایش را. حتی سکوت و لبخندش را وقتی بعد از این انتظار می فهمد به خلوت همسرش هم چندان راهی ندارد. همسری که حتی به ذهنش هم خطور نمی کند که اشتباهی کرده باشد یا مشکلی توی زندگیش باشد. من تصمیم رفتن زن را می فهمم. تردیدش را هم. که این زندگی همه ی ماست.

ولی زن هیچ جا نمیرود. مثل همه ی زنهای دیگر. زن همانجا می ماند چون وابستگی دارد، چون عشق دارد، چون خانه ای هست که باید تمیز و مرتب نگهش دارد، بچه هایی هستند که باید هر روز برایشان غذا درست کند و هر روز به مدرسه ببردشان و همسری که بدون زن نمی تواند کارهای خودش را انجام بدهد.

ما همه ی اینها را می فهمیم چون همه ی اینها را زندگی می کنیم. ولی مردها چطور؟ پیشنهاد می کنم آقایان این فیلم را حتما ببینند.

...............................................

به همین سادگی، نه از جانم، که به جانم دارد عزیزتر می شود.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٦ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

می بینی؟

اینجا خلوت من است.

من خوب یاد گرفته ام که توی شلوغی، خلوتم را حفظ کنم.

خلوتم، آرامش بخشم است.

و آرامشم، بعد از پدر و مادرم، تنها چیزی است که به هیچ عنوان حاضر نیستم با هیچ چیز دیگری در این دنیا عوضش کنم.

من اینجا را به هیچ قیمتی از دست نمی دهم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

گاهی سالها طول می کشد برای اینکه تصمیمی بگیریم. گاهی ماهها. گاهی ساعتها و گاهی حتی یک لحظه هم برای تصمیم گیری زیاد است. باید تمرین کنم سریعتر و در کمترین زمان ممکن تصمیم هایم را بگیرم.

......................................

این چهار پنج روز شدیدا مورد انتقاد مامان قرار گرفتم. می گوید عادتهای غذا خوردنت که عوض شده هیچ آداب معاشرت هم یادت رفته است.

.....................................

فکر می کنم آنقدر سرد و گرم روزگار را چشیدم که دیگر هیچ وقت زیاد داغ یا زیاد یخ نشوم. ولرم بودن را ترجیح میدهم.

....................................

از وبلاگ و وبلاگ نویسی خسته شدم. می خواهم مدتی خلوتم خودم را داشته باشم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٩ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

نمی دانم تو آن شلوغی چطور خودم و خودت را پیدا کردم. ما هر دو بالای یک قله ی بلند، نزدیک ماه لاغر روشنی که چهره ی پنهانش سیاه تر از مرگ بود به هم تکیه داده بودیم و نشسته بودیم. تو کمی لم داده بودی و من کمی خم شده بودم. تو نگاهت به آسمان بود و من نگاهم به زمین. فکرت را ندیدم ولی بی شک فکرم پیش تو بود.

من چهره ی ترسناکش را دیدم که اشک می ریخت  و محو میشد.

نترسیدم.

نمی ترسم.

تا زمانی که تکیه ات به من باشد، از هیچ چیز نخواهم ترسید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳٠ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

داغی که از تو به دلم نشست، هیچ وقت با هیچ دستی برداشته نشد. که حتی خودت هم  دیگر التیام بخشم نخواهی بود...

هرچی که خاطره داریم هم مال تو.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢۳ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

یک روز نه چندان دور، صدای قلب تو می شود تمام زندگی من...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٧ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

دیشب و امشب کاملا اتفاقی حدودا بین ساعت نه و ده از خانه بیرون بودم. حال و هوای شهر خیلی عجیب و در عین حال دوست داشتنی است. اصلا مهم نیست که مردم، هر گروهشان طرفدار کی هستند یا برای کی دارند فعالیت می کنند، مهم این است که کلی که نگاه بکنیم، همه توی یک فاز هستند و آن طوری که من می توانم بگویم چیزی هست که همه را به هم نزدیکتر کرده است درست مثل عید. حالا این حرفها را آدمی دارد میزند که اصولا هیجان زده نمی شود یا معدود دفعاتی پیش میاد که از روی هیجان تصمیمی بگیرد یا کاری بکند. آدمی که از سنتها حتی عید نوروز، خوشش نمیاد. و آدمی که نمی خواهد عقیده اش را، از روی تب، با یک روبان رنگی به دستش نشان بدهد.

حق من به اندازه ی یک رای هست و ازش استفاده می کنم. ولی به عقیده و رای هیچ کس دیگری هم توهین نمی کنم. یا حتی سعی نمی کنم دیگران را به خاطر نظری که دارند مسخره کنم.

امشب جلوی ستاد انتخاباتی میرحسین، زیر پل صدر وقتی جوانها را دیدم که با چه ذوق و شوقی جلوی ماشینها را می گرفتند و برگه ها را پخش می کردند، بعد از یک لبخند کوتاه ناراحتی سراغم آمد.ناراحتی از امیدی که چشم بسته، بسته اند. امید به اینکه کسی که فقط یک نقش سمبلیک دارد بیاد و تغییری که شاید در دراز مدت ممکن باشد را در طول چهارسال برایشان ایجاد کند.

ولی به هر حال هر مسیر طولانی ای را با گامهای کوتاه پیوسته باید پیمود. و امیدوارم مردم هم خوب و واقع بینانه و به دور از هیجان فکر کنند و تصمیم بگیرند و فراموش نکنند که دولت ما دست یک نفر نیست.

 من هم خیلی بیکار ننشستم.  روسری هایم را ریختم وسط اتاق و یک شال فیروزه ای که هدیه تولد پارسالم بود و به صورتم هم می آید  را پیدا کردم و پوشیدم.

......................................

حال و روز خوبی نداشتم. وقتی وارد کلاس شد، با خودم فکر کردم که طاقت دوری از من را نداشته و حالا به شکل این کوچولو آمده بین شاگردهایم و سر کلاسم نشسته تا نزدیکم باشد. کوچولوی بیچاره نمی دانست وجودش چه آرامشی به من میدهد.

امروز توی اتوبوس رو به رویم نشسته بود. باز هم ظاهرش عوض شده بود. ولی من دیگر حضورش را باور نکردم و به سمیرای یک سال پیش خندیدم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۱ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

گفتم سمیرا دیدی که زندگی می چرخد و می چرخد و هیچ وقت نفهمیدی کی بر وفق مرادت بوده و کی نبوده و کی چی خواستی و کی نخواستی و کی به چیزی که خواستی رسیدی و کی نرسیدی  و کی رسیدن بهش به نفعت بود و کی نبود و کی برای خنده های قبلت گریه کردی و کی به گریه های قبلت خندیدی و کی خواستی بالاتر بری که پایین تر آمدی و کی پایین رفتی و فکر کردی که بالا میری و  کی آرامش داشتی و کی نداشتی و کی آرامش، آرامش بوده برایت و کی مسکن بوده و کی حتی مسکنی هم نبوده و کی آرزو کردی و کی خسته شدی از آرزوها و کی فکر کردی که زندگی را شناختی و کی فکر کردی که هیچ چیز ازش نمی دانی و در آخر چیزی که لمس کردی و هیچ وقت نفهمیدی که هیچ وقت فهمیدی آیا یا نه ...

فقط صادقانه بازی کن...

فقط ساده باش...

فقط فریب نده...

فقط افتخار کن به صداقت و سادگیت...

حتی اگر همه ی اینها، یا یکی از اینها، چیزی، عزیزترین چیزی، خواستنی ترین چیزی، که الان به درک خودت داری را ازت بگیرد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٤ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

گفت: تو واقعا یه پرنده ی کوچولویی .میدونی؟!

 

گفتم: پرنده دیر یا زود بالاخره می پره . می دونی؟!

 

گفت : نه! من بالای پرنده ام رو می بندم تا به خونه ی تازش عادت کنه.بعد دیگه

 

خودش دلش نمی خواد که بپره.

 

گفتم: پرنده رو اگه بالاش رو ببندی می میره .می دونی؟!

 

گفت : پرنده مردش هم برای من پرنده است. مهم اینه که توی دستای من باشه.

 

بازوش رو دورم حلقه کرد و گفت : احمق کوچولو نمی دونی چقدر دوست داشتنی

 

هستی.

 

این حرفش منو توی فکر برد.

 

با حالت سمی عاشقانه کنارم نشست و گفت:دوباره تو مخ کوچیکت چی داره

 

میگذره؟

 

نگاهش نکردم. خودش فهمید که ذهنم درگیر واژه هاست. گفت بخون برام. وقتی

 

شعر می خونی آروم میشم. بخون . همونی که تو ذهنت هست رو بخون .

 

می دونستم از شعری که تو ذهنم می گذره خوشش نمیاد. و از طرفی می دونستم

 

که کل کل کردن فایده ای نداره. یه شعر از فروغ براش خوندم:

 

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

 آرشیو ممول اسفند ١٣٨۴

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٥ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

می گویند آنقدر وایسا تا علف زیر پایت سبز بشود.

شنیده بودم که علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.

آنقدر ایستادم تا زیر پایم علفی سبز بشود و بزی ای بیاد که این علف به دهنش شیرین باشد. آنقدر ایستادم و ایستادم... ولی نه از علف خبری شد و نه از بزی ای که علفهایی که زیر پای من سبز نشده بود، به دهنش شیرین بیاد...

به اصطلاح آنقدر ایستادم که زیر پایم  علف سبز شد!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

مشکلی نیست اگر ذره ای زیبایی در وجودم نباشد.

مشکلی نیست اگر معصوم نباشم یا دوست داشتنی.

اهمیتی ندارد اگر چشمهایم وجودت را لبریز ماتم می کند.

مهم نیست...

که اگر باشد هم ، وقتی سراسر صداقتم، تمامی اهمیتش رنگ می بازد.

 

 

نمی خواهم قهرمان باشی.

نمی خواهم خاص باشی.

نمی خواهم برای شناختم حتی ذره ای تلاش بکنی.

فقط صداقت را بشناس...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳۱ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

ببین...

درست است که مردهای بد زیاد هستند ولی بی شک مردهای خوب هم کم نیستند...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢۸ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

وقتی روی کمک همه اشان حساب کرده بودم، درست زمانی که نباید همه پشتم را خالی کردند.

فکر کن چه حالی داشتم...

حالا که دیگر روی کمک هیچ کدامشان حساب باز نمی کنم همه می گویند اِ سمیرا! چرا این طوری شدی!

فکر کن!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۸ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

نویسنده : سمیرا - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢
     رویا
 

فکر کن...

من آنقدر خاص هستم که تا همیشه توی ذهنت بمانم.

و آنقدر عادی که بین این همه آدم گمم کنی.

آنقدر شاد هستم که یادم لبخندی را روی لبهات بنشاند.

و آنقدر غمگین که شبنم هایی را روی بالشت بباراند.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

می بینی سمیرا وقتی یا می آوری یک راه فرار برای خودت باز می کنی.

پس برای بار چندم و چندم بدان که اگر می خواهی کاری را انجام بدهی و بخواهی که انجام بشود و حتما انجام بشود و خوب انجام بشود اول از همه خودت باید صد در صد مطمئن باشی!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٢ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

مجنون بیچاره ی من؛

دلم برایت می سوزد. دلم برای سادگیت، مظلومیت می سوزد. برای اینکه باید دوست داشته باشی و دوست داشته نشی. برای اینکه صبح به خیر هر روزت بداخلاقی است و شب به خیر هر شبت بازخواست. برای اینکه از بین این همه لیلی، لیلی ای را انتخاب کردی که با یک من عسل هم نمی شود خوردش. تلخی، ویژگی ذاتی من است. که کنار چون تویی هم ذره ای شیرین نمی شوم.

مجنون بیچاره ی من...

مجنون که همیشه مجنون بوده، ولی با لیلی ای که من باشم قصه ای بهتر از این نمی شود نوشت.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٩ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

پس از عشق بازی خدا با خودش و آفرینش زمین و زمان و آدم و بنی آدم، اتفاق تازه ای رخ داد.

خدا بندگانش را عاشق شد.

و به مهر، پیروزی را بر آنان فرستاد. همه مست شدند. هر کس به پیمانه ی خود بهره ای از آن برد. و هر کس به پیمانه ی بی پیمانه ی خود غرور...

بندگان آن چنان مغرور شدند که گویی فردایی نیست. و هیچ کس به شکر دست به آسمان بلند نکرد. گویی که خدایی نیست.

و خدا در آن لحظه، به یقین دلشکسته بود.

صاعقه ای و هشداری...

اما مست گوش شنیدن ندارد و چشم دیدن. مست همه عیش است و عیش.

او که دوری بنده از خود را تاب نداشت، بار دیگر به مهر، مصیبت را فرستاد.

و بندگان همه سرخورده، همه نا امید، همه نالان. گویی که فردایی نیست.

 هیچ کس به طلب یاری دست به آسمان بلند نکرد. گویی که خدایی نیست.

 و خدا در آن لحظه، به یقین دلشکسته ترین بود.

هم چون هر عاشقی، پای بسته رنجی که بدان گرفتار شده، خدا نیز با تکرار بازی به انتظار نشست تا که لحظه ای شاید هدایتی...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٥ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

اینجا 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٦ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

پیدا شد:

به تو نگاه می کنم

و می دانم

تو تنها نیازمند یکی نگاهی

تا به تو دل دهد

آسوده خاطرت کند

بگشایدت

تا به در آیی.

من پا پس می کشم

و در نیم گشوده

به روی تو

بسته می شود...

شعر: مارگوت بیکل

ترجمه: احمد شاملو

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

یک ماه لاغر بود و یک ستاره ی نسبتا درشت...

امروز خسته تر از آن هستم که بخواهم تصمیم بگیرم. فردا در موردش فکر می کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱۱ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

یک قاصدک خیال مرا از تو دور کرد.

شاید به ذهن تو،

یاد آنکس که من نمی شناسمش،

ناگه خطور کرد.

ای کاش قاصدک

از لحظه های بی قراری من باخبر نبود.

یا انتظار شب،

از صدای گامهای تو،

بر سنگفرش کوچه های شهر،

بارور نبود.

...................................

دیروز دور میز نهار، رئیسمان شروع کرد به تعریف کردن از دوران دانشجویی و خندیدن. خودش می گفت و خودش می خندید. اصلا نمیشد فهمید چی دارد می گوید. از چشمهایش اشک می آمد و می خندید. بقیه هم به خندهاش می خندیدند. من که اصلا متوجه نمی شدم چی تعریف می کند نه تنها نمی خندیدم بلکه شاید کمی هم اخم کرده بودم.( وقتی فکر میکنم شبیه اخم کردن می شود.) همه خندیدن و ساکت شدند. من داشتم این جریان را برای خودم تحلیل می کردم. یاد پسر خاله ام افتادم. و یاد تعریفهایش. اون هم همین طوری تعریف می کند و می خندد. توی ذهنم یاد اون بودم که آقای رئیس خیلی جدی شروع کرد به حرف زدن. گفت صبح که از خانه آمدم بیرون... من زدم زیر خنده. این بار همه ساکت بودند و فقط من می خندیدم. قیافه های متعجب بقیه خنده ام را بیشتر کرد. انقدر خندیدم که از چشمهایم اشک می آمد. آقای فلانی ( همان رئیسمان) گفت من فهمیدم  از چه تعریف هایی خوشش می آید. نگاهم کرد و گفت صبح که از خانه آمدم بیرون... من دوباره خنده ام گرفت. باز هم انقدر خندیدم تا ساکت شدم. و دوباره گفت من صبح از خانه آمدم بیرون. و باز هم خنده و باز صبح از خانه آمدم بیرون!  صبح !

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۱ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()

وقتی دستهایم تشنه ی بخشیدن می شوند،

 وقتی بدنم پر از حرارت عشق،

وقتی نگرانی هایم را پشت سکوتم پنهان میکنم،

وقتی خورد می شوم  و  فقط لبخند می زنم،

وقتی وجود وابسته ای به قوی ترین موجود جهان تبدیلم می کند،

وقتی قلبم را آماده ی بخشیدن از سینه بیرون می آورم،

وقتی نگاهم  عمیق ترین گودال های جهان را پشت سر می گذارد،

وقتی یک لبخند و تنها یک لبخند برایم با ارزش ترین هدیه ی دنیا می شود،

وقتی زنانه هایم به اوج خودشان می رسند،

وقتی ...

همین موقع است که احساس زن بودن می کنم.

 همین احساس است که مغرورم می کند.

و همین غرور است که می گوید دنیا همچنان به وجود من نیاز دارد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱۸ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan نظرات ()


Design By : Pichak