برای امروز، فردا و همیشه‌ام

دلنوشته

جمعه وقت رفتنه
موسم دل کندنه
باورم نمیشود که حتی دل کندن را هم فراموش کرده ام. این جمعه اما غم، تا اینجا هم دنبالم آمد. کمی نوشته های قدیم خودم و دوستان فراموش شده را خواندم. باورم نمی شود زمانی هر شب می نوشتیم، هر شب می خواندیم و نظر میدادیم. حقیقت این است که دغدغه ها دقیقا مربوط به مکان هستند. دلم برای ایران با آن همه دغدغه و هیاهو تنگ شده. حتی برای سال 88. دلم باز همه ی آن مشکلات را می خواهد که گیجمان می کردند و تنها خروجی ای که پیدا می کردیم، نوشتن بود. اینجا، اما نمی دانم چه بر سر حداقل من یکی آمده. نوشتن که هیچ، با این روال می ترسم حرف زدن را هم به زودی فراموش کنم.
امشب چنگی زدم به گذشته. چند آدم و چند نوشته را بیرون کشیدم و خواندم. آن همه درگیر بودن، آن همه هیاهو، آن همه خاطره... انگار از صد سال پیش حرف میزنم. اینجا هم دغدغه هست... اما همه حول خودم یک نفر. اینجا شناور شده ام. از هیچ چیزی ترسی ندارم. نگران چیزی نیستم. همه چیز را سپردم به زندگی. اینجا، حرف نمیزنم، گریه نمی کنم، دل نمی بندم، نگران نمی شوم، خوشحال نمی شوم. انگار آخر همه چیز را می دانم. انگار حنای زندگی دیگر برایم رنگی ندارد.
امشب اما دلم می خواست یک نفر از گذشته می آمد. مهم نبود کی. فقط یک نفر که از گذشته ام بود. همان حال و هوای گذشته را داشت. من هم می شدم همان آدم و از همان نگرانی ها حرف می زدیم. از همه ی چیزهایی که می ترسیدیم اتفاق بیفتند و اتفاق افتادند و بعد دیدیم که با اینکه اتفاق افتادند، هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. دلم می خواست همان حرفهایی را بزنم که قبلا حس داشتند ولی الان به خاطرشان، زحمت باز کردن دهانم را هم به خودم نمی دهم. امشب دلم برای گذشته تنگ شد. نمی دانم قبلا حالم خوب بود یا الان...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢
comment نظرات ()

ارغوان

تمام صبح را شنا کردم. تمام عصر را کلاس داشتم. خسته و کوفته خودم را به خانه رساندم تا کمی چای بنوشم، فکر کنم و استراحت کنم. فکر کنم، به همان چیزی که چند سالیست فکرم را مشغول کرده. که چرا بعضی آدم ها خیلی راحت زندگی میکنند ولی بعضی دیگر نه! که چرا بعضی ها بدون تلاش چیزهایی را به دست می آورند که حتی رویایش را هم نداشتند ولی بعضی دیگر باید جان بکنند تا به همه ی چیزهایی که خواستند، که برایش برنامه ریختند، نرسند. که فکر کنم و باز فکر کنم. که باز و باز و باز فکر کنم. آنقدر فکر کنم که از فکر کردن هم خسته بشوم. آنقدر که چایی که ریخته بودم سرد بشود و دوباره ریختن چایی فرصتی بشود برای نفس تازه کردن. که در همین چند قدم، نفس عمیقی بکشم و بگویم دختر، اگر زندگیت سخت بوده، بد جایی هم نرسیدی. شاید بعضی آدمها باید با شرایط سخت دست و پنجه نرم کنند، تا اول از همه به خودشان ثابت بشوند.

ثابت کن سمیرا...

...

هفته گذشته دو تا از دوستان دوران کودکیم یادم کردند. حس خوبیست. خیلی خوب. حس سبکی. حس این که من هم کودکی ای داشته ام. باور میکنی؟!

ارغوان شاخه همخون جدامانده من 
آسمان تو چه رنگ است امروز ؟ 
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٩
comment نظرات ()

The third one

تو مدرسه سه تا دختر بودند که همیشه دیگران باید با آنها رقابت میکردند.

اولی سبزه بود با موهای صاف مشکی و همیشه چتریهایش را با یک تل پهن قرمز از صورتش کنار میزد. لاغر بود و قد بلند. درس میخواند. خیلی درس میخواند. که اگر خودش هم نمیخواست به اجبار مادرش باید میخواند و بالاترین نمره های کلاس را می آورد.

دومی یک دختر عادی بود. چه از نظر قیافه چه هوش چه پشتکار.کمی باهوش بود کمی درس میخوند و کمی مهربان بود. همه دوستش داشتند.

سومی اما سر به هوا بود. درس نمیخواند. در عین حال که شیطان بود و بازیگوش ولی به راحتی با کسی گرم نمیگرفت. صحبت نمیکرد مگر به اجبار. ولی همه ی عشقش این بود که چیزی بنویسد و برای دیگران بخواند. کمی تپل بود با موهای مشکلی پر و فر که همیشه به طرز نامرتبی از زیر مقنعه بیرون میزد. درسخوان نبود ولی همه میدانستند که صحبت ریاضی و انشا باشد حتی اولی هم نمیتواند باهاش رقابت کند.

.

.

.

اولی ازدواج کرده. کار میکند. زندگی میکند.

دومی برای تحصیل به خارج از ایران رفته.

سومی اما هنوز منتظر است. منتظر آینده...

...

از آنجایی که دوست دارم مدل های مختلف نوشتن را تجربه کنم، اینجا هم تمرین هایکو میکنم. سر بزنید و بگذارید نظرهایتان را در مورد هایکو هایم بدانم.

...

فکرهایم مثل بچه های شیطانی که دنبال راه فرار میگردند، از طرف های مختلفی به سرم میکوبند. من مثل هر مادری که باید بچه هایش را آرام کند، سر جایشان می نشانمشان. فعلا زمان ما نیست. هنوز نرسیده. هنوز باید صبر کنیم. یک روز هم بالاخره روز ما خواهد شد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۳
comment نظرات ()

و همچنان زندگی

سال هشتاد و نه را دوست داشتم. از سالهای قبلش بیشتر. سال هشتاد و نه آدمهایی کنارم بودند که دوستشان داشتم و دوستم داشتند و افکار و رفتارشان را می پسندیدم. آدمهایی که وجودشان بهم آرامش میداد و همین آرامش باعث میشد که بتوانم با خیال راحت تر و تمرکز بیشتر به خواسته هایی که از زندگی داشتم برسم. شاید مزه بیشتر این آرامش به این خاطر بود که قبل از آن سال بدی را گذرانده بودم. سال رخوت. سالی که زندگیم هیچ پیشرفتی نداشت. و هیچ وقت یادم نمیرود که یک بعد از ظهر نیمه سرد یکی از روزهای ماه آخر پاییز بود که با اعصاب خرد و پاهایی که میلرزید رفتم پارک نیاوران و نشستم تنها با خودم فکر کردم. هیچ وقت یادم نمیرود که به خودم گفتم ببین سمیرا تو این یک سال نه با دوستهایت ارتباطی داشتی نه فامیلت. نه به درست رسیدی و نه کاری کردی. به خودم گفتم دستهایت را باز کن و ببین هیچ چیزی نداری. گفتم یک شکست خورده ای! حتی خوش هم نگذروندی که به خودت بگویی حداقل این مدت به خوش گذرونی گذشته است. به خودم گفتم ببین دختر دل به مردی دادی که به هیچ جا باهاش نمیرسی. اگر هم برسی جای خوبی نیست. اگر آینده ای هم داشته باشد زندگی با یک مرد به ظاهر تحصیل کرده اما خودخواه لجباز کوتاه فکر بد دهن است. مردی که احترامی برای دیگران و به خصوص زنها قائل نیست. مردی که زنی را می خواهد که تنها کلمه ای که بلد است چشم باشد. زنی که توسری بخورد و دم بر نیارد. که فحش بشنود و لبخند بزند. زنی که فقط باشد و همه ی بودنش برای آرامش آن مرد باشد و خودش نه خواسته ای داشته باشد نه هدفی. مردی که در نهایت بهترین زن برایش فقط میتواند یک سیب سرخ شیرین آب دار باشد نه یک انسان! هیچ وقت یادم نمیرود چقدر ناراحت بودم و در همان ناراحتی به خودم گفتم آسان نیست. از این به بعد هم ناراحت خواهی بود و گاهی احساساتی خواهی شد ولی تحمل کن که با تحمل کردنش هر چقدر هم که طول بکشد، یک عمر زندگی خودت را نجات دادی. آن روز تصمیم گرفتم که دیگر برایش خوب نباشم. و هنوز هم یادم نرفته است که همان روز، همان جا، جایی که برای اولین بار باهاش پیمان بسته بودیم نشستم و تا دلم خواست گریه کردم. هنوز یادم است ولی دیگر این خاطره ناراحتم نمی کند. بلکه تنها حسی که دارد حس غرور است. خوشحالم که توانستم توی آن شرایط، و با وجود اینکه بسیار احساساتی هستم، این تصمیم را بگیرم و با همه ی سختی ها و زمانی که برایم طول کشید عملیش کنم.

از همان روز تا الان دوستهای بسیار خوبی داشتم که کنارم بوده اند. دوستهایی که هر کدام یک دنیا برایم ارزش دارند. دوستهایی که برایم برکت آوردند. از همان روز تا همین الان هر روز زندگیم بهتر شده است. زندگی کاریم آن طور که میخواستم جلو رفته است و الان در آغاز راهی هستم که همیشه آرزویش را داشتم. باز هم نمیخواهم زیاد طول و تفسیر بدهم. فقط خطاب به یک دوست:

همیشه دوستم خواهی بود، همیشه جای خاصی در دلم خواهی داشت، همیشه آرزوی خوشبختیت را خواهم داشت، همیشه خوشحالیت، خوشحالم خواهد کرد حتی اگر بنا به جبر زندگی دیگر نبینمت. تمام آرامش و پیشرفت یک سال گذشته ام را مدیون تو هستم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٤
comment نظرات ()