برای امروز، فردا و همیشه‌ام

فاتح

اسکندر به ایران حمله کرد
نادر فاتح هند شد
عرب‌ها دمار از روزگار ما درآوردند
کورش بابِل را گرفت
آرامش قشنگم!
من فقط تو را دارم
می‌خواهم
تمام شهرهای دنیا را
یکی پس از دیگری
در آغوش تو فتح کنم
عاشقانه
بی جنگ و خونریزی
می‌خواهم
صبحش در کافه
یک لقمه نان
یک جرعه چای
با نگاهم مزه مزه‌ات کنم باز
بعد
دستم را بگیر
فاتحانه شهر را از پا درآوریم
با لبخند
به نگاه شهروندان سر تکان دهیم
و با آنها عکس یادگاری بگیریم.

عباس معروفی

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

عشق داند...

حرف عشق که باشد، تو که هیچ، زندگی را هم به زانو در می آورم...

.

.

.

آنقدر گفتنی هایم بوی اضطراب و دلشوره دارند که تصمیم گرفته ام همه را ناگفته نگه دارم تا زمان گفتن برسد.

.

.

.

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند              من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی                  عشق داند که در این دایره سرگردانند

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٧
comment نظرات ()

...

آنقدر بالا میروم که حتی اگر قهرمان پرش هم بشوی، دستت به من نرسد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥
comment نظرات ()

New season

بر خلاف بی قراری این روزهایم، همین روزها دارند خیلی زود می گذرند. بر خلاف اینکه دوست دارم زودتر روز مصاحبه ام برسد، ناراحتم از اینکه برای آماده کردن خودم وقت کمی مانده است. با وجود اینکه نمی دانم نتیجه قرار است چی بشود، مصمم هستم که همه ی انرژی ام را بگذارم. که همه ی انرژیم را گذاشته ام.

...

یادم نمی آید چه سالی، سالها را نمیشمارم، یک روزی سر ظهر وقتی داشتم از یک خیابان خیلی بزرگ رد میشدم، نوشتم که این روزها میگذرند. یک روز که خیلی از امروز گذشته است، که شاید دیگه خیلی چیزها یادمان نباشد، یک روزی که هر دو آنقدر که دوست داریم موفق شده ایم، به یاد هم می افتیم. به یاد هم خواهیم افتاد. یک روزی آنقدر که دوست داریم، موفق خواهیم بود.

...

سال جدید هم آمد. سال قبل هم گذشت. سالی که برای من بد نبود. سالی که درهای جدیدی به زندگیم باز شد. فکر های جدید به سرم آمد. آرزوهای جدیدی پیدا کردم. این سال را هم خوب میسازم. آرزوهایم را عملی میکنم و آرزوهای جدیدتری به جایشان می نشانم. سال خوبی خواهیم داشت.

...

باز یه بغضی گلومو گرفته
باز همون حس درد جدایی
من امروز کجامو
تو امروز کجایی
.
.
.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٢
comment نظرات ()

دیدار

دنیا کف دستهای ما دو نفر است.

بیا چشمهایمان را ببندیم، انگشت اشاره امان را بالا ببریم و بگذاریم آن انتخاب کند که بهترین اتفاق زندگیمان کجای این دنیای کوچک، قرار است رنگ بودن بگیرد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٥
comment نظرات ()

از دوست داشتن

آرامش یعنی داشتن نگاه مردی، که بدون هیچ کلامی، وجودت را پر از اطمینان دوست داشته شدن میکند...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳٠
comment نظرات ()

584

ببین، من و تو متعلق به یک قشر خاص جامعه هستیم. قشری که محدود به دو نفر میشود.

من و تو !

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٥
comment نظرات ()

دوری

دورتر برو.

از فاصله بیشتری من را نگاه کن.

شاید بهتر دیدی حقیقت مرا.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()

محبوبه شب

نفس آدمها زیادی سنگین است. خیلی بیشتر از تحمل من...

تمرین شریک شدن هوای نفس کشیدنم با یک موجود زنده دیگر را، با یک محبوبه شب شروع کردم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٢
comment نظرات ()

...

حس عجیبی بود.

عجیب، مثل من...

عجیب، مثل تو...

مثل هر دوی ما.

عجیب مثل ترس!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸
comment نظرات ()

 

عاشقانه هایت را کمی آن طرف تر بساط کن. جایی هم برای حماقت های من بگذار...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٧
comment نظرات ()

...

بی همگان به سر شود...

.

.

.

به سر شود

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

نهیب

    به جای دنبال کردن نوشته هایم، فکر هایم را دنبال کن. ببین هر لحظه چه جاهایی که نمیروند و چه جاهایی که من را دنبال خودشان نمی کشند. من که من هستم هر لحظه هزار بار میخواهم که ترکشان کنم و خودم را برای همیشه خلاص کنم. ببین تو که تو هستی تا کی میتوانی تحملشان کنی...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٧
comment نظرات ()

خانه تکانی

     تا میخواهم کاری کنم،  ترس همه ی وجودم را میگیرد. تا می آیم قدمی بردارم، لرز به همه ی بدنم می افتد. تا میخواهم به چیزی فکر کنم، سریع به خودم می گم نه سمیرا! زندگیت را نگاه کن، ببین همه چیز خوب است. برای خودت دردسر درست نکن!

     تا می خواهم آرام بگیرم، به خودم میگویم نکند داری اشتباه میکنی! تا میخواهم تسلیم ترس هایم بشوم، سریع تو ذهنم می آید که این طوری همیشه یک بازنده خواهم بود.

     کنار هم گذاشتن حقیقت و احساس و منطق و ترس ها، کار واقعا سختی هست. کدام پیروز میشود؟ نمیدانم!

     چیزی که مبرهن است این است که یک بار و برای همیشه باید ترس های کهنه ام را دور بریزم. اما چطور؟

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٥
comment نظرات ()

پایان

      نمدانم چقدر طول کشید. چقدر دیر شد، چقدر عقب ماندم. حتی دوست ندارم در موردش فکر کنم.

      تمام کردن هر کاری خوشحالی دارد. ولی من دوبرابر آن چیزی که باید خوشحالم. راهی را که با تو شروع کردم، دارم تنهایی تمام میکنم. وقتی تمام تمام بشود، دیگر هیچ چیزی نیست که من را یاد تو بیندازد. دیگر تمام شده. همه ی حس های خوب و همه ی حس های بد، تمام خاطره های خوب و تمام خاطره های بد... وقتی تمام بشود، تو هم تمام میشوی. دیگر حتی هیچ دلیل برای تنفر هم نیست.

      گره ی کوری که تو به زندگی من انداختی، بالاخره دارد باز میشود...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

نوای جور

     عجله نکن. صبور باش و آرام آرام گام بردار. من تا دلت بخواهد می توانم صبور باشم. بگذار تا وقتی که نیاز دارم زمانم را بگیرم. بگذار آنقدر که نیاز هست، حسش کنم و نفس بکشمش. بگذار باورش کنم و آنقدر که باید، عاشقش بشوم.

.....

     نمیدانم اینجا نوشته بودم یا نه. دارم خودم را برای غریق نجاتی آماده میکنم. منی که خودم معتقد هستم که آدم در این جور مواقع و برای ورزش نباید با خودش مهربان باشد و برای خودش دل بسوزاند، حالا گیر مربی ای افتادم که اصلا رحم و مروت سرش نمیشود. منی که ادعا میکنم بدن قوی ای دارم، روزهایی که میروم تمرین از نفس می افتم. و باز منی که شبها همیشه تا دیروقت بیدار بودم دیگه تا بیشتر از ده نمیتوانم بیدار بمانم. خلاصه که فکر میکردم کارهایم تمام میشود و برای خودم استراحتی میکنم و الان شدید مشغول استراحت هستم!

     فکر که میکنم به خودم می گویم این کارها را من باید سالها پیش انجام میدادم. نباید اینقدر فاصله می افتاد. و بیشتر که فکر میکنم میگویم اشکال ندارد. حالا همه ی اینها برایم درس میشوند. فردایی که خودم مادر میشوم، برای بچه ام دلسوزی الکی نمیکنم. که اگر نخواست و خسته بود و دوست نداشت و حوصله نداشت و ... یک نه بزرگ جلویش میگذارم. یا اصلا نمیگذارم به آن سنی برسد که بخواهد با یادگیری هر چیزی مخالفت کند. دخترم را از بدو تولد آموزشش میدهم. خودم شنا و انگلیسی یادش میدهم و باله و پیانو هم باید حتما قبل از سن مدرسه یاد بگیرد. نمیگذارم به واژه خستگی حتی فکر هم بکند.

آخرش هم حتما باید بنویسم از یادداشتهای یک نفر تازه از تمرین برگشته...

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

ترانه به خاطر تو

به سلامتیت هر روز صبح سرم را بالا میگیرم و دهانم راباز میکنم و هوا را مثل عشقت تا جایی که می توانم توی ریه هایم میکشم. به سلامتیت هر روز صبح چشمهایم را میبندم همه ی فکر و خیال های بد و خستگیها را با یک بازدم عمیق بیرون میدهم. به سلامتیت هر روز صبح بار دیگر عاشقت میشوم و به سلامتیت هر روز صبح زندگیم را رنگ تو میزنم.

...

چند ماه واقعا شلوغ و خسته کننده را پشت سر گذاشتم.  نمیخواهم اغراق کنم ولی بارها از خستگی تا حد بریدن پیش رفتم. تو این مدت واقعا دلم میخواست گاهی یک نفر کمکم کند و گوشه ای از کارهایم را برایم انجام بدهد ولی این اخلاق بد من هست که وقتی قرارست کاری را خودم انجام بدهم، کار دیگران را قبول ندارم. فکر میکنم هیچ کس نمی تواند به خوبی خودم کارهایم را انجام بدهد. به هر حال خوب یا بد این مدت گذشت و خیلی زود از همه ی این خستگیها راحت میشوم. دوست دارم وقتی آزادتر شدم در یک وبلاگ دیگر در مورد همه ی مراحلی که این مدت گذراندم بنویسم تا برای دیگرانی که مثل خودم هستند، کمک بشود. ولی تا آن زمان هر کسی سوالی در مورد آزمون های IELTS ، TOEFL ، GRE ، TOLIMO و همین طور نوشتن Resume ،  CV ، Proposal ، Statement of purpose ،  Personal statement  یا چیزهایی شبیه این دارد به من ایمیل بزند به آدرس: Samira.nekoi@gmail.com  در اولین فرصت و تا آن جایی که بتوانم با حوصله جوابتان را خواهم داد.

...

میخوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و یه شب مهتابی باشه
امشب میخوام از آسمون یاسای خوش بو بچینم
امشب میخوام عکس تو رو تو خواب گلها ببینم
کاشکی بدونی چشماتو به صد تا دنیا نمیدم
یه موج گیسوی تو رو به صدتا دریا نمیدم
کاش تو هوای عاشقی همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی حرفای رنگی بخونی
حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره ی تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه
امشب میخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب در نیامد به احترامت بمیرم
امشب میخوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم
اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم
میخوام تو رو قسم بدم به جون هرچی عاشقه
به جون هرچی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خدافظی پر نزنی تنها نری
وقتی که اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی مرگ گلای مریمه

 

صدای این مرد یکی از صداهاییست که دیوانه ام میکند.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٧
comment نظرات ()

درگیر

آنقدر درگیر ِ من بوده ای
که بعد از رفتنم
باید تا آخر ِ عمر
تظاهر کنی عاشق ِ کسانِ دیگری
تظاهر کنی
عاشقانه کنارشان می خوابی
تظاهر کنی
عاشق ِ من شدنت، اشتباه بود
تظاهر کنی
من، لیاقتِ عشق ِ تو را نداشتم
و به دروغ بگویی
من دروغ می گفتم و...
خودت می دانی
هیچکدام ِ اینها واقعیّت ندارد
تو
تا آخر ِ عمر
درگیر ِ من خواهی بود
و تظاهر می کنی
نیستی
مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد
من
می دانم
به کجای قلبت شلیک کرده ام
تو
دیگر
خوب
نخواهی شد...

دکتر افشین یداللهی

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
comment نظرات ()

قورباغه ام را قورت خواهم داد

فکر کنم یکی از روزهای همین ماه بود. یا اگر هم نبود، هوا مثل روزهای امسال همین ماه بود. برای من راست مغز که اعداد خیلی برایم مهم نیستند، فرقی هم نمیکند که چه سالی بود و چه ماهی و چه روزی. برای من تاریخ ها یا قبل از یک اتفاق مهم توی زندگیم هستند یا بعدش. یا خیلی قبلش یا خیلی بعدش. بگذار این طوری بگویم: یکی از همان روزهایی بود که هوا جان میداد برای پیاده روی. یکی از همان روزهایی که آرام بودم و بعد از مدتها فکر مشغولی، بالاخره تصمیم گرفته بودم. یکی از همان روزهایی که از تصمیمی که گرفته بودم شاد بودم. یکی از همان روزهایی بود که بدون اینکه بفهمم کجا هستم و چه کسانی اطرافم هستند و آیا کسی نگاهم می کند یا نه، از خیابان دولت تا پارک کورش را پیاده آمده بودم. یکی از همان روزهایی بود که غرق فکرها و رویاهای خودم بودم و احتمالا به عادت همیشه ام با سرعت نور تمام مسیر را رفته بودم و لبخندی به وسعت تمام صورتم روی لبم داشتم. از همان لبخند ها که هر کس نگاه کرده بود، میفهمید که از زندگیم راضی هستم. آخر هم تنها چیزی که از فکر و خیال بیرون آوردم و مجبورم کرد چند دقیقه ای بایستم، بوی زندگی ای بود که از پارک به مشامم رسید.

.

.

.

یکی از همان روزهاست.

بعد از مدتها فکر مشغولی، تصمیم گرفته ام.

آرامم و از تصمیمی که گرفته ام، خوشحالم. می توانم با لبخندی به پهنای صورتم همه ی خیابانهای شهر را پیاده بروم.

 

*****

 

گفتم که تصمیمم را گرفته ام. امتحان دکتری اواسط فروردین است. میشینم به خواندن. این ترم، ترم آخریست که با فوق لیسانس تدریس می کنم، هرجایی. دیگر بعد از این هیچ وقت دنبال این کار نمیروم مگر اینکه این امتحان را قبول بشوم. بعد از این اینجا نخواهم نوشت، تا روزی که قبول بشوم. بعد از این هیچ آدمی را به زندگیم راه نخواهم داد، تا روزی که این امتحان را با موفقیت پشت سر بگذارم.

میبینی سمیرا؟

هیچ راهی نداری جز اینکه مصمم تر به کاری که باید، بچسبی.

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٦
comment نظرات ()

...

وقتی که تو دردسر میفتی و کارت لنگ میماند، زمانی است که قبل از هرچیز خود تو میفهمی که کدام یکی از دوستها و آشناهایت را به خودت نزدیک تر میدانی.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٠
comment نظرات ()

افسوس

ارزشش را نداشت. افسوس دیر فهمیدم...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٧
comment نظرات ()

من یا ما؟

تا وقتی "من" از دهنت نیافتاده، معنی "ما" را نمیفهمی.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٦
comment نظرات ()

اگر...

اگر مسئولیت پذیر نیستی، هیچ وقت محبت نکن.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٥
comment نظرات ()

آرزو

تو که ابراهیم بودی؛ گله ام از خداست که وقتی به ذبح عشق اسمائیلیم نشستی، تنها نظاره کرد.

یعنی هیچ گوسفندی نبود؟

>>>

این شهر زیباست. زیباترین شهری که تا به حال دیده ام. ولی ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٢
comment نظرات ()

 

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم واقعا مردها معنی لغات را نمی فهمند. شاید هم لغت ها برای آنها معانی دیگری دارند.

>>>>>

یک مدت نمی توانم بنویسم. ننوشتن به من حس خفگی میدهد. امیدوارم کوتاه باشد این مدتی که باید و یا شاید نباید.

>>>>>

این هم با یاد بچگی و به افتخار پدرم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

واسه امروز و فردا و همیشه

وای به حال ما که اگر منفعتی نباشد، روابط انسانی برایمان از هر چیز دیگری بی ارزش تر است.

...

این را امروز از آقای آسا هدیه گرفتم. دستت درد نکند سهیل جان ولی چرا می گوید واسه! باید بگه برای امروز، فردا و همیشه!

کاش یک نفر دیگر خوانده بودش. صدای گوگوش همیشه حوصله ام را سر میبرد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٦
comment نظرات ()

Hope

خوب چه کار کنم؟ گاهی هم دوست دارم بی بهانه و بی حرف بنویسم. گاهی هم خوشحالم، بی دلیل. گاهی هم وقتی صبح از خواب بیدار میشوم میبینم که یک روز جدید هست و کلی امید. گاهی هم دوست دارم بی بهانه زیبا لباس بپوشم، موهایم را درست کنم و کمی آرایش داشته باشم. گاهی هم دوست دارم بدون دلیل اتاقم را تمیز کنم و همه ی آن چیزی که از آینده ام میخواهم را روی کاغذ بنویسم. گاهی هم دوست دارم خودم را در آینه نگاه کنم و لبخند بزنم.

خوشحالم که امیدی در زندگیم هست.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٥
comment نظرات ()

افسوس

کاش بدانی همه ی آرامش این روزهایم گاه به گاه سر خاک تو آمدن است. کاش بدانی برای همیشه یک تیکه ی بزرگ از قلب من را داری. تیکه ای که با نبودت هیچ وقت به من بر نمیگردد. کاش میفهمیدی انصاف نبود این طوری تنهایم بگذاری.

کاش بودی ...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٤
comment نظرات ()

ببار

آرام تر از آنچه که فکر کنی، تن میدهم به حکمتت.

کمی چشم به راه رحمت...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠
comment نظرات ()

بهار گندم

آمدن و رفتن آدمهای توی زندگی همدیگر، قطعا بی دلیل و بی نتیجه نیست. بگذار این طوری فکر کنیم که وجود و بودن هر کسی توی زندگیمان، هرچند کوتاه مدت، یک نعمت و یک هدیه را برای ما می آورد. گفتم به نشانه ها اعتقاد دارم. چرا و چطوری و هزارها سوال دیگر مهم نیست. مهم این است که من چشم دیدن این نشانه ها را دارم. میخواهم این طوری بگویم:

"هدیه ی تو به من، واقع بینی بود"

****

اوضاع کلاسهایم روز به روز دارد بهتر میشود. هر روز ترسم کمتر میشود و با شاگردهایم صمیمی تر میشوم. این صمیمیت که زمان میخواهد، توی هر رابطه ای، از هر نوعی خیلی مهم است. وقتی با آدمی یا آدمهایی احساس صمیمیت می کنی، دیگر به چشم غریبه بهشان نگاه نمیکنی. دیگر دشمن نیستند که بخواهی جلویشان از خودت دفاع کنی. وقتی برایت غریبه نیستند، یعنی از خودت هستند. یعنی برایت اهمیت دارند. وقتی کنارشان هستی You feel home. این احساس آرامش بخش است.

امروز صبح یکی از شاگردهایم میخواست لکچر بده. آمد دستم را گرفت که بگوید یعنی استرس دارم و دستم سرد شده. ولی من همیشه آنقدر یخ هستم که تا دستش خورد به دستم اون جا خورد و می گفت خانم حالتان خوبه!

هفته ی دیگر  هم دانشگاه چندتا مهمان فیلیپینی دارد. هر دو نفر از این مهمانها را هم به یک نفر سپرده که اگر خواستند بروند بگردند یا خرید کنند یا جایی غذایی خواستند بخورند یا هر کار دیگری که داشتند، آن آدمها همراهشان باشند. من هم نمیدانم بگویم همراه، بگویم گاید یا چی! ولی مسئول یکی از این مهمانها که خانم هست شدم. روزی هشت ساعت از تمام هفته ی دیگرم را خریدند. نیشخند  بوی پول میاد!

****

یک دوربین Canon خریدم و از شانس بدم و بعد از همه ی آن جریان های دزیده شدن لپ تاپ و دوربین و گم شدن پول و آتیش گرفتن ماشینمان ( این یکی را نگفته بودم) دوربینم هم نخریده خراب از آب در آمد. بردم برای گارانتی و گفتند فقط گارانتی تعمیر دارد. ده روز است که رفته برای تعمیر و هنوز هم می گویند قطعه اش برایمان نیامده. من هم ایمیل زدم به شرکت Canon.  ایمیل را که زدم نیم ساعت بعدش جواب آمد که خیلی متاسفیم که این طوری شده و متاسفانه برای ایران نمی توانیم کاری کنیم. اگر کسی را اینجا دارید دوربین را بفرستید برایش تا برای ما بفرستد. ما هم یک دوربین نو برای او بفرستیم که برای تو بفرستد! (فهمیدید چی شد؟) دوباره ایمیل زدم که این که از نظر اقتصادی نمیصرفد و جواب دادند که درست است.  یک ایمیل به نمایندگیهای آسیا بزنید. به مالزی و چین  ایمیل زدم و جواب ندادند. به مالزی زنگ زدم و شاکی گفتم این طوری شده و جواب ایمیل هم ندادند. باز هم کلی معذرت خواهی کردند و گفتند برای ایران کاری نمیشود کرد. مگر اینکه بفرستید اینجا تعمیر کنیم برایتان بفرستیم!  در نهایت هیچ!

****

این هم هدیه ی این پست من به شما. فقط کاش صدای این آقا اینقدر تو بینیش نبود!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٥
comment نظرات ()

یکی از همین روزا، روی شب پا میذارم

مدتهاست که با من سر لج افتاده و انگار از اذیت کردنم لذت میبرد. غافل از اینکه آنقدر از طرفش داشتم که به این راحتی اذیت نشوم. انگار فراموش کرده آنقدر کل کل داشتیم که توانسته باشم یاد بگیرم چطور جلویش بایستم. انگار یادش نمی آید که برایش نوشتم که من و تو دو حریف قدیمی هستیم که همه ی فوت و فن هم را بلدیم. دیگر هیچ کدام فریب دیگری را نخواهیم خورد. مگر اینکه فن جدیدی یاد بگیریم. انگار نمی داند که جنس من با آن فرق دارد و اینجا برد با من است. نمیداند وقتی آن فقط مدام میتواند بازیهای گذشته اش را تکرار کند، من می توانم فن های جدیدتری یاد بگیرم. یادش نمی آید که برایش نوشتم اگر تو لجباز هستی، من از تو لجبازترم. اگر سربالایی داری، سنگین میروم. یادت باشد، آنقدر از تو یاد گرفتم که بدانم اصلا جدی نیستی. تو هم بدان! من به هیچ وجه جدی نمی گیرمت. کل وجودت جدی نیست دیگر چه برسد به بازیها و آدمهایت.

.....

همه دلخوشی و شادی این روزهایم توی فیس بوک با فامیل و دوستهایم و توی کلاسها با شاگردهایم هست.

.....

ناصریا حیف بودی برای مرگ...

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٤
comment نظرات ()

Which one?

گاهی هم گوشهایمان برای شنیدن حرفهای دیگران زیادی تیز میشود و برای شنیدن حرفهای خودمان زیادی کر!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۳
comment نظرات ()

believe me

تنها آن چیزهایی خراب میشوند که خراب شدنی باشند.

چیزی هم که خراب شدنی باشد، دیر یا زود خراب میشود.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٢
comment نظرات ()

از یک ایمیل

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

 

خورخه لوییس بورخس

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٢
comment نظرات ()

Don't let me be misunderstood

همیشه وقتی تو جاده هستم چند ساعت را خالی دارم که فکر کنم. این ساعتها برای من که کلا خیلی فکر می کنم، مفید هستند. همیشه آهنگم را میگذارم تو گوشم، جوری که راحت باشم می نشیم، بیرون را نگاه می کنم و فکر می کنم. به هر چیزی که ذهنم را مشغول کرده باشد.

یک سالی می شود که گاها وقتی با اتوبوس میروم یکی از استادهای قدیمیم هم توی اتوبوس هست. حالا من دختر هستم و هیچ وقت بزرگ نمیشوم و همیشه باید برای هر کاری از جمله رانندگی تو جاده از پدرم اجازه بگیرم ولی این آقا را نمیدانم که چرا رانندگی نمیکند. مهم هم نیست. مهم این است که این آدم، استادی بوده که من ازش خوشم نمی آمده. در این حد خوشم نمی آید ازش که گاهی حتی به دوستهایم اس ام اس میدادم که حدس بزن کی توی اتوبوسمان هست! این خوش نیامدن همیشه من را اذیت می کرده. هیچ وقت هم نتوانستم بروم جلو و سلام تعارف کنم. چون نمیدانم چه طوری رفتار خواهد کرد. حتی نمیدانم من را یادش می آید یا نه. هرچند که من از دانشجوهایی بودم که تو چشم استادها بودم. به هر حال هیچ وقت دلم نخواسته که آشنایی بدم به این آقا.

حالا حرفی که می خواهم بزنم به این آقا و دانشگاه و اینها ربطی ندارد. آدمهای این طوری توی زندگیم بوده اند. و این استاد فقط یک نمونه اش بوده. آدمهایی که بی دلیل یا با دلیل (فرقی نمی کند) بدم می آمده ازشان. و حتی آن طرف ماجرا، آنها از من بدشان می آمده. این حسها برای یک مدت خیلی طولانی من را اذیت می کردند. همیشه دلم می خواست که همه را دوست داشته باشم و همه دوستم داشته باشند. دلم می خواست توی ذهنم همه خوب باشند و توی ذهن همه خوب باشم. اگر زمانی این اتفاق نمی افتاد و نمی توانستم چنین رابطه ای با کسی برقرار کنم ناراحت می شدم و حتی غصه می خوردم. همیشه فکر می کردم این مشکل من است که نتوانستم رابطه را حالا هر رابطه ای که بود خوب پیش ببرم. من نتوانستم یک رابطه ی معقول با همکلاسیم، استادم، دوستم، فامیلم، شریک عاطفیم یا هر کس دیگری برقرار کنم. این را یک ضعف توی خودم می دانستم و خودم را مسئول درست کردن شرایط می دانستم. و افسوس که هر زمان که داشتم تلاش می کردم که چنین وضعیتی را بهبود ببخشم فقط مثل همان خر مولانا میشدم که تیغ توی پایش رفته بود و جفتک می انداخت و تیغ بیشتر فرو میرفت.

این مدتی که میگویم این آقا را میدیدم، اکثر اوقات فکرم همین بود. فکر می کردم که مشکل از من می تواند باشد یا ایشان؟ فکر های زیادی توی سرم می آمد و گاهی گره می خورد به یک خاطره که از مادر بزرگم داشتم. همین سالهای اخیر، شاید آخرین سال زندگیش یک بار داشت از آن دعاهایی می کرد که همه ی مادر بزگ ها برای نوه هایشان می کنند. گفت ایشالله یک آدم خوب گیرت بیاد. من خندیدم و جواب دادم مادر جون همه ی آدمها خوب هستند. مهم این است که به هم بخورند. مادر جون هم در جواب گفت مشکلت این است که همه را خوب می بینی.

حالا که دوباره و واقعا برای دوم به سنی رسیدم که یک بار دیگر در همه ی فکرها و عقیده هایم دارد یک انقلاب صورت می گیرد، می خواهم بگویم که اشتباه می کردم. اشتباه می کردم که همه ی آدمها خوب هستند. اشتباه می کردم که می خواستم همه را دوست داشته باشم. اشتباه می کردم که می خواستم همه دوستم داشته باشند.  اشتباه می کردم که می خواستم دلیل پیدا کنم برای اینکه چرا بعضی ها دوستم ندارند و چرا بعضی ها را دوست ندارم. مثل خیلی جاهای دیگر اینجا هم اشتباه می کردم. اینها همه شرایطی هستند که از اختیار و کنترل من خارجند. من نمی توانم همه چیز را تحت کنترل داشته باشم. نمی توانم مسئولیت همه ی اینها را بپذیرم و نمیتوانم هر شرایط نادرستی را درست کنم. از بیرون نمی توانم کاری کنم. پس فکر خودم را عوض می کنم.

همه ی کاری که باید بکنم این است که حق بدهم. به خودم حق بدهم که بعضی ها را بی دلیل دوست داشته باشم و از بعضی ها بی دلیل بدم بی آید. به زندگی حق بدهم که گاهی آدمهای بد هم داشته باشد. به آدمها حق بدهم که گاهی بی دلیل هم بد بشوند. به دیگران حق بدهم که گاهی بی دلیل دوستم نداشته باشند. و حتی گاهی به خود بدی هم حق بدهم تا خوبی را بشناسم. این طوری همه حق دارند و لازم نیست من کاری بکنم. نمی دانید، یک بار سنگین از دوش آدم برداشته می شود. شاید این موقع است که می توانم از اتوبوس پیاده بشوم و کنار استادی که ازش بدم می آید، و شاید او هم از من، بروم و بدون اینکه حس بدی داشته باشم سلام و تعارف کنم و بفهمم که من را میشناسد. به امتحانش می ارزد!

..............

اگر بر می گشتم به گذشته و دوباره می خواستم جواب مادرجون را بدهم، می گفتم:

یک آدم خوب، مهم نیست اگر خیلی خوش قیافه نباشد، اگر پولدار نباشد، اگر خیلی تحصیل کرده نباشد، خوب باشد و آنقدر سرد و گرم چشیده که دیگر هیچ وقت نه آنقدر گرم بشود که بسوزد و نه آنقدر سرد که یخ بزند.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۸
comment نظرات ()

...

کاش می توانستم چشمهایم را ببندم و باور کنم لبخندی که سهم من بوده، حداقل می تواند روی لب دیگری بنشیند...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۸
comment نظرات ()

...

چشمهایت را ببند و بگذار چراغی که برای روشن کردن خانه ی تو بوده، جای دیگر بتابد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٤
comment نظرات ()

دوستی

کوچکتر که بودیم، وقتی مهدکودک میرفتیم و بعد دبستان و بعد راهنمایی و بعد دبیرستان و در آخر دانشگاه، هر دوره ای تعدادی دوست داشتیم. می خواهم بگویم دوست های زیادی داشتیم. دوستیهایی که مقطعی بودند. و هر دوره ای که تمام میشد، میدیدیم که دوره ی بعدی دوستهای بیشتری پیدا می کنیم و شاید حتی بهتر. چندین سال از زندگیمان این طوری گذشت و به مرور زمان یاد گرفتیم که چیزی که زیاد هست دوست! این همه آدم بالاخره با یکی دوست میشوم، بالاخره یکی برای دوستی هست! حالا استفاده کنم از آهنگ "/No woman, No cry" باب مارلی که تو این مسیر چه دوستهایی که پیدا کردیم و چه دوستهایی که از دست دادیم. و شاید اهمیتی هم برایمان نداشت یا شاید اهمیتی که باید را نداشت.

ولی این روال همیشگی نیست. کم کم به یک جایی میرسی که می بینی تو زندگی زمان از هر چیز دیگری مهم تر است. می بینی که نمی توانی برای هر کس و هر چیزی زمان بگذاری. به یک جایی میرسی که مسئولیت هایت زیاد می شوند. و همه ی امور زندگیت الویت بندی. این اتفاق تنها برای تو نمی افتد، بلکه برای همه ی آدمهای اطرافت هم همین طور است. دیگر هر کس درگیر زندگی خودش است و هرکس مسئولیت های خودش را دارد. دیگر آنقدر وقت برای آشنایی و دوستی نداری. اگر هم وقتی باشد، دلت میخواد با کسی بگذرانی که زیر و بم زندگیت را میداند و کامل آشنایی دارد با روحیات و اخلاقت. اگر وقتی باشد، می خواهی برای آرامش باشد. دیگر به جایی رسیدی که به اندازه ی کافی اضطراب و تنش داری و ترجیح میدهی وقتت را برای آرامش بگذاری تا هیجان. دیگر مشتاق هیجان های اول آشناییها نیستی. دیگر نمیخواهی خودت را برای کسی تعریف کنی. دیگر آرامش کنار دوستهای قدیمی را می خواهی. شاید دوستی را می خواهی که حتی لازم نباشد برای آرام کردن خودت حرفی به زبان بیاری. دوستی میخواهی که کنارش بشینی و خودش بداند توی دل و ذهن تو چه می گذرد.

باید این مسیر را طی کنی تا به اینجا برسی که دوستیها ارزشمند هستند. دوستها کمیاب هستند. دقیقا همین جاست که ارزش دوستهایت را میفهمی. اینجاست که میفهمی برای حفظ دوستیها باید تلاش کرد.

حداقل برای من که این طور بوده است. نوشتم تا بگویم مدتی است که دوستیهایم برایم با ارزشتر شده اند. تا بگویم کنارتان آرامش دارم و قدرتان را میدانم دوستهای خوبم...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۳
comment نظرات ()

The Last ...

فهمیدی؟

گریه ی خداحافظی بود.

خدانگهدار خوب و بد...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٧
comment نظرات ()

...

نمیدونم چرا امشب همه ی بغض تو، روی گونه های من جاری شد...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳
comment نظرات ()

بی شک

بی شک این هم فقط انعکاس نور است...

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٩
comment نظرات ()

دستمو بگیر که عمر رفت

نوشتن یادم رفته است.

از دلم نوشتن یادم رفته است.

هوا آن طوری شده که دوباره آهنگت را بگذاری توی گوشت و ساعتها راه بروی، موسیقی گوش بدهی ولی حیف ام پی فورم منفجر شده! دقیقا منفجر شده!

من از آن نوع آدمها هستم که وقتی از چیزی (آهنگی، جایی، هوایی، حتی آدمی) میترسم ازش دوری نمیکنم. مثلا اگر آهنگی یاد خاطره ی خاصی می اندازم، از همان خاطره ها که قلبمان را به درد می آورد، دورش خط نمیکشم و نمیگذارمش کنار. آنقدر گوشش میدهم و هر چند بار که لازم باشد با گوش دادنش گریه می کنم تا برایم عادی بشود. اگر جایی هست که یاد خاطره خاصی می اندازم، بارها همان جا میروم. الان هم جایی هست که باید یک بار بروم. آهنگی هست که باید همانجا گوش بدهم. تا نکنم این کار را آرام نمیشوم.

*****

بعد از این همه سال که گذشته، حالا که فکر می کنم میبینم همه درسهایی که توی کودکی گرفتم را یادم رفته. که این همه بزرگ شدیم و این همه ادعا داریم ولی باز آخر سر خاله سوسکه از ما فهمیده تر است! که تازه دوباره می فهمیم که بهترین و مهمترین سوالی که باید قبل از ازدواج پرسید این است که:

  - اگه یه روز دعوا بشه، تو خونمون غوغا بشه، تو منو با چی میزنی؟

والا به خدا.نیشخند آدمها مگر اینکه دیوانه باشند توی خوشی با هم بد برخورد کنند. زمان خوشی که همه خوب هستند. باید دید تو دعوا و ناراحتی رفتارشان چی هست. آن هم برای من که روی آدمی که باهاش رابطه ی عاطفی دارم، حساس هستم. که به تخی ناراحت میشوم و به پخی  ناراحتیم یادم میرود. خیلی هم سعی کردم این طوری نباشم ولی نمی شود. گاهی حتی به خودم میگوید ناراحت میشوی که میشوی، حداقل به این زودی فراموش نکن! نمی شود!

******

من، خالی از عاطفه و خشم

خالی از خویشی و غربت

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

عشق، آخرین همسفر من

مثل تو منو رها کرد

حالا دستام مونده و  تنهایی من

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٥
comment نظرات ()