برای امروز، فردا و همیشه‌ام

سفر

تب داشتم. بدنم داغ داغ بود. آنقدر که نفسم لبهایم را می سوزاند. از طرفی هوای بیرون را که نفس میکشیدم، تمام ریه ام درد می گرفت و به سرفه می افتادم. اما بیشتر از درد، ترس داشتم. بدون اینکه اراده ای داشته باشم تمام صورتم پر از اشک بود. باید تصمیم میگرفتم. باید محکم میبودم و اجرا میکردم. بودم، تصمیم گرفتم و اجرا کردم. که زندگی تمامش همین تغییرها بود. که باید تغییر میکردم.

....

بدنم داغ داغ است. تب دارم. لرز هم. باید یک دستمال جلوی دهنم نگه دارم تا هوای گرم وارد ریه ام بشود وگرنه درد تمام قفسه سینه ام را پر میکند. بدون اینکه بخواهم گریه میکنم. چمدان گوشه اتاق را که نگاه میکنم دردم میگیرد. ترس... نباید مهلت پیروز شدنش بدهم. باید رفت حتی اگر آخرش موفقیت نباشد. باید تغییر کرد.

 

...

چند سال پیش، آنقدر دور که خیلی چیزها را به خاطر ندارم، رابطه ای را شروع کردم. رابطه ای که پس از مدتی دو طرف فهمیدیم مناسب هم نیستیم. بدون جنگ و دعوا تصمیم به جدا شدن گرفتیم. همه چیز بعد از آن شروع شد. بعد از آن است که همه چیز را به خاطر دارم. کامنت، ایمیل، مسج و ... از هر راهی که ممکن بود پیام های مختلفی به دستم میرسید. گاهی به من توهین میکردند و گاهی به آن طرف. گاهی به خانواده ام. پدرم، که از هر کس دیگری در دنیا برایم عزیزتر است. اوایل با هر کامنت و ایمیلی گریه میکردم. به مرور زمان عادت کردم. پس از مدتی پیغامها کمتر شد و بعد از مدتی پیغامی نبود. ولی سالی یک بار قسم خورده اند که از نو شروع کنند. داستانهاست که در مورد آن رابطه میبافند و برای خودم میفرستند. داستانهایی که هر کدام را با تعجب میخوانم. واقعا من در چنین رابطه ای بودم؟ واقعا این اتفاقها افتادند؟ واقعا من این کار را کردم؟

همیشه سعی کرده ام آرام باشم و جوابی ندهم. با اینکه حالم از این قضیه و داستان و اسمها و همه چیز به هم میخورد. هر چقدر میخواهید ادامه بدهید ولی به خدا کل آن رابطه ارزش این همه زحمت های شما را ندارد!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٧
comment نظرات ()

سفر

این بار عازم ترکیه هستم. نه برای سفر و نه برای کنفرانس. که شاید یکی از مهمترین تصمیم های زندگیم را بگیرم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٤
comment نظرات ()

سفر

تمامش را میشود در یک جمله خلاصه کرد:

نمیشود مثل قبل بود...

یا شاید:

نمیشود مثل قبل فکر کرد...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٤
comment نظرات ()

دلنوشت

خیلی وقت است که دل خوشی از نوشتن ندارم. نه اینکه دوست نداشته باشم بنویسم، بلکه وقتی فکر میکنی چه آدمهایی ممکن است نوشته هایت را بخوانند، دلزده میشوی. دوست نداری از روزمره ات بنویسی. دوست نداری نوشته هایت رنگ و بوی زندگیت را بدهند. هستند اطرافمان آدمهایی که دوست نداریم در جریان زندگیمان باشند. همانهایی که انرژیهای مثبت نمیفرستند. نه! نه فقط انرژی مثبت نمیفرستند، بلکه انرژی منفی هم میفرستند. همانهایی که در حد خواننده وبلاگ بودن هم محرم نیستند. و جالب تر اینجاست که هر چقدر از نوشتن فاصله میگیری، به همان اندازه تنبل میشوی در نوشتن. ولی دیگر دلم تنگ شده بود. برای خیلی چیزها...

*****

زندگی هیچ وقت قابل پیش بینی نبوده است. خیلی وقتها میشود برای آینده برنامه ریخت و قدم به قدم جلو رفت ولی هیچ تضمینی نیست که نتیجه همان بشود که میخواستی. خیلی وقتها زندگی برایت بهتر از آن چیزی که میخواستی رقم میزند و گاهی نه. ولی چیزی که من به تجربه فهمیده ام این است که کنار تلاش و برنامه ریزی، باید همیشه آماده باشی. آماده باشی و ببینی زندگی چه فرصت هایی سر راهت میگذارد. باید آماده باشی و قبل از آنکه دیر بشود، از فرصت هایش به نحو احسن استفاده کنی. باید دانست که زندگی منتظر تصمیم گیری ما نمیشیند. صبر نمیکند. سرعتش را با ما تنظیم نمیکند. باید جنبید، قبل از آنکه خیلی خیلی دیر بشود.

نمیدانم زندگی برای آینده من چه برنامه هایی دارد ولی مطمئنا من بهترین تصمیم را در شرایط خواهم گرفت. نمیدانم آینده قرار است چه بشود و از کجا قرار است سر در بیاورم. ولی هرکجا که باشم، قطعا جایی است که میبایست باشم.

نمیدانم این یکی از کجا افتاد وسط زندگی من و قرار است چه تاثیری روی زندگیم داشته باشد، ولی اول هفته آینده عازم ایتالیا هستم.

*****

خب برای آدمهایی مثل من که سالهاست وبلاگ مینویسیم، واضح است که وبلاگ نویسی قسمتی از زندگیمان شده باشد. حالا هر انگیزه و دلیل و هدفی که داشته باشیم. لازم نیست که بگویم نوشتن را دوست دارم یا اینکه نوشتن آرامم میکند. ولی مدتها بود دوست داشتم یک تغییری در نوشتنم بدهم. کوتاه نویسی هم جواب کار من نبود. دوست داشتم چیزی بیشتر از خاطره نویسی و دل نویسی و روزمره نویسی ارائه بدهم. دوست داشتم آکادمیک تر بنویسم. نتیجه ی کار این شد. به Translation Studio  من سر بزنید و از این نویسنده جوان حمایت کنید!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٥
comment نظرات ()

عبور

دلم بیشتر از هر وقت دیگری، بریدن و رفتن میخواهد...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

سفر

حتی اسم سفر هم هراسانم می کند...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۳
comment نظرات ()