برای امروز، فردا و همیشه‌ام

نیم

کمی کمتر از نیم یک سال گذشته. کمی بیشتر از پنج ماه. تا چشم به هم بزنم میشود شش ماه کامل. پر از ترس بود، پر از تردید بود، پر از اضطراب و نگرانی. تمام مدت منتظر این لحظه بودم که بنویسم تمام شد! از پسش بر آمدم. درست همین لحظه که بتوانم با خیال راحت روی صندلیم لم بدهم، چایی داغم را روی میز داشته باشم و کامپیوترم را جلویم. که بتوانم چند لحظه تنها بنشینم و کمی فکر کنم و بعد شروع کنم به نوشتن. که بنویسم سخت گذشت ولی جا نزدم. که طاقت آوردم و ساختمش. مثل همیشه ی زندگیم. بگویم گرچه رم شهر قشنگیست ولی مقصد نیست. که هنوز به بالاتر فکر میکنم. که برنامه ی سال آینده ام را هم ریخته ام.

...

نمیگویم نوشته، ولی این طوری خواسته شده بود! حتی نمیدانم چه کسی خواست! ولی خواسته بودند نادیده گرفته بشویم. ما هم کوتاه آمدیم. دست به دستشان دادیم و به نادیده گرفته شدنمان کمک کردیم. حالا که دیده نمیشویم هم جایی برای گله نمیماند. خودمان تن به قسمتی که اعتقادشان هست، دادیم. خودمان خواستیم طوری زندگی کنیم که دیگران می پسندند. پس لبخند بزن، شاد باش، بگذار ببینند قسمتی که برایمان خواستند، قسمت شیرینی بود! 

...

زندگی روی روال افتاده. ورزش میکنم، درس میخوانم و درس میدهم. کمی دلتنگی هرازگاهی سایه میندازد ولی چون برای آینده برنامه دارم، کنار می آیم. بالاخره هر چیزی قیمتی دارد. تنها مشکلی که الان دارم کمی اضافه وزن است که تو این مدت آمد سراغم. ولی این هم مشکل بزرگی نیست. اگر چربی ها سرسخت هستند، من از آنها سرسخت تر!

...

خبردار شدم دوست قدیمی و عزیزم، حمید، پدرش را از دست داده. حمید جان تسلیت میگویم و واقعا متاسفم از اتفاقی که برای تو و خانواده دوست داشتنیت افتاد. صبورباش پسر...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۱
comment نظرات ()

ققنوس

یک ماه گذشته میتوانم بگویم جلوی سفارت زندگی کردم. هی برو و بیا این مدرک را بیار و پولت را بیشتر کن و هزار ماجرای دیگر. آخر سر با همه ی بدجنسی ای که در حقم کردند، ماه دیگر عازم سفرم. ولی این سفر با همه ی سفرهای دیگر فرق میکند. مهمتر است از هر سفری که تا به حال داشته ام. برایم دعا کنید.

...

بعد از مدتها امروز عضو یک گروه جدید شدم. حس خوبی بود. حدود دو ساعت دور هم نشستن بحث و نقد و بررسی شعرهای دیگران. جالب بود. خیلی وقت بود به چنین محیط هایی پا نگذاشته بودم. یک آقایی شعری خواند که در نهایت چیزی از آن نفهمیدم ولی خوبیش این بود که همان زمانی که مشغول خواندن بودند از یک تصویرش الهام گرفتم و این به ذهنم رسید:

 

اگر سر نخت را یافتی،

آن را به گیسویم گره بزن.

بگذار آغاز تمام قصه هایت باشم...

 

...

 

من ققنوسم. بترس از من.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۳۱
comment نظرات ()

The third one

تو مدرسه سه تا دختر بودند که همیشه دیگران باید با آنها رقابت میکردند.

اولی سبزه بود با موهای صاف مشکی و همیشه چتریهایش را با یک تل پهن قرمز از صورتش کنار میزد. لاغر بود و قد بلند. درس میخواند. خیلی درس میخواند. که اگر خودش هم نمیخواست به اجبار مادرش باید میخواند و بالاترین نمره های کلاس را می آورد.

دومی یک دختر عادی بود. چه از نظر قیافه چه هوش چه پشتکار.کمی باهوش بود کمی درس میخوند و کمی مهربان بود. همه دوستش داشتند.

سومی اما سر به هوا بود. درس نمیخواند. در عین حال که شیطان بود و بازیگوش ولی به راحتی با کسی گرم نمیگرفت. صحبت نمیکرد مگر به اجبار. ولی همه ی عشقش این بود که چیزی بنویسد و برای دیگران بخواند. کمی تپل بود با موهای مشکلی پر و فر که همیشه به طرز نامرتبی از زیر مقنعه بیرون میزد. درسخوان نبود ولی همه میدانستند که صحبت ریاضی و انشا باشد حتی اولی هم نمیتواند باهاش رقابت کند.

.

.

.

اولی ازدواج کرده. کار میکند. زندگی میکند.

دومی برای تحصیل به خارج از ایران رفته.

سومی اما هنوز منتظر است. منتظر آینده...

...

از آنجایی که دوست دارم مدل های مختلف نوشتن را تجربه کنم، اینجا هم تمرین هایکو میکنم. سر بزنید و بگذارید نظرهایتان را در مورد هایکو هایم بدانم.

...

فکرهایم مثل بچه های شیطانی که دنبال راه فرار میگردند، از طرف های مختلفی به سرم میکوبند. من مثل هر مادری که باید بچه هایش را آرام کند، سر جایشان می نشانمشان. فعلا زمان ما نیست. هنوز نرسیده. هنوز باید صبر کنیم. یک روز هم بالاخره روز ما خواهد شد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۳
comment نظرات ()

...

آنقدر بالا میروم که حتی اگر قهرمان پرش هم بشوی، دستت به من نرسد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥
comment نظرات ()

از دوست

نه سال پیش، وقتی که نوزده ساله بودم و دانشجوی سال دوم کارشناسی، درست همان سالی که وبلاگ نویسی را شروع کردم، یک روز که یادم نیست هوا چه جوری بود، یا اصلا چه فصلی از سال بود، تصمیم گرفتم یک بررسی مقابله ای انجام بدهم از دو تا نویسنده ی زن معاصر که یکی ایرانی بود و آن یکی آمریکایی. فروغ را که میشناختم. برای سالها میشناختم. همان طور که هر دختر جوان ایرانی میشناخت. ولی یادم نمی آید سیلویا پلت را از کجا شناختم. با یکی از استادهای جوانمان که از قضا مدرکش کارشناسی ارشد هم بود، صحبت کردم. گفت خیلی زود است که بخواهی چنین کاری را انجام بدهی. حالا باید تازه روش تحقیق را یاد بگیری و فلان و بهمان. نمیدانم چرا و چه جوری به سرم زد که آمدم خانه و شروع کردم سرچ کردن در اینترنت. نمیدانم باز هم چرا و چه جوری یک استاد را پیدا کردم که ایرانی بود و مقیم آمریکا. نمیدانم چه جوری شد که ایمیل زدم. و حتی یادم نمی آید چی گفتم. ولی خوب یادم است که کمکم کرد. یادم می آید که سال بعدش یک ترجمه برای یکی از کلاس هایم داشتم از کتابی به اسم "Nobody True" یادم است که کلی مشکل داشتم در ترجمه و باز هم ایمیل زدم به همین آقا و باز هم کمکم کردند. یادم می آید که بعدها فهمیدم وبلاگ نویس هم هستند. که گاهی وقتی ترجمه هایم را روی وبلاگ میگذاشتم سر میزدند و ایرادهایم را در می آوردند. که منی که از انتقادها ناراحت میشدم، از این کارشان خوشم می آمد چون مطمئن بودم که میدانند چی میگویند. یادم می آید که این روند ادامه پیدا کرد. که حتی موضوع پایان نامه ام را هم که میخواستم انتخاب کنم و بعد از آن عنوانی که میخواستم برایش بگذارم هم، ازشان مشورت گرفتم. که پارسال هم مقاله ام را برای ویرایش فرستادم برای این آقا.

امسال، تصمیم گرفتم یک مقاله در مورد یک موضوعی بنویسم. نمیدانم چرا از اول که در موردش فکر میکردم، دوست داشتم این کار را با این آقا انجام بدهم. گفتنش سخت بود. این که بگویی این دفعه هم باز یک کاری دارم ولی یک کم بیشتر. این دفعه سوال و مشورت نیست. این دفعه میخواهم یک کاری را با هم انجام بدهیم. سخت بود ولی گفتم. و راحت تر از آن که فکر میکردم، قبول کردند. دو سه ماه از آن روز گذشته است. کار تا آنجا پیش رفت که بتواند پذیرش در یک کنفرانس بگیرد.

شاید کمی زود است. ولی من دیگر طاقت صبر کردن نداشتم. حس خوبی دارم. اینکه بعضی آدمها شاید کاملا شانسی وارد زندگیت میشوند. بدون هیچ برنامه ریزی هستند. و بدون هیچ دلیلی انرژی مثبت میدهند. شاید شانسی باشند ولی بودنشان نمیتواند اتفاقی باشد. چنین آدمهایی باید باشند تا بتوانی بفهمی که داری بزرگ میشوی. که بزرگ شده ای. شاید نه کامل همان طوری که میخواستی ولی در همان مسیر.

 ممنون از این همه انرژی مثبت، دکتر امیر ایرانی تهرانی...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱
comment نظرات ()

زندگی

دلم که از زندگی میگیرد، یاد همه ی خاطره های نداشته ام میفتم. دلم را به همه ی حرفهایی که نشنیده ام خوش میکنم. همه ی جاهایی که ندیده ام را در ذهنم مرور میکنم. یاد آدمهایی که نمیشناسم، می افتم.

درست همان زمانی که از همه ی آدمهای زندگیم خسته میشوم.

به یادم می آورم که هنوز چقدر کارهای مختلفی هست که باید انجام بدهم. چقدر راه مانده که باید بروم. چقدر راههای مختلفی هست که میتوانم بروم. چقدر آدمهای مختلفی هستند که میتوانم ببینم، چقدر عقیده های مختلفی هست که نمیشناسم، چقدر ایده های جدید هست که باید پیدا کنم.

باید بروم، باید ببینم، باید بشنوم، باید بشناسم، باید زندگی کنم!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٥
comment نظرات ()

آرزوها

زمان خیلی زود میگذرد. خیلی چیزها عوض شده. دیگه نه زمان همان زمان قدیم است و نه من همان سمیرای قدیم. دیگر نه سال هشتاد و دو است و نه من همان دختر پر انرژی شیطان هستم. نه سال هشتاد و پنج و نه من آن آدم مصمم درس خوان، نه سال هشتاد و هفت و نه من آن دختر دنیای جدید، نه سال هشتاد و هشت و نه من آن دختر عاشق پیشه. حتی دیگه سال نود هم نیست که ندانم میخواهم با زندگیم چه کار کنم. خیلی گذشته است. آنقدر گذشته که تا بخواهم به خودم بیایم دیگر حتی نمیتوانم بگویم سال نود و یک هست. دیگر من آدمهای زیادی را توی زندگیم دیده ام. شکست ها و موفقیت های زیادی داشتم. آنقدر که بتوانم بگویم بهتر از قبل خیلی چیزها را میفهمم. دیگر نه دنبال خوش گذرانی هستم و نه رویا پردازی و نه عاشق پیشگی. حالا تمام چیزی که از زندگی میخواهم استقلال است.

ولی یک چیز همچنان در مورد من ثابت است. هنوز همان یک سر و یک دنیا آرزو هستم. همان سر خیره سر و همان آرزوهای تمام نشدنی. و همین یعنی سمیرا...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

Last half-hearted steps

انگار رسم زندگیست که همیشه با آخرین قدم ها اشک بریزیم. یا رسم زندگی من اینست که همیشه با آخرین قدم هایم اشک بریزم.

مدارکم را ریختم جلوی رویم و به سه ماه دویدنم نگاه میکنم. به راهی که نمیشناسمش و زندگی ای که نمیدانم قرار است چگونه باشد. به همه ی چیزهایی که دارم و شاید قرار باشد دیگر نداشته باشمشان.

قوی باش سمیرا؛

تو دل بریدن را قبلا تمرین کردی...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٧
comment نظرات ()

پاییز

بوی پاییز می آید...
بوی دلتنگی های بیشتر...
بوی تو،
بوی من؛
بوی عشق...

مستی های پنهان...
بوی باران،
بوی خواستن و نتوانستن...
بوی آرزو،
بوی تنهایی،
بوی عشق...

....

و برای من بوی انتظار. انتظاری که هیچ وقت به سر نرسید.

انتظاری که روز به روز  تلخ تر شد.

بوی تو...

بوی عشق...

بوی تنهایی...

...

روزها میدوم. از این اداره به آن اداره، از این سازمان به آن سازمان، از این دانشگاه به آن دانشگاه، از این شرکت به آن شرکت و.... و ... و ... و کارهایی که سر تمام شدن ندارند. گهگاه این وسط یکی پیدا میشود که به به و چه چه کند و بگوید چه دختر اکتیوی. گهگاه به تعریف ها لبخندی میزنم. اما شب ها گریه میکنم. به خستگیهایم، به ترس هایم، به دل شکستگیهایم. ولی باز صبح دیگری می آید و با خودم میگویم همه چیز درست میشود. میگویم اگر دیر بجنبی کارهایت عقب میفتند. میگویم برای اینکه راهی که انتخاب کردی را بتوانی بروی باید خیلی قوی تر و سخت تر باشی. باید آماده بشوی.

باید آماده ی سختی های بیشتر بشوی سمیرا...

...

این هم حال و هوای روزهای پاییز

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱
comment نظرات ()

گذری بر زمان

نمی خواهم بگویم معتادش شدم و توی خونم رفته. نه، اصلا این طوری نیست. از اول توی خونم بوده. اصلا همیشه همین طوریست. ناف هر آدمی را با یک چیزی می برند. از اول بوده، معتادش نشدی که بخواهی ترکش کنی. برای من هم صادق است. وقتی به هم ریخته ام، هر چقدر هم که حرف بزنم و شنا کنم و نقاشی بکشم نمی تواند به اندازه ی آن آرامم کند.  نوشتن را می گویم.

گاهی به خودم می گویم وقتی زندگی اینقدر سنگدل است و همه ی آن چیزهایی که دوستشان داری را ازت میگیرد، تو دیگر این کار را با خودت نکن.وقتی آدمها اینقدر نامهربان هستند و همه ی آن رفتارهایی که نباید را با دلت می کنند، تو دیگه خودت با دلت مهربان باش. سخت نمیگیرم به خودم. که اگر وقت بشود، همین الان آنقدر سوژه توی ذهنم دارم که می توانم روزها بنشینم و بنویسم. ولی مهم ترین چیزی که هست و باید در موردش صحبت کرد، تمام شدن دهه ی هشتاد و شروع یک دهه ی جدید بود. خرافاتی نیستم ولی این تقسیم بندی های زمان، شانس خوبی میدهند که بنشینیم پیش خودمان و کلاهمان را قاضی کنیم که چه کارهایی کردیم و چه کوتاهیهایی کردیم و زندگیمان چه جوری گذشته. فرصت خوبی هستند که بتوانیم تجربه هایی که داشتیم را روی کاغذ بیاوریم و تا بهتر بتوانیم قضاوتشان کنیم و بهتر ازشان استفاده کنیم.

دهه ی هشتاد برای من، شاید برای تمام همه ی هم سن و سالهایم، با یک بیخیالی شروع شد. شاید بهتر باشد بگویم فراغت خاطر. هیچ دغدغه و ناراحتی ای نبود. هیچ ترس از آینده ای نبود. زندگی هیچ چیزی جز خوش گذرانی و خنده نداشت. و هیچ تصوری هم نداشتیم که در آینده خودمان قرار هست چی بشویم. بعد از آن که سالهای دانشگاه بود و  شاید بتوان گفت بهترین دوران زندگیم. سالهایی که از نظر کاری مسیر زندگی هر کداممان را تا حدی روشن کرد. سال هشتاد و سه سالی بود که درگیریهای عاطفی برای من شروع شد. ذهنی که قبل از آن از این مفهوم خالی بود و مفهومی که تا سالها بعد از آن و حتی تا همین روز دائما در حال تغییر بوده است. 

نمی خواهم زیاد کبری صغری بچینم. ولی دهه ی هشتاد برای ما دهه ی تردید و دودلی و آزمون خطا بود. هیچ چیزی معنی ثابتی نداشت. هر چیزی می توانست جدید و جالب باشد. هر چیزی می توانست وسوسه برانگیز باشد. هر راهی می توانست  مسیر آینده ی ما باشد و باز هم می توان گفت هر آدمی می توانست همراه ما باشد. دهه ی هشتاد دهه ای بود که زیاد شکست خوردیم و پیروز ماجرا آنهایی بودند که تسلیم نشدند. دهه ی هشتاد دهه ای بود که سرمان پر از خیالهای رنگارنگ بود و چشممان به آینده ای بسیار روشن. دهه ای بود که همیشه این فکر را داشتیم که این بار هم سختی بکشم تا بعد زندگی راحت تر بشود. این آدم کنارم باشد تا زندگی راحت بشود و هیچ مشکلی نباشد. دهه ای بود که از شکست هایمان افسانه می ساختیم.

گذشت. حالا دهه ی نود را شروع کردیم. من بیست و شش ساله از تردید ها و دودلی ها و آزمون خطاها گذشتم. در مسیر زندگیم افتادم. زندگی به چشمم سیاه سیاه یا سفید سفید نیست. میدانم زندگی مجموعه ای از شادی ها و ناراحتی های به هم چسبیده ای است که همه میگذرند. آدمها هم همین طور. همه خوبیهایی دارند و بدیهایی و هیچ کدام بهتر از دیگری نیست. فقط من باید آنهایی را کنار خودم نگه دارم که هم نوعم هستند. حالا من میدانم آینده نقطه ی دوری نیست که من همه ی امروزها را تحمل کنم تا به آن نقطه برسم. میدانم زندگی قرار نیست هیچ وقت راحت بشود. بلکه من سختیهایی را تحمل میکنم، کاری را انتخاب می کنم، آدمی را انتخاب می کنم که زندگی را با همه ی سختیهایش برایم دوست داشتنی بکنند. می دانم که سختیهایی که کشیدم همه مختص من نبودند. که کلیت زندگی من هم شبیه همه ی آدمهای دیگر بوده. تنها تفاوت این است که من توی شهر دیگری به دنیا آمدم، من جای دیگری زمین خوردم،  عشق یک طرفه ی من به کس دیگری بوده، کاری که من از دستش دادم فقط نوعش با کار آدمهای دیگر فرق می کرده. هیچ کدام هم ارزش افسانه سازی ندارند مگر اینکه از یک درد مشترک بنویسیم. حالا من بیست و شش ساله راهی که برای ادامه زندگیم می خواهم بروم را کامل میشناسم. آن چیزی که از شریک زندگیم می خواهم را میدانم. و مطمئنم دیگر انتخاب اشتباهی نخواهم داشت.

من هنوز همان آدم کله شق احساساتی بهانه گیر زود رنج و البته سرسخت هستم. فقط زمان عوض شده، تجربه ها بیشتر شده اند. من هنوز همان آدم هستم تنها تفاوت در گامهایی است که محکمتر برداشته میشوند.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳۱
comment نظرات ()