برای امروز، فردا و همیشه‌ام

من مثل حس گمشدگی وحشت آورم

تعریفم می کنه.

ـ تو یعنی لطافت ، سرزندگی، نشاط

کمی مکث

ـ و غمی که از ته نگاهت توی دل میشینه.

و من که انگار از مسافرتی طولانی مدت برگشته ام، خیره به نگاهی که دیگه ردپایی از بچگی

درش نیست.

خواهش داره. فقط یک خواهش!

ـ سمیرا فقط یه چیز ازت می خوام. و اون هم این که قدر خودت را بدونی.

موضوع بحث را می فهمم. پرسیدن نداره! حتما شنیده یا دیده!

ـ هرکسی لیاقت داشتنت را نداره.

و من در این فکر که چه چیزی می تونه آدمها را به این زودی بزرگ کنه!

ـ مثل من یا خیلی های دیگه.

شاید خیلی زود هم نبوده. من خیلی وقته توی لاک خودم هستم.

ـ چشمات را باز کن. از روی احساساتت هم تصمیم نگیر.

احساسات؟

ـ ...

دلم می خواد ازش بپرسم که اگر احساسم را کنار بذارم چی می مونه؟

نمی تونم!

نمی دونم!

ـ راستی یادمه قبلا کسی ...

می دانم چی می خواد بگه. حرفش را قطع می کنم.

ـ ـ اصلا حوصله ی درس و درس خوندن و این جور کارها را ندارم.

ـ خوب خسته ای. یه دوره است. می گذره.

انگار جایی گفت لیاقت. کسی که باید لیاقتم را داشته باشه؟!

ـ چرا یه مسافرت نمیری؟

مسافرت؟ راستی !

چی می تونه آدمها را اینقدر زود پخته کنه؟

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٩
comment نظرات ()