برای امروز، فردا و همیشه‌ام

گفتم خموش

آری !

و همچون نسیم صبح

لرزان و بیقرار وزیدم به سوی تو ...

بابا كه هر كاري به ذهنش مي رسيده را كرده ، با حالتي شايد شبيه درماندگي نگاهم مي كنه. و مامان كه فكر مي كنه با دستاي خودش دختر نوزده سالش را بدبخت كرده ، سرش را پايين مي اندازه.

من ساكتم. مثل تمام اين يك ماه.

بابا ميگه : ما كه ديگه نمي دونيم چه كار بايد بكنيم ! نمي خواهيم هم جوري بشه كه چند سال ديگه بگي شما كرديد.

مامان اضافه مي كنه : تا اينجاش هم تقصير ما بوده.

( من كه كسي را مقصر ندونستم! )

بابا: خوب فكرات رو كردي؟

هيچي نميگم.

_ مي دوني  كه راحت مي تونه اذيتت كنه؟

 هيچ

_ مي تونه هميشه همين طوري نگهت داره.

(بدتر از الان نميشه)

_ باز هم فكرات را بكن. خوب فكر كن. بعد به ما بگو چه كار مي خواهي بكني.

مامان سرش را تكون ميده.( خوب ميدونه كه مي دونم چه كار مي خوام بكنم)

_ هر تصميمي هم گرفتي بدون ما پشتت هستيم.بعد از اون هم اختيار زندگيت با خودته. من براي بچه هام هر كاري كه تونستم كردم. الان هم كه فقط تو را داريم. اگر بخواهي بموني ، اینجاهميشه خونه ي خودته. تمام زندگيمون هم مال توئه.اگر هم نه  مطمئن باش كه هيچي از دست ندادي. اونقدر هستي كه روي سرشون بذارنت.

و من ساكت، اما نه شكست خورده !

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٩
comment نظرات ()