برای امروز، فردا و همیشه‌ام

دلواپسی

نزدیک یک سال است که ننوشتم. نه اینکه وقت نبود، گیج بودم. وقتی از ایران دور می شوی، روزی حداقل یک بار به این نتیجه میرسی که هرچی خواندی و شنیدی و دیدی اشتباه است. و دغدغه هایی که در ایران داشتیم به نظرمان احمقانه می آید. سالهایی از عمرمان که می توانست خیلی سازنده باشد، با دغدغه هایی مزخرفی که به خوردمان میدادند هدر رفته. فکری که می توانستی روی کار درست حسابی بگذاری، پای مسائل پیش پا افتاده، پوسیده. این میشود که اینقدر از زندگی و کشورهای دیگر عقب می مانیم. این می شود که در سی سالگی به این نتیجه میرسی که تمام راهی که رفتی اشتباه بوده فقط به خاطر این که راهی که باید می رفتی، توی کشور خودت بسته بوده. از کشور هم منظورم دولت نیست. دقیقا به مردم اشاره می کنم. مردمی که خواسته هایشان را به زبان نمی آورند، خودشان را به آن چیزی که برایشان مهیا است محدود می کنند و اگر چیزی بیشتر از آن نصیبشان بشود، به رنگی که نباید، رنگ عوض می کنند برای دو لقمه بیشتر. اوایل دلم می سوخت. بعد تر عصبانی میشدم. حالا اما آرامم. به جایی رسیدم که می گویم سرنوشت هرکسی دست خودش است. آدمهای چیزهایی را دارند که می خواهند. اگر بعضی ها آرزوهای کوچک دارند به خودشان مربوط است. کاری که می توانم بکنم این است که خودم را نجات بدهم. 

از این به بعد می نویسم. بیشتر. مداوم. نمی گذارم قلم دوباره ازم روی برگرداند.

....

هوای همه جای دنیا ابری است. مردم به جان هم افتاده اند. در چه عصری زندگی می کنیم؟

...

موهایم را که کوتاه کرده ام، بیشتر می فهمم که چقدر به پدرم شباهت دارم. پیچی که جلوی موهایم می خورد و روی پیشانی ام می خوابد... آخ... من سالهاست که این پیچ را دیده ام ولی همیشه روی صورت پدرم... این طور می شود که آدمهایی که دوستشان دارم را درون خودم پیدا می کنم و دل تنگیهایم نه کم تر و نه بیشتر، که بوی خاص خودشان را می گیرند. گندمک، زندگی همین است. بریدی برای چیزهایی که خواستی. از دست دادی تا به دست بیاوری. ادامه بده...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۸
comment نظرات ()