برای امروز، فردا و همیشه‌ام

خواب قاصدک ها

فنجونم را بالا نگه میداره و نگاهش می کنه.

ـ اوه ! عجب فکری ! دلت نه شاده و نه گرفته. ولی ذهنت شلوغه.خیلی فکر می کنی. و کلی نقشه و برنامه تو سرت داری. خیلی نزدیک یه نفر هست که خیلی دوست داره و برای رسیدن بهت داره خودش را به آب و آتیش می زنه.

 فنجون را به طرفم بر می گردونه و میگه اینجا را نگاه کن. شکل یه آدمی که داره شیرجه میزنه افتاده.

ـ البته فایده نداره. به هدفش نمیرسه.

دوباره فنجون را به طرفم می گیره و میگه :

ـ این خط سیاه که جلوشه رو نگاه کن.

یه کمی دیگه نگاه می کنه و میگه :

ـ تا هفت ماه دیگه چهارتا خبر خوب بهت میرسه. یه خونه ی بزرگ روشن افتاده. که احتمالا خونه ی آینده اته. آینده ی خیلی خوبی داری. داری می جنگی و به هدفت می رسی. و اینجا را نگاه کن.

فنجون را دوباره بر می گردونه .

ـ یه بلندیه . بالای یه بلندی ایستادی. خیلی زود مستقل میشی. یه آقا هم با یه کتاب زیر بغلش داره به طرفت میاد. و یه دوست که یک بچه ی کوچک داره برات هدیه میاره. یه چشم تو زندگی هست که باید رفعش کنی. و یه حلقه.چشمک میزنه و میگه احتمالا امسال. با یه نفر بگو مگو کردی. از دستش ناراحتی. ولی خیلی زود همه چیز مثل قبل میشه. از آینده ات مطمئن باش. چند راه جلوت هست ولی آخر همه اشون روشنه.یه شانس کوچک هم هست که ردش می کنی.حالا نیت کن و انگشتت را بکش ته فنجون.

همین کار را می کنم.

ـ شک به دلت راه نده.صد در صد به هدفت می رسی. یه روحانی یا شاید خدا و یه فرشته تو این راه پشتت هستند.

منم می خندم و یاد شعر آتنا می افتم :

دیگر به اعتماد ورق ها

یا خواب قاصدک ها

در انتظار آمدنت آشفته نیستم

...

ولی من  دوست دارم به ورق ها و خواب قاصدک ها اعتماد کنم.

نه اعتماد !

ولی میشه گفت یه فال نیک ! شاید  یه دلخوشی اون هم بعد از این همه خستگی !

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٦
comment نظرات ()