برای امروز، فردا و همیشه‌ام

ارغوان

تمام صبح را شنا کردم. تمام عصر را کلاس داشتم. خسته و کوفته خودم را به خانه رساندم تا کمی چای بنوشم، فکر کنم و استراحت کنم. فکر کنم، به همان چیزی که چند سالیست فکرم را مشغول کرده. که چرا بعضی آدم ها خیلی راحت زندگی میکنند ولی بعضی دیگر نه! که چرا بعضی ها بدون تلاش چیزهایی را به دست می آورند که حتی رویایش را هم نداشتند ولی بعضی دیگر باید جان بکنند تا به همه ی چیزهایی که خواستند، که برایش برنامه ریختند، نرسند. که فکر کنم و باز فکر کنم. که باز و باز و باز فکر کنم. آنقدر فکر کنم که از فکر کردن هم خسته بشوم. آنقدر که چایی که ریخته بودم سرد بشود و دوباره ریختن چایی فرصتی بشود برای نفس تازه کردن. که در همین چند قدم، نفس عمیقی بکشم و بگویم دختر، اگر زندگیت سخت بوده، بد جایی هم نرسیدی. شاید بعضی آدمها باید با شرایط سخت دست و پنجه نرم کنند، تا اول از همه به خودشان ثابت بشوند.

ثابت کن سمیرا...

...

هفته گذشته دو تا از دوستان دوران کودکیم یادم کردند. حس خوبیست. خیلی خوب. حس سبکی. حس این که من هم کودکی ای داشته ام. باور میکنی؟!

ارغوان شاخه همخون جدامانده من 
آسمان تو چه رنگ است امروز ؟ 
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٩
comment نظرات ()