برای امروز، فردا و همیشه‌ام

The third one

تو مدرسه سه تا دختر بودند که همیشه دیگران باید با آنها رقابت میکردند.

اولی سبزه بود با موهای صاف مشکی و همیشه چتریهایش را با یک تل پهن قرمز از صورتش کنار میزد. لاغر بود و قد بلند. درس میخواند. خیلی درس میخواند. که اگر خودش هم نمیخواست به اجبار مادرش باید میخواند و بالاترین نمره های کلاس را می آورد.

دومی یک دختر عادی بود. چه از نظر قیافه چه هوش چه پشتکار.کمی باهوش بود کمی درس میخوند و کمی مهربان بود. همه دوستش داشتند.

سومی اما سر به هوا بود. درس نمیخواند. در عین حال که شیطان بود و بازیگوش ولی به راحتی با کسی گرم نمیگرفت. صحبت نمیکرد مگر به اجبار. ولی همه ی عشقش این بود که چیزی بنویسد و برای دیگران بخواند. کمی تپل بود با موهای مشکلی پر و فر که همیشه به طرز نامرتبی از زیر مقنعه بیرون میزد. درسخوان نبود ولی همه میدانستند که صحبت ریاضی و انشا باشد حتی اولی هم نمیتواند باهاش رقابت کند.

.

.

.

اولی ازدواج کرده. کار میکند. زندگی میکند.

دومی برای تحصیل به خارج از ایران رفته.

سومی اما هنوز منتظر است. منتظر آینده...

...

از آنجایی که دوست دارم مدل های مختلف نوشتن را تجربه کنم، اینجا هم تمرین هایکو میکنم. سر بزنید و بگذارید نظرهایتان را در مورد هایکو هایم بدانم.

...

فکرهایم مثل بچه های شیطانی که دنبال راه فرار میگردند، از طرف های مختلفی به سرم میکوبند. من مثل هر مادری که باید بچه هایش را آرام کند، سر جایشان می نشانمشان. فعلا زمان ما نیست. هنوز نرسیده. هنوز باید صبر کنیم. یک روز هم بالاخره روز ما خواهد شد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۳
comment نظرات ()