برای امروز، فردا و همیشه‌ام

واژه ی پاکی

بهش گفته بودم یکی از آرزوهام این است که یک کلاس نقاشی داشته باشم. که یک ساختمان نه چندان بزرگ، ولی ایرانی و قدیمی باشد. که یک حیاط بزرگ داشته باشد با یک حوض وسطش و دوتا باغچه کنار حوض ها.  گفته بودم اگر چنین جایی داشتم همیشه حوض را پر آب میکردم و گلدان های خوشگل دورش میچیدم. گفته بودم همه این وسایل را میبردم بیرون و میچیدم توی حیاط و کلاس هایم را آنجا برگزار میکنم.

هفته ی پیش اولین جلسه نقاشی ای بود که از بعد از عید رفتم. دیدم تو حیاط داربست زده و پرده کشیده و همه ی تابلوهای بچه ها را برده بیرون. من که رفتم هنوز هم داشت وسیله جا به جا میکرد. گفت حوض و باغچه ندارم ولی روی این میز را پر میکنم از گلدان و آن گوشه هم آب نما میگذارم.

انگار بهشت را بهم هدیه داده بودند...

...

قدیمها وقتی کوه میرفتم این تصویر را که هی دارم ریز و ریزتر میشوم، دوست داشتم. دوست داشتم بروم. آنقدر بروم که نقطه بشوم و گم بشوم. اما حالا این طوری نیست.

این بار رو به روی کوه که نشسته بودیم، گفتم دوست داشتم آن بالا بودم. نوک قله نشسته بودم و پاهایم را آویزان کرده بودم پایین. ولی نه اینکه یک نقطه ی ریز باشم. دوست داشتم از همین فاصله هم که نگاه میکردیم، بزرگ دیده میشدم. که پاهایم حداقل تا وسط کوه میرسید.

دیگر دوست ندارم نقطه باشم...

...

همیشه آدم باید خودش را در حال جنگ نگه دارد. با خودش، با زندگی. همیشه باید در حال مبارزه بود و جنگید. هیچ وقت نباید گذاشت که آرامش و سکون به زندگی حکم فرما بشود. هیچ وقت نباید از شرایط موجود راضی بود. همیشه باید بالاتر را نگاه کرد و جلوتر رفت. زندگی نمیکنیم که به یک نقطه برسیم. زندگی میکنیم که برویم. آنقدر باید با خودمان بجنگیم که خودمان را در شرایطی نگه داریم که همیشه حق انتخاب داشته باشیم.

به خودم قول میدهم همیشه طوری زندگی کنم که انتخاب کننده باشم، نه انتخاب شونده...

...

قرار است بروم و کمدها و میزهای کلاس نقاشیمان را رنگ کنم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸
comment نظرات ()