برای امروز، فردا و همیشه‌ام

از دوست

نه سال پیش، وقتی که نوزده ساله بودم و دانشجوی سال دوم کارشناسی، درست همان سالی که وبلاگ نویسی را شروع کردم، یک روز که یادم نیست هوا چه جوری بود، یا اصلا چه فصلی از سال بود، تصمیم گرفتم یک بررسی مقابله ای انجام بدهم از دو تا نویسنده ی زن معاصر که یکی ایرانی بود و آن یکی آمریکایی. فروغ را که میشناختم. برای سالها میشناختم. همان طور که هر دختر جوان ایرانی میشناخت. ولی یادم نمی آید سیلویا پلت را از کجا شناختم. با یکی از استادهای جوانمان که از قضا مدرکش کارشناسی ارشد هم بود، صحبت کردم. گفت خیلی زود است که بخواهی چنین کاری را انجام بدهی. حالا باید تازه روش تحقیق را یاد بگیری و فلان و بهمان. نمیدانم چرا و چه جوری به سرم زد که آمدم خانه و شروع کردم سرچ کردن در اینترنت. نمیدانم باز هم چرا و چه جوری یک استاد را پیدا کردم که ایرانی بود و مقیم آمریکا. نمیدانم چه جوری شد که ایمیل زدم. و حتی یادم نمی آید چی گفتم. ولی خوب یادم است که کمکم کرد. یادم می آید که سال بعدش یک ترجمه برای یکی از کلاس هایم داشتم از کتابی به اسم "Nobody True" یادم است که کلی مشکل داشتم در ترجمه و باز هم ایمیل زدم به همین آقا و باز هم کمکم کردند. یادم می آید که بعدها فهمیدم وبلاگ نویس هم هستند. که گاهی وقتی ترجمه هایم را روی وبلاگ میگذاشتم سر میزدند و ایرادهایم را در می آوردند. که منی که از انتقادها ناراحت میشدم، از این کارشان خوشم می آمد چون مطمئن بودم که میدانند چی میگویند. یادم می آید که این روند ادامه پیدا کرد. که حتی موضوع پایان نامه ام را هم که میخواستم انتخاب کنم و بعد از آن عنوانی که میخواستم برایش بگذارم هم، ازشان مشورت گرفتم. که پارسال هم مقاله ام را برای ویرایش فرستادم برای این آقا.

امسال، تصمیم گرفتم یک مقاله در مورد یک موضوعی بنویسم. نمیدانم چرا از اول که در موردش فکر میکردم، دوست داشتم این کار را با این آقا انجام بدهم. گفتنش سخت بود. این که بگویی این دفعه هم باز یک کاری دارم ولی یک کم بیشتر. این دفعه سوال و مشورت نیست. این دفعه میخواهم یک کاری را با هم انجام بدهیم. سخت بود ولی گفتم. و راحت تر از آن که فکر میکردم، قبول کردند. دو سه ماه از آن روز گذشته است. کار تا آنجا پیش رفت که بتواند پذیرش در یک کنفرانس بگیرد.

شاید کمی زود است. ولی من دیگر طاقت صبر کردن نداشتم. حس خوبی دارم. اینکه بعضی آدمها شاید کاملا شانسی وارد زندگیت میشوند. بدون هیچ برنامه ریزی هستند. و بدون هیچ دلیلی انرژی مثبت میدهند. شاید شانسی باشند ولی بودنشان نمیتواند اتفاقی باشد. چنین آدمهایی باید باشند تا بتوانی بفهمی که داری بزرگ میشوی. که بزرگ شده ای. شاید نه کامل همان طوری که میخواستی ولی در همان مسیر.

 ممنون از این همه انرژی مثبت، دکتر امیر ایرانی تهرانی...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱
comment نظرات ()