برای امروز، فردا و همیشه‌ام

رویا

چشمهایم باز بود. یک صفحه صاف بود. مثل پنجره. یک خط مورب وسطش. زیر خط سیاه و بالایش سفید. انگار که شیروانی باشد. شب باشد. انگار که برف ببارد. چشمهایم را بستم. یک صفحه سیاه بود. انگار که یک تخته سیاه. نگاهش که میکردم یک نور زرد از پایین تخته خودش را بالا میکشید و تمام تخته را پر میکرد. چشمهایم را که باز میکردم یه صفحه صاف بود و یک خط مورب که سیاهی را از سفیدی جدا کرده بود. چشمهایم را که میبستم نور زرد از تخته هم بیرون میزد. چشمهایم را که باز میکردم سیاهی شروع میکرد به لرزیدن. چشمهایم را که میبستم نور زرد قوی تر و پر رنگ تر میشد. چشمهایم را که باز میکردم سیاهی کمرنگ تر میشد. چشمهایم را که میبستم نور زرد دور بدنم میچرخید. چشمهایم را که باز میکردم خط مورب در حال افتادن بود. چشمهایم را که میبستم طاقت مقاومت در برابر نور زرد را نداشتم. چشمهایم را که باز میکردم خط مورب طاقت آن همه روشنایی را نداشت. چشمهایم را که بستم نور زرد همه ی وجودم را گرفته بود. چشمهایم را که باز کردم سفیدی تمام صفحه را پر کرده بود.

سوزش کف دستم دیگه امان فکر کردن به آن همه سیاهی و سفیدی و زردی را به من نداد. حالا فقط ناخن هایی بودند که از شدت فشار کف دستم را زخم کرده بودند.

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
comment نظرات ()