برای امروز، فردا و همیشه‌ام

و آرامش نيلوفری است در باغ چشمان تو

باز هم همون احساس سراغم میاد. تا حرفم را نزنم آرام نمیشم.

تصمیم می گیرم بگم ولی آرام. نفس عمیق می کشم و در را باز می کنم. همه چی مرتبه. مامان و بابا دارند تلویزیون نگاه می کنند. شیوا داره به سینا املا میگه. روبه روی مامان و بابا میشینم. یه کمی نگاهشان می کنم و بعد شروع می کنم و خوب هم شروع می کنم. شیوا حرفم را تایید می کنه. بابا هیچی نمیگه. مامان اصلا نگاهم نمی کنه. و من ادامه میدم. اما دیگه نمی توانم خودم را کنترل کنم. بلند حرف میزنم. صدام هم می لرزه. مامان داد میزنه که آروم هم حرف بزنی می فهمیم چی میگی.بابا هیچی نمیگه. شیوا سرش را بالا نگه می داره و نگاهمون می کنه. و سینا مدادش را توی دهنش می چرخونه . من عصبانی تر میشم. این دفعه دیگه فقط صدام نمی لرزه . بغض می کنم و حرفهام را بلندتر و تند تر از قبل میگم. طوری که خودم هم می فهمم که حرفهام قابل فهم نیستند. مامان شروع می کنه به دفاع کردن از خودش.و من گریه می کنم وحرفهایی که خودم هم نمی فهممشون را داد میزنم. بابا هیچی نمیگه. شیوا مداد را از دهن سینا بیرون میاره. و داد میزنه که سمیرا بس کن دیگه. همه ساکت می شیم. من گریه می کنم. سینا با ناراحتی نگاهم می کنه. مامان هیچی نمیگه. این بار بابا نگاهم می کنه و خیلی آروم میگه ما کوتاهی کردیم بابا. و من آروم تر از اون چیزی که فکر می کردم آروم میشم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
comment نظرات ()