برای امروز، فردا و همیشه‌ام

The abyss

یادمه دو سه سال پیش یه داستان کوتاه انگلیسی خوندم که موضوعش خیلی برام جالب بود و هست.

جریان از این قرار بود که یه دختر و پسر که نامزد یا هر چیز دیگه ای بودند با هم میرن مسافرت. ( اسم کشورها را یادم نیست ) چند کشور را می گردند. و از زبان پسره میگه که تمام این مدت می دیدم که نامزدم روز به روز بیشتر ازم متنفر میشد. و هر کاری که می کردم به نظرش مشکل دار بود. حتی راه رفتنم. ایراد می گرفت. نق میزد و ...

تا اینکه میرن یه جایی و پیش یه خانواده می مانند. توی این خانواده به جز دختر بزرگشون کس دیگه ای انگلیسی بلد نبوده. و دختره میشه مترجمشون. یه شب  این دوست دخترو پسره با پدر خانواده ای که صاحبخانه اشون بوده و دخترش میرن کنار دریا. و آنجا دختره به پسره میگه که من تصمیم خودم را گرفتم و دیگه نمی خوام با تو بمونم. و ترکش می کنه و میره. پسره ناراحت میشه و شروع میکنه با خودش یا خداش صحبت کردن. و بلند میگه که دیگه نمی تونم ادامه بدم. اینجا برام آخر دنیاست. و وقتی که بر میگرده و مرده را پشت سرش می بینه با خودش میگه که چقدر خوبه که این انگلیسی نمیدونه.

وقتی بر می گردند خونه دختر خانواده میاد و به پسره میگه که پدرم گفته فردا صبح آماده باشه  تا ببرمش یه جایی.

فردا صبح میشه و پسره با پدر خانواده راه می افتند. و باز از زبان پسره میگه که یه مسیری را رفتیم تا رسیدیم به یه غاری. توی غار خیلی راه رفتیم. و هر چی جلوتر می رفتیم غار تاریک تر و مرطوب تر میشد. تا رسیدیم به یه جایی که دیگه نمی تونستیم جلو بریم. چون یک قدم جلویمون یه پرتگاه خیلی عمیق بود که هر چقدر نگاه می کردی نمی تونستی تهش را ببینی. و به  نظر میامد که دیگه به انتهای غار رسیدیم. داشتم با خودم  فکر می کردم که این پرتگاه چقدر می تونه عمق داشته باشه که دستهای مرده را پشت کمرم احساس کردم . بله! هولم داد.ولی تا بخواد به ذهنم بیاد که آها این می خواسته من را بکشه پاهام روی زمین بود. وقتی برگشتم دیدم که فقط به اندازه ی یک وجب ازش پایین ترم. اون هم نگاهم کرد و به انگلیسی گفت" آخرش نبود!" تازه فهمیدم که کمی انگلیسی میدانه و حتما صحبت های دیشبمان را فهمیده.

بله ! پرتگاه عمقی نداشت. و حتی آخر غار هم نبود. و این بازتاب نور بود که باعث شده بود این طوری به نظر بیاد!

جالب بود نه؟ البته اونی که من خوندم متن اصلی بود و اینقدر قاط و قوط نبود.

...............

خسته میشم. به هم میریزم. از زندگی سیر میشم. بار اول  که نیست!  خانومی تو از این پرتگاهها زیاد دیدی !

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٥
comment نظرات ()