برای امروز، فردا و همیشه‌ام

سلام

وقتی سرت به کار خودت هست، وقتی صدات در نمیاد، وقتی روی آینده و برنامه های آیندت تمرکز کردی، وقتی برای ورزش و تغذیه ات برنامه ریزی می کنی، وقتی از یک دختر پر سر و صدا و پرحرف به یک دختر آرام تبدیل میشی که هیچ کسی صدایی ازش نمیشنود، یعنی اینکه دختر خانم؛ هرچقدر هم بخواهی خودت را لوس کنی باز مثل روز روشن است که حالت خوب هست و اوضاعت رو به راه!

حالم خوب است، اوضاعم رو به راه!

............

همیشه وقتی پایم را به این کتابفروشی میگذاشتم حالی به حالی میشدم. از همان محیط هایی که جوش آدم را میگیرد. بعضی آدم ها را. من را. یک راهروی باریک پر از پوستر نویسنده ها و شاعرهای ایران و جهان با اتاقهایی کوچیک و بزرگی دو طرفش. بزرگترین اتاق، همان جایی که من عاشقش هستم، یک طرفش یک پنجره سراسری دارد به یک حیاط. حیاطی که درختی که اسمش را نمیدانم، تمامش را با برگها و شاخه ها سقف کرده. حیاطی که وسطش یک حوض کوچک قدیمی است. شاید همان چیزی که من را عاشق این کتابفروشی کرده.

همیشه وقتی پایم را اینجا میگذاشتم حالی به حالی میشدم. این بار بیشتر. وقتی تبلیغ یک کانون فرهنگی را میبینی، وقتی وقت زیادی نداری ولی به خودت میگی که امروز باید بروم و اینجا را ببینم، وقتی میخواهی آدرس کانون جدید را بنویسی و میگی نه! به یادم میسپارمش، وقتی وسط راه آدرس را یادت میرود ولی میگی میروم تا پیدایش کنم، وقتی به کوچه ی اول میرسی و حس عجیبی شبیه خاطراتت میاد سراغت، وقتی به کوچه ی دوم میرسی و نفست بند میاد، وقتی کانون را پیدا میکنی و نمیتوانی پایت را داخل بگذاری...

آنقدر دور است که انگار متعلق به زندگی یا زندگیهای قبلیم بوده. آنقدر از یاد بردمش که حتی شک میکنم هیچ وقت تجربه کرده باشمش، آنقدر محو و مبهم است که انگار یک صحنه از یک خواب آشفته ی یکی از شبهای بی خوابیم بوده است. خواب، رویا، بی خوابی، آشفتگی، خیال، حقیقت و ...

 این خانه ای است که قرار بود روزی خانه ی من باشد. خانه ای که همه ی شهر را برای پیدا کردنش گشتم. خانه ای که برای انتخاب کردنش حرص همه را در آوردم. خانه ای که پایم را توی یک کفش کردم و گفتم جایی که من میخواهم زندگی کنم فقط همینجاست. هرکس رسید گفت یک آپارتمان کوچک پیدا کن اما نوساز و تمیز، بهتر از این خانه ی قدیمی با این اتاقهای پرت است. اما من فقط همین خانه را میخواستم. یادم نیست توی این زندگیم بود یا زندگیهای قبلی اما خانه ی من یک حیاط کوچک داشت با اتاقهای کوچک و بزرگی دور حیاط و یک حوض کوچک قدیمی وسطش...
..........

خیلی وقت بود می خواستم بنویسم. خیلی وقت بود دلم نمیخواست بنویسم. نه اینکه حس و حالش نباشد، انگیزه اش نبود. از خیلی چیزها می خواستم بنویسم. از برگشتن باربی فعال و محبوب و خوش قلم سابق تا جشن تولد پرشین بلاگ  و اول شدن وبلاگهای کاملا شخصی در بخش محتوایی. انگیزه نبود و نیست. کمی  نسبت به وبلاگ و وبلاگ نویسی سرد شده ام.

حالا میگویم:

مهسای عزیز که آن زمانی که این همه وبلاگ و وبلاگ نویس نبود، وبلاگ محبوب و جنجالی باربی را داشت، همان وبلاگی که هنوز هم خیلی از وبلاگ نویسها سبکش را دنبال می کنند، حالا با فرمول سازش برگشته. گفته بودم گرگ زاده آخر گرگ میشود! توی خونمان رفته چه کار کنیم!

و اما جشن! وبلاگ های برتر بانوان وبلاگ نویس!

خیلی سعی کردیم این اتفاق نیفتد، حداقل برای من این طور بود. هر طوری که امکان داشت مورد قبول واقع بشود حرفم را زدم تا شاید تغییری ایجاد بشود. ولی فایده نداشت. نمی خواهم به هیچ آدم یا وبلاگی توهین کنم، هر کسی بنا به دلایل شخصی خودش می نویسد، هر کس آن طور که نیاز دارد و شرایط مختلفش ایجاب میکند می نویسد، هر کس آن طوری که می پسندد می نویسد. ممکن است خیلی محبوب هم باشد خیلی بازدیدکننده و خواننده هم داشته باشد، اما وقتی بحث محتوی پیش کشیده میشود، به نظر من یکی این طوری است که فقط محتوی! نه بازدیدکننده و یا هر چیز دیگری. متاسفانه برترین وبلاگ ها از نظر محتوایی وبلاگ هایی معرفی شدند که میشود گفت هیچ محتوایی ندارند! نمیخواستم بنویسم. گفتم وقتی آدم حتی نمیتواند فکر عزیز ترین ها و نزدیکترینهایش را تغییر بدهد، گفتن این حرفها چه فایده دارد. ما که نتوانستیم کاری کنیم، امیدوارم بعدیها بتوانند.

..........

از گذشته ی دور، با یک سلام خودش را پرت می کند وسط زندگیم. انگار "او" هم میخواهد یادم بیاورد که گرچه فراموش کرده ام، ولی همه آنها به اضافه ی خودش بخش و دوره ای از زندگیم بوده اند.

یادم می آورد...

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٤
comment نظرات ()