برای امروز، فردا و همیشه‌ام

مرگ پایان کبوتر نیست

نمیدانم بنویسم، ننویسم، بگویم تو، بگویم او ...

نمیدانم اصلا باور کنم یا نه.

تو یکی که دیگر میدانی من دلم میخواهد چیزهایی که دوست دارم را باور کنم. رفتن تو هم چیزی است که هیچ وقت دوست ندارم باورش کنم. آخر چه جوری باور کنم کسی که تو اوج ناراحتیم برادرانه کنارم بود و به حرفهایم گوش میداد و نصیحتم می کرد دیگر نیست. چه جوری باور کنم همان گردشی که با ذوق و شوق برایم ازش گفتی بلای جونت شده. 

ببین من یک سمیرا ی کمیابم که تنهایی به اندازه ده نفر می نویسم، حرف میزنم، کار میکنم ولی تو چی؟ چه جوری باید باور کرد که تو دیگر نایاب شدی!

تو راست میگی. چشمهای من غمگین هستند. پس تو دیگر غمگین ترشان نکن!

بمیرم برایت برادرم چه عمر کوتاهی داشتی

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٢
comment نظرات ()