برای امروز، فردا و همیشه‌ام

تصور کنيد ...

 

تصور کنید که :

یک زن که پایش می لنگد و خیلی یواش و شق راه می رود ، به اداره ی پلیس لندن برود. بیشتر صورتش با خون تیره ی  خشک شده پوشیده شده است و خون از زیر سینه ی چپش بیرون زده و بلوز و ژاکتش را هم خونی کرده است.

با گروهبان که نه تنها تعجب کرده، بلکه دستپاچه هم شده است ، بریده بریده صحبت کند. صورتش   ـ قسمتی که قابل دیدن است ـ بر خلاف قسمت دیگر که با خون سیاه پوشیده شده است ، مثل گچ سفید است. لباسهایش ، پاهایش تا زیر زانو و دستهایش کثیفند و کفش هم نپوشیده است.

صدایش خشک و نامفهوم است انگار که خون توی گلویش خشک شده است. و پلیس به سختی کلماتی که می گوید را می فهمد و فقط  مفهوم حرفهایش را می گیرد.

زنی که مثل مرده ها رنگش پریده است می گوید که خودش می خواهد گزارش یک جنایت را بدهد. و خیلی واضح اسمی را می گوید. بعد زن می افتد و می میرد. یا پلیس فکر می کند که مرده است.

دکتر کلانتری را صدا می کنند. او هم سریعا جنازه را معاینه می کند و می گوید که زن واقعا مرده است. اما دکتربا تعجب تشخیص دیگری می دهد. جنازه را می برند. و از آنجایی که اگر نگوییم یک راز ولی مسئله ی عجیبی در مورد جنازه وجود دارد  ، سریعا کالبد شکافی اش می کنند.  پزشک مخصوص اسیب شناسی هم نظر دکتر را تائید می کند. و آن نظر این بوده است که زمانی که زن به کلانتری رفته است در حالت جمود نعشی بوده است. یعنی حداقل چهل و پنج دقیقه از مرگش می گذشته است.

این اتفاق چه جوری می تواند افتاده باشد؟ 

ترجمه : سمیرا

کپی رایت هم نداریم !

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۱
comment نظرات ()