برای امروز، فردا و همیشه‌ام

شبانه

دلم میخواهد دو میلی را که مدتهاست دستم گرفتم به بافتن افکارم و دوباره شکافتن و باز از نو بافتنشان، بشکنم و دور بندازم. خسته شدم از بس که بارها و بارها فکر کردم و به هیچ جواب قابل قبولی نرسیدم. گرچه به خودم حق میدهم این فکرها را داشته باشم ولی می دانم این طوری دیگر نمیشود ادامه داد.

سینه ی من پر است از حرفهای تلنبار شده. دلم کسی را می خواهد که ساعتها به پای حرفهایم بنشیند. کسی که خسته نشود، نصیحت نکند، غر نزند. کسی که کنارش برای گفتن به هیچ خط قرمزی نرسم. کسی که بدون هیچ پیش فرض و قضاوتی فقط گوش بدهد.

دیگر نوشتن جواب نمیدهد. باید یک کاری بکنی سمیرا.

***

امروز اولین روزیست که میخواهم با آن خانم بیرون بروم. الحمدالله انگار خیلی اهل گشتن نیست. تا حالا که سه روز اینجا بوده کاری به من نداشته. حالا خدا از این به بعدش را به خیر بگذراند.

***

پشت سر بن بست و دلتنگی

پیش رو دیوارها سنگی

در گریز از کوچه های بسته ی باریک

پیش پایم جاده های مبهم و تاریک

در پی یک پاسخ کوتاه

میروم هر سو، هر راه، هر بیراه

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢
comment نظرات ()