برای امروز، فردا و همیشه‌ام

یکی از همین روزا، روی شب پا میذارم

مدتهاست که با من سر لج افتاده و انگار از اذیت کردنم لذت میبرد. غافل از اینکه آنقدر از طرفش داشتم که به این راحتی اذیت نشوم. انگار فراموش کرده آنقدر کل کل داشتیم که توانسته باشم یاد بگیرم چطور جلویش بایستم. انگار یادش نمی آید که برایش نوشتم که من و تو دو حریف قدیمی هستیم که همه ی فوت و فن هم را بلدیم. دیگر هیچ کدام فریب دیگری را نخواهیم خورد. مگر اینکه فن جدیدی یاد بگیریم. انگار نمی داند که جنس من با آن فرق دارد و اینجا برد با من است. نمیداند وقتی آن فقط مدام میتواند بازیهای گذشته اش را تکرار کند، من می توانم فن های جدیدتری یاد بگیرم. یادش نمی آید که برایش نوشتم اگر تو لجباز هستی، من از تو لجبازترم. اگر سربالایی داری، سنگین میروم. یادت باشد، آنقدر از تو یاد گرفتم که بدانم اصلا جدی نیستی. تو هم بدان! من به هیچ وجه جدی نمی گیرمت. کل وجودت جدی نیست دیگر چه برسد به بازیها و آدمهایت.

.....

همه دلخوشی و شادی این روزهایم توی فیس بوک با فامیل و دوستهایم و توی کلاسها با شاگردهایم هست.

.....

ناصریا حیف بودی برای مرگ...

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٤
comment نظرات ()