برای امروز، فردا و همیشه‌ام

Don't let me be misunderstood

همیشه وقتی تو جاده هستم چند ساعت را خالی دارم که فکر کنم. این ساعتها برای من که کلا خیلی فکر می کنم، مفید هستند. همیشه آهنگم را میگذارم تو گوشم، جوری که راحت باشم می نشیم، بیرون را نگاه می کنم و فکر می کنم. به هر چیزی که ذهنم را مشغول کرده باشد.

یک سالی می شود که گاها وقتی با اتوبوس میروم یکی از استادهای قدیمیم هم توی اتوبوس هست. حالا من دختر هستم و هیچ وقت بزرگ نمیشوم و همیشه باید برای هر کاری از جمله رانندگی تو جاده از پدرم اجازه بگیرم ولی این آقا را نمیدانم که چرا رانندگی نمیکند. مهم هم نیست. مهم این است که این آدم، استادی بوده که من ازش خوشم نمی آمده. در این حد خوشم نمی آید ازش که گاهی حتی به دوستهایم اس ام اس میدادم که حدس بزن کی توی اتوبوسمان هست! این خوش نیامدن همیشه من را اذیت می کرده. هیچ وقت هم نتوانستم بروم جلو و سلام تعارف کنم. چون نمیدانم چه طوری رفتار خواهد کرد. حتی نمیدانم من را یادش می آید یا نه. هرچند که من از دانشجوهایی بودم که تو چشم استادها بودم. به هر حال هیچ وقت دلم نخواسته که آشنایی بدم به این آقا.

حالا حرفی که می خواهم بزنم به این آقا و دانشگاه و اینها ربطی ندارد. آدمهای این طوری توی زندگیم بوده اند. و این استاد فقط یک نمونه اش بوده. آدمهایی که بی دلیل یا با دلیل (فرقی نمی کند) بدم می آمده ازشان. و حتی آن طرف ماجرا، آنها از من بدشان می آمده. این حسها برای یک مدت خیلی طولانی من را اذیت می کردند. همیشه دلم می خواست که همه را دوست داشته باشم و همه دوستم داشته باشند. دلم می خواست توی ذهنم همه خوب باشند و توی ذهن همه خوب باشم. اگر زمانی این اتفاق نمی افتاد و نمی توانستم چنین رابطه ای با کسی برقرار کنم ناراحت می شدم و حتی غصه می خوردم. همیشه فکر می کردم این مشکل من است که نتوانستم رابطه را حالا هر رابطه ای که بود خوب پیش ببرم. من نتوانستم یک رابطه ی معقول با همکلاسیم، استادم، دوستم، فامیلم، شریک عاطفیم یا هر کس دیگری برقرار کنم. این را یک ضعف توی خودم می دانستم و خودم را مسئول درست کردن شرایط می دانستم. و افسوس که هر زمان که داشتم تلاش می کردم که چنین وضعیتی را بهبود ببخشم فقط مثل همان خر مولانا میشدم که تیغ توی پایش رفته بود و جفتک می انداخت و تیغ بیشتر فرو میرفت.

این مدتی که میگویم این آقا را میدیدم، اکثر اوقات فکرم همین بود. فکر می کردم که مشکل از من می تواند باشد یا ایشان؟ فکر های زیادی توی سرم می آمد و گاهی گره می خورد به یک خاطره که از مادر بزرگم داشتم. همین سالهای اخیر، شاید آخرین سال زندگیش یک بار داشت از آن دعاهایی می کرد که همه ی مادر بزگ ها برای نوه هایشان می کنند. گفت ایشالله یک آدم خوب گیرت بیاد. من خندیدم و جواب دادم مادر جون همه ی آدمها خوب هستند. مهم این است که به هم بخورند. مادر جون هم در جواب گفت مشکلت این است که همه را خوب می بینی.

حالا که دوباره و واقعا برای دوم به سنی رسیدم که یک بار دیگر در همه ی فکرها و عقیده هایم دارد یک انقلاب صورت می گیرد، می خواهم بگویم که اشتباه می کردم. اشتباه می کردم که همه ی آدمها خوب هستند. اشتباه می کردم که می خواستم همه را دوست داشته باشم. اشتباه می کردم که می خواستم همه دوستم داشته باشند.  اشتباه می کردم که می خواستم دلیل پیدا کنم برای اینکه چرا بعضی ها دوستم ندارند و چرا بعضی ها را دوست ندارم. مثل خیلی جاهای دیگر اینجا هم اشتباه می کردم. اینها همه شرایطی هستند که از اختیار و کنترل من خارجند. من نمی توانم همه چیز را تحت کنترل داشته باشم. نمی توانم مسئولیت همه ی اینها را بپذیرم و نمیتوانم هر شرایط نادرستی را درست کنم. از بیرون نمی توانم کاری کنم. پس فکر خودم را عوض می کنم.

همه ی کاری که باید بکنم این است که حق بدهم. به خودم حق بدهم که بعضی ها را بی دلیل دوست داشته باشم و از بعضی ها بی دلیل بدم بی آید. به زندگی حق بدهم که گاهی آدمهای بد هم داشته باشد. به آدمها حق بدهم که گاهی بی دلیل هم بد بشوند. به دیگران حق بدهم که گاهی بی دلیل دوستم نداشته باشند. و حتی گاهی به خود بدی هم حق بدهم تا خوبی را بشناسم. این طوری همه حق دارند و لازم نیست من کاری بکنم. نمی دانید، یک بار سنگین از دوش آدم برداشته می شود. شاید این موقع است که می توانم از اتوبوس پیاده بشوم و کنار استادی که ازش بدم می آید، و شاید او هم از من، بروم و بدون اینکه حس بدی داشته باشم سلام و تعارف کنم و بفهمم که من را میشناسد. به امتحانش می ارزد!

..............

اگر بر می گشتم به گذشته و دوباره می خواستم جواب مادرجون را بدهم، می گفتم:

یک آدم خوب، مهم نیست اگر خیلی خوش قیافه نباشد، اگر پولدار نباشد، اگر خیلی تحصیل کرده نباشد، خوب باشد و آنقدر سرد و گرم چشیده که دیگر هیچ وقت نه آنقدر گرم بشود که بسوزد و نه آنقدر سرد که یخ بزند.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۸
comment نظرات ()