برای امروز، فردا و همیشه‌ام

A Toi

امروز همش داشتم این را گوش میکردم و سعی میکردم کلمه هایی که جسته گریخته میشنوم را سر هم کنم تا بفهمم چی دارد می گوید. یک چیزهایی کلی دستگیرم شد. ولی مهمتر از آن، این بود که یک کم بردم به خاطرات نه خیلی دور. به پنج سال پیش. یک دفعه سر کلاس فرانسه با دوستم نشسته بودیم، من آستینم را تا بالای آرنجم داده بودم بالا و دوستم انواع و اقسام خودکارهای رنگی را ریخته بود جلویش و روی دست من نقش و نگار می کشید. استاد فرانسه ی ما هم خیلی آدم کولی بود. همیشه خندان بود و شاد و آسان گیر و ببخشید ولی رله! ما هم انگار یک کم سواستفاده کردیم. اینکه خودمان حواسمان نبود به کنار، اینکه بلند بلند حرف میزدیم و می خندیدیم به کنار، اینکه حواس همه را هم پرت کرده بودیم به کنار! رنگ کم آورده بودیم و داشتیم تو کلاس می گشتیم ببینیم کی رنگ مورد نظر ما را دارد. همین استاد کول و خوش اخلاق هم نه گذاشت و نه برداشت ما دوتا خانم محترم را از کلاس بیرون کرد. خوب حالا فرض هم کنیم که آن موقع محترم نبودیم، نیمه محترم که بودیم! یا حداقل الان که محترم هستیم!

حالا الهام برای خودش استادی شده و درس میدهد. یادم باشد باهاش تماس بگیرم و حتما بپرسم شاگرهایش هم این کارها را می کنند یا نه!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٩
comment نظرات ()