برای امروز، فردا و همیشه‌ام

از زندگی

اتفاق مهمی نبود. الان که فکر میکنم، آنقدر مهم نبود که تمام دیروزم را به خاطرش به هم بریزم و عصبانی باشم. ولی اخلاق خودم را هم میشناسم دیگر. من وقتهایی که آرام هستم، ساکت و سر به زیر میشوم. سرم به کار خودم است و کمتر با آدمها صحبت میکنم. دورم را خلوت میکنم و روی یک کار تمرکز میکنم. مهم نیست چه کاری. گاهی یک نقاشی، گاهی یک ترجمه، گاهی ورزش و ... ولی وقتهایی که به هم میریزم یا عصبانی هستم، اگر نخواهم در مورد آن قضیه خاص هم صحبت کنم، ولی نمیتوانم آرام و ساکت باشم. شلوغ میکنم، حرف میزنم، بهانه میگیرم، حتی غر میزنم. کافی است یک چیزی کمی بر خلاف میلم باشد  تا به خاطرش زمین و آسمان را به هم بیاورم. وقتی اطرافیانم کم میشناسنم، ناراحت میشوند. آنها هم ادامه میدهند و اوضاع بدتر میشود. می توانم اینجا بخواهم که اگر در تماس هستید با من، اگر دوست یا آشنا هستید، خواهشا این جور مواقع شما دیگر سر یه سرم نگذارید. فقط کافی است صحبتی نکنید. لبخند پیشکشتان.

ولی واقعا مهم نبود قضیه. اینکه کاملا اتفاقی پشت در کلاسی که اولین بار است میخواهم واردش بشوم بایستم و کاملا اتفاقی بشنوم که صحبت در مورد من است. یکی از شاگردهای کلاس روز قبلم، کلاسی که فقط یک جلسه سرش رفتم، به خاطر اینکه با من نباشد کلاسش را عوض کرده. و کاملا اتفاقی کلاس دومی که برداشته را هم به من داده اند. و جالب تر اینکه همه ی کلاسهایی که به من داده اند را توی برد زده اند: "استاد: نامشخص" !  خوب نامشخص هستم حتما دیگر. و کاملا اتفاقی این خانم داشتند ذکر خیر می کردند که استاد آن کلاس خیلی بد بود. "دختره معلوم نیست چند سالش بود و باباش رئیسی چیزیه که آوردش اینجا" و " اصلا چیزی بارش نیست که بخواهد به ما یاد بدهد" حالا بگذریم که نه تنها پدرم رئیسی چیزی نیست بلکه اصلا برای گرفتن این کار هم با من نیامد. بگذریم که من خودم رفتم چندین جا فرم پر کردم تا اینجا درست شد. از اینها بگذریم ولی نمیدانم چطور تو یک جلسه که اصلا درس هم کار نکردیم و فقط معرفی خودمان و کتاب بود، این خانم فهمیده است که من چیزی بارم نیست! درست است که مهم نبود، ولی فقط باید جای من میبودید با همین شرایط تا بفهمید که چه دردی دارد. ترم اولم هست و هنوز خودم، خودم را آن طور که باید باور نکردم. تازه از هر کلاسی یک جلسه رفتم و هنوز ترس دارم. خودم هنوز چشمم به دهن دیگران است که ببینم کارم را چطور ارزیابی می کنند. آن وقت این اتفاق می افتد. نتوانستم آرام باشم. رفتم نشستم تو یک کلاس دیگر، گریه هایم را کردم و بعد به خودم گفتم این طوری فایده ندارد دختر. باید محکمتر باشی. اگر بخواهم این کار را ادامه بدهم، قطعا این تازه اولش است. باید آمادگی برخوردهای بدتر از این را داشته باشم.

اینجاست که آدم میفهمد استاد یعنی یک آقای قد بلند هیکلی ریش و سیبیل دار. اگر خانم باشد که استاد به حساب نمی آید. ولی خوب اگر خواست پایش را تو کفش مردها بکند، باید حتما هیکلی و سیبیل دار باشد. و اصلا اشتباه نکنید که مهم هست چیزی بلد باشید یا نه.

ببخشید. خیلی سعی کردم آرام باشم و بنویسم ولی میگفت ارتباط برقرار کردن باهاش سخت است.

نه شما بگویید! ارتباط برقرار کردن با من سخت است؟!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۸
comment نظرات ()