برای امروز، فردا و همیشه‌ام

...

باور کنید راست می گویم. نوشتن یادم رفته است. از دل نوشتن یادم رفته است. از عصر بارها نشستم پای کامپیوتر که چیزی بنویسم ولی دست و دلم به نوشتن نرفته . نمی دانم چی بنویسم، از چی بنویسم، چی مهم هست که در موردش بنویسم یا اصلا چیزی مهم هست؟ فعلا که زمانه با من سر ناسازگاری دارد و هرچیزی که من  برایش وقت میگذارم و به زحمت میسازمش، داغون می کند. انگار یک زور آزمایی است. غافل از اینکه دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. هر چیزی را می خواهد از من بگیرد. نمیجنگم. وقتی تلاش و خواسته ی من کاری از پیش نمیبره، شاید فقط اشک بریزم و بپذیرم. آن هم جاهایی که من اهمال نکردم. جاهایی که برنامه ریختم و با صبوری طبق برنامم پیش رفتم. جاهایی که واقعا صبوری کردم.

بعد از این یک سالی که این همه اتفاق خوب پشت سر هم برایم ردیف شد، هفته ی گذشته یکی از فامیلهای ما فوت شد. بگذریم از اینکه دختر یک سال از من کوچک تر بود. بگذریم از اینکه تازه ازدواج کرده بود. بگذریم از اینکه  توی تصادف کشته شد، بگذریم از اینکه مقصر آن تصادف شوهرش بوده که توی جاده ی فرعی خلوت باریک داشته با سرعت نور می رفته، بگذریم از اینکه یک طرف صورتش و گردن و شونه اش داغون شده و رفته، از همه اینها بگذریم. بگذریم که من  حال خوبی نداشتم. از اینکه هنوز هم یاد همه ی اینها می افتم حالم بد میشود. برای مراسم خاکسپاری این دختر بیچاره رفته بودیم بهشت زهرا.  چی بگویم؟ لپ تاپ و دوربین و پولهایم و یک کم خرت و پرت را از توی صندوق  ماشین پدرم دزدیدند. همه ی اینها توی سرشان بخورد، تمام پایان نامم توی لپ تاپم بود. تمام مقاله هایی که تو دو سال جمع کرده بودم. از  پایان نامم بگذریم که اصلا این مدرک برایم مهم نیست. که سر این کارشناسی ارشد به اندازه ی یک دکتری اذیت شدم. همه ی اینها را ندیده بگیریم، باعث شدند از کاری که دوستش دارم بگذرم. فکر کنید امروز صبح رفتم قرارداد بستم و فردا عصر با گریه رفتم پسش دادم. ولی تصمیم من برای ادامه دادن این راه خیلی جدی هست.

این راهیست که به هر قیمتی که شده ادامه اش میدهم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۱
comment نظرات ()