برای امروز، فردا و همیشه‌ام

ياد يک دوست

I just wanna be with you

 

 

او خسته بود . خسته تر از همیشه

با چشمان خواب آلودش به ساعتش نگاه کرد .. ساعت او چهار شماره بیشتر نداشت .. اینقدر

خسته بود که نتوانست عقربه ها را ببیند

مست و پریشان از جایش بلند شد ..

به سختی دستی به موهایش کشید سال ها بود که شانه نکرده بودشان

ماموریت او تمام شده بود .. دیگر کاری برای انجام دادن نداشت

به پسرش نیم نگاهی انداخت .. او نیز آشفته بود

خورشید دیگر نمیدرخشید و باد سردی در هوا میلولید

پدر با صدایی که گویی از ته چاه برون میامد رو به پسر گفت:

"پسرم حالت خوب است ؟"

پسر در جوابش گفت :

"پدر، من دارم میمیرم "

پدر گفت:

"اصلا مهم نیست چون کار ما تمام شده، همه را کشته ایم"

آن دو باز به راه خود ادامه دادند

هیچ کس نبود .. همه جا در سکوت مرگ باری فرو رفته بود حتی خورشید هم مرده بود ..

سیاهی بود و سیاهی .. و لشکری از تنهایی

و پسر هم بعد از سر دادن سرود غم مرد

پشیمانی در چشمان پدر موج میزد . قلب او تیره شده بود و چشمانش سرخ

ناگهان در آن سکوت مرگبار صدایی به گوشش رسید

که میتوانست باشد؟

ترس سراپای وجودش را در بر گرفت

آه که میتواند باشد؟..نکند کسی را از قلم انداخته ام؟

به طرف منبع صدا حرکت کرد .. آه یک روح بود

با چاقویی در دست به سمت او میامد و میگفت :

"ای خدای ظالم ..من انتقام بشر را از تو خواهم گرفت"

از آرشیو وبلاگ مرده ی لرد اف هل

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٢
comment نظرات ()