برای امروز، فردا و همیشه‌ام

من حافظه قوی ای دارم !

 

چیه؟ نکنه شک داری؟! الان داشتم تقویت حافظه نصرت را کار می کردم .این طوری شروع می کنه.

دارید یه اتوبوس می رانید. یه اتوبوس مسافربری که پنجاه نفر مسافر داره . اتوبوس تو ایستگاه اول توقف می کنه . ده نفر پیاده میشن ، پنج نفر سوار میشن. ایستگاه بعدی سه نفر پیاده میشن ،دو نفر سوار میشن. ایستگاه بعد دونفر پیاده میشن ، یه نفر سوار میشه.ایستگاه بعدی دو نفر پیاده میشن ، هیچ کسی سوار نمیشه. ایستگاه بعدی شش نفر پیاده میشن ، پانزده نفر سوار میشن. ایستگاه بعدی ، آخرین ایستگاه ، همه پیاده میشن.

حالا من دوتا سوال می کنم شما جواب بدید.

( آماده اید؟ منم ...گول خوردید !)

1-     اتوبوس جمعا توی چند ایستگاه توقف کرد؟

و حالا سوال دوم :

2_ اسم راننده ی اتوبوس چی بود؟

هه هه هه هه

تازه هم اگر بپرسه تو ایستگاه آخر چند تا آدم از اتوبوس پیاده شدن باز هم اشتباه می گید. چرا؟ چون خود راننده را به حساب نمیارید.

حالا می دونید بعدش چی میگه؟

میگه :

همیشه اون چیزی را که می خواهید یادتون بمونه ، یادتون می مونه !

 

من برای تفریح این سی دی را گوش دادم .شما که می دونید اصلا لازم ندام ! من خودم حافظه ام عالیه ! باور کن ! پسورد وبلاگم و ایدیم همیشه یادم می مانه !

چند شبه شجاع شدم. از اون شبی که دختر خاله ام آمد خانه امون و خوابید. شب پرده ی اتاق را زد کنار. ( من هیچ وقت این کار را نمی کردم) نه اینکه بترسم ها !به خاطر اینکه یه درخت گردوی خیلی بداخلاق تو حیاط ما هست که من ازش خوشم نمیاد. آخه  همیشه به من اخم می کنه.خلاصه اینکه دختر خاله جان پرده را کشید کنار و من دیدم به ! چه ماه خوشگلی تو آسمونه. حالا از اون شب به بعد شبها پرده را می کشم کنار و آسمون (ماه) را تماشا می کنم. فقط چیزی که هست می چسبم به دیوار ( تختم کنار پنجره است) طوری که پنجره بالای سرم باشه. این طوری دیگه درخته را نمی بینم و فقط و فقط آسمان را می توانم ببینم. ماه شبها یه کمی بازیش می گیره. همش جاشو عوض می کنه و من برای دیدنش هی باید سرم را بچرخونم. دیشب تا کارهام را بکنم و بخوام بخوابم ساعت 2 شده بود و وقتی رفتم ماه بهام قهر کرده بود و رفته بود . هر چقدر دنبالش گشتم نبود.

حالا امشب تا باهام قهر نکرده می خوام برم بخوابم.

من میگم این درخته بده شما بگید نه ! با کلاغها دوست شده و بهشون گردو میده. اونا هم کله ی صبح  قار قار قار نمیذارن من بخوابم ! تازه کلاغه که امروز صبح باهاش بازی می کرد انقدر بد صدا بود ! انقدر بد صدا بود! چهارتا قار می گفت . دوتا اولی بزرگ دوتا دومی کوچیک!

بیچاره ی بی لیاقت ...

اینم تاریخ مرگ من:

2065 , 11  , wednesday, november

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٥
comment نظرات ()