برای امروز، فردا و همیشه‌ام

عشق

باید راهی پیدا می کردم؛ برای خودم.

او که زیبایی مطلق بود. او زیبا بود و نه من و نه هیچ کس دیگر می توانست به این زیبایی شک کند. او که زیبا بود و حتی نابیناترین ها هم زیباییش را به چشم میدیدند. او که زیبا بود و مرکز توجه. و این زیبایی برای من سنگین بود. برای منی که نه دست داشتم که انگشتهای کشیده ای داشته باشد، نه صورتی که چشمهای درشتی داشته باشد، و نه گیسویی که به سان آبشار باشد. منی که فقط یک سر بودم و گاهی حتی همان هم نبودم.

باید راهی پیدا می کردم. او که زیبا بود. برای خودم. باید راهی پیدا می کردم، برای من که هیچ چیز نبود.

نمیدانم از همهمه ی های رودخانه، سکوت کویر، زوزه ی باد یا ... شنیدم. نمی دانم. حتی به یاد ندارم کدام لحظه بود. ولی من، شنیدم که باید به او پیوست. از کدام لحظه، به یاد ندارم ولی بعد از آن روحی شدم بر پیکر زیبای او. گاهی لبخندی شدم که بر لبان ظریفش نقش می بست، گاهی اشکی که از چشمهای مستش می چکید، گاهی شرمی که بر روی گونه اش می نشست، گاهی برقی که در نگاهش می درخشید، گاهی عشقی که از دلش بر می خاست و ...

راهی یافته بودم. برای او که هیچ نبود...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٠
comment نظرات ()