برای امروز، فردا و همیشه‌ام

آیلتس

بالاخره این امتحان هم تمام شد. کلاسهایم هم تمام شدند. فقط امتحان دو تا از کلاسهایم مانده که یکی پس فردا است و آن یکی هفته ی دیگر. و آن هم یکی از همکارهایم را به جای خودم می فرستم سر جلسه. برای دو هفته راحت نفس میکشم و بعد یک سر می نشینم سر پایان نامه تا از شر این سرطان هم خلاص بشوم.

امتحان آیلتس خوب بود. راضی بودم. از آن چیزی که من فکر میکردم و موسسات اینقدر شلوغ می کنند، راحت تر بود. به خصوص مصاحبه. ولی نسبت به قدیم و نسبت به آن چیزی که توی کتاب ها میخوانیم، سخت تر شده است. که اصلا انگار روالی است که دارد طی می کند. و البته مجبور هم هستند سخت تر کنند امتحان را ،چون سوالها لو می رود. و اگر بخواهند همان سوالهای قبلی را بپرسند، که همه نمره میگیرند. شاید کلمه ی سخت تر درست نباشد. باید بگویم سوالهای جدیدتر می پرسند. که اگر کسی بلد باشد انگلیسی صحبت کند، چه فرقی می کند چه سوالی بپرسند. جواب میدهد دیگر. قبل از امتحان ممکن است اضطراب داشته باشید ولی آدمهایی که برای مصاحبه می فرستند، تعلیم دیده هستند و به قدری کارشان را بلدند که قبل از اینکه وارد اتاق بشوید، اضطرابتان رفع شده. مصاحبه کننده های ما دوتا خانم بودند. اولی ماریا که  سن و سال دار و استرالیایی بود و دومی سارا که هم سن و سال من و انگلیسی بود. خیلی دختر خوش برخود و خوش رویی هم بود. وقتی مصاحبه نفر قبلی تمام شد، با هم بیرون آمدند. خیلی قشنگ با نفر قبلی خداحافظی کرد و چون تنها کسی بودم که آنجا نشسته بودم رو به من کرد و پرسید که تو سمیرا هستی. یعنی قبل از اینکه نوبتت بشود، برای اینکه اضطراب را ازت بگیرند، می آیند بیرون و به اسم کوچک صدات می کنند که بیا داخل. بلند که شدم اول من دست دادم. که شما هم حتمااین کار را بکنید. هم روی خودتان تاثیر خوبی دارد و هم روی مصاحبه کننده. او هم به جواب گفت خانم خوشگل بیا داخل. من قبل از اینکه بروم اضطراب نداشتم. فقط منتظر که نشسته بودم یک کم احساس کردم قلبم تند میزند. با این برخورد، قبل از اینکه بنشینم پشت میز، آرام آرام شده بودم و احساس صمیمیت داشتم. تسک اول اسپیکینگ دیگر مثل قبل و مثل کتابهایی که می خوانیم نیست. دیگر از اسمت چی هست و معنی اسمت چی هست و چند ساله هستی و کجا زندگی می کنی و خونت چه جوری هست خبری نیست! اول که رکوردرش را روشن کرد، گفت درس می خوانی یا کار می کنی. که گفتم هر دو. بعد پرسید که معلمی تو کشورت کار محبوبی هست یا نه. که من جواب دادم اصلا. چون نمیتوانی مخارج زندگیت را از این راه در بیاری و بیشتر به عنوان یک کار برای خانمها و یا یک کار دانشجویی حساب میشود. مگر اینکه بخواهی کلاسهای خصوصی بگذاری که آن هم خیلی بیشتر از آن پولی که در می آوری خستگی دارد. و بعد گفت چه روسری خوشرنگی پوشیدی. شال طلایی پوشیده بودم آن روز.  و پرسید که آیا دوست داری رنگهای شاد بپوشی و اگر آره چه تاثیری رویت میگذارند. و آیا هر روز فکر می کنی که امروز چه رنگی بپوشم یا تو روزهای خاصی رنگ خاصی می پوشی. جواب دادم که  رنگ لباسهایم برایم مهم هستند به خصوص روسریهایم چون فکر می کنم رنگهای شاد بهم بیشتر می آیند و روی روحیه ام هم تاثیر خوبی می گذارند. هم از طرفی احساس می کنم خوشگل شدم که همه ی خانم ها دوست دارند خوشگل باشند و اعتماد به نفسم تا حدی بالا میرود و هم خودم و هم اطرافیانم را شاد میکنند. ولی این طوری نیست که هر روز فکر کنم که امروز چه رنگی می خواهم بپوشم. و قطعا تو روزهای خاص رنگی که فکر می کنم بیشتر بهم می آید را میپوشم. بعد پرسید که رنگ خاصی هست که آرامت کند؟ و بعد اینکه چطوری خودت را آرام می کنی؟ با تلویزین دیدن یا بیرون رفتن با دوستات؟ که گفتم نیدر تلویزیون نور دوستام نیشخند گفتم موسیقی گوش میدهم، فکر می کنم، می نویسم. بعد پرسید که غذای خاصی هم هست که آرامت کند؟ و بعد زد تو کار غذا که اگر بخواهی یک غذای خاص به خودت هدیه بدهی که بخوری و لذت ببری چی هست آن غذا. و بعد اینکه اگر زمانی بچه دار شدی، دوست داری بچه ات چه غذایی بخورد. این تسک یک بود. تسک دو، کارتی که بیرون کشید این بود که آخرین خبری که مدیا شنیدی و احساس خوبی بهت داد و خوشحالت کرد چی بوده است. خوب می دانید که یک دقیقه وقت فکر کردن داریم و می توانیم مداد و کاغذ  داشته باشیم و نت برداریم از فکرهای خودمان. و بعد باید دو تا سه دقیقه در موردش صحبت کنیم که اگر کمتر شود نمره از دست میدهی. برای من که اصلا اهل خبر گوش دادن نیستم یک دقیقه وقت کمی بود که یادم بی آید آخرین خبر چی بوده. این شد که الکی فکر نکردم و نمیدانم از کجا چاخان به این بزرگی در آوردم که قرار است برای پایان نامه هایمان به ما پول بدهند. الکی دو دقیقه خندیدم و چرت گفتم. بعد از دو دقیقه که میشود تسک سه همش چلنجت می کنند. یک سوال می پرسد و وقتی تو فکرت تو جواب دادن آن سوال هست سریع یک سوال دیگر می پرسد که ببیند آیا می توانی تو شرایطی که یک دفعه ازت سوال می پرسند جواب بدهی یا نه. گفت کی قرار است بهت پول بدهد. گفتم سنجش. میدانی چی هست که. میدانست. چون امتحانهای ایران آیلتس از طرف سنجش برگذار می شود. خندید گفت چرا این پول را میدهد. گفتم آنها پول میدهند و ما هم باید یک کاری برایشان بکنیم و وقتی داشتم اینها را می گفتم هنوز نمیدانستم می خواهم بگویم چه کاری که باز الکی گفتم آنها خودشان یک موضوعهای آماده دارند، ما از بین آنها انتخاب می کنیم و بعد دائم از کاری که داریم می کنیم برایشان سامری می فرستیم و آنها در جریان کار ما هستند و نهایتا نتیجه برای آنها می شود. بعد پرسید که اصلا خبر میخوانی؟ خبر ها را از کجا می خوانی؟ که جواب های خودم  کمی سیاسی شد چون لغت سیاسی زیاد می دانم و راحت تر می توانم جواب بدهم. و در نهایت اینجا تمام شد که گفت دولت چقدر می خواهد از طریق رسانه ذهن شما را کنترل کند. آخر سر هم رکوردر را خاموش کرد و گفت وقتمان تمام شده ولی این سوال را برای خودم می پرسم. تو که هم انگلیسی می خوانی و هم درس میدهی، فکر می کنی چرا همه ی ایرانیها مثل هم جواب میدهند؟ گفتم مشکل از آموزشمان هست. چون منابع و مدرسهای مطرحمان محدود هستند و نهایتا همه  به یک جا ختم می شود. و به جای اینکه ماهی گیری یاد بدهند، ماهی می دهند. برایش داستان آن مرد کر را تعریف کردم که میرود عیادت یک مریض. که با خودش میگوید اول میگویم حالت چطوره و جواب میدهد خوبم و من می گویم شکر. همه می دانید چی را می گویم دیگر. گفتم آنهایی که اینجا می آیند هم همه از قبل شنیدن که اینجا چی میپرسند و جوابها آماده است. بعد هم بلند شد ایستاد. گفت خیلی لذت بردم از صحبت با شما. امیدوارم تو امتحانت موفق باشی و شنبه می بینمت.

شنبه امتحان کتبی بود. معده ی من خیلی ضعیف هست. وقتی مسافرت میروم معده ام به هم میریزد. دو بار پشت سر هم اگر بیرون غذا بخورم، معده ام به هم می ریزد. اگر امتحان هم داشته باشم معده ام به هم میریزد. این بار هر سه با هم بودند. روز قبل از امتحان از عصر احساس کردم معده ام دارد اذیت می شود. ولی شب که برگشتیم خانه، وقتی همه خوابیدند دیگر وحشتناک شد. ترش کرده بودم، معدم می سوخت و درد می کرد. اول سعی کردم بخوابم و جدی نگیرم ولی نشد. نشستم به گریه کردن و همه بیدار شدند. دیگر انواع و اقسام قرص و جوشیدنی بود که برای من آوردند و خوردم. آن شب نخوابیدم. فرداش هم هنوز حالم خوب نشده بود. ولی خوب بود امتحان. باز شانسم جلوی  ورودی ای که میخواستم ازش داخل بشوم، سارا نشسته بود. مدارکم را دید و  تیک زد و باز گفت رنگ این شالت هم دوست دارم و باز خوشگل شدی. و باز هم من شاد و خوشحال رفتم داخل. هشت تا ورودی بود. هفت تایشان ایرانی بودند و این یکی انگلیسی. و باز می خواهم برگردم به پست قبلم که ایرانیها مثل بیل و کلنگ خشک نشسته بودن و مدارک شناسایی داوطلب ها ر ا میدیدند و می فرستادندشان داخل ولی سارا با هر کدام یک خوش و بش و بگو بخندی می کرد. امتحان ما تو هتل عباسی بود. نور خوب بود. صدا عالی بود. ولی من یک بخش کامل لیسنینگ را از دست دادم. قشنگ کر شدم چون وسط امتحان یک لحظه و فقط یک لحظه حواسم به بغل دستیم پرت شد که داشت من را نگاه میکرد. یعنی ده ثانیه هم نشد که نگاهش کردم و برگشتم ولی تا بخواهم فکرم را جمع کنم یک تسک کامل لیسنینگ را از دست دادم که خیلی راحت هم بود. دیرکشن ها بود. شیش تا سوال را الکی و شانسی جواب دادم.

به هر حال تجربه خوبی بود و نتیجش هر چی باشد، می دانم یک بار دیگر به همین زودیها امتحان خواهم داد چون عاشق این هستم که رکوردهای خودم را بزنم.

راستی قبل از هرچیز بگویم این پست طولانی را فقط آنهایی بخوانند که میخواهند آیلتس بدهند!

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳۱
comment نظرات ()