برای امروز، فردا و همیشه‌ام

حکايت هميشگی

حرفهاي ما هنوز ناتمام...

تا نگاه ميكني وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود

آي...

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان

چقدر زود

دير مي شود!

................................

خواب دیدم.

خیلی آشنا بود. انگار خودم بودم.

ولی انگار کسی ناراحت بود ...

از دست من؟

مهم نیست. خونی که از کنار دستم روی کی بورد می چکه هم مهم نیست. درسایی که روی هم

انبار شده اند هم ...

باید خونه را تمیز کنم. ظرفها را هم بشورم. شاید موقع شستن ظرفها  آهنگی را هم زیر لب زمزمه

کردم ...

بابا و مامان فردا شب میایند ...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۱
comment نظرات ()