برای امروز، فردا و همیشه‌ام

به امید فردا II

قضیه ی  مرغ و تخم و مرغ را همه میدانیم دیگر. خیلی چیزهای دیگر هم همین ماجرا را دارند. اینکه جوانهای ایرانی افسرده هستند _که نه فقط جوانها، نسل پدر مادرهای ما هم _  درش شکی نیست. اینکه فرهنگ ما فرهنگ افسرده ای هست را همه میدانیم. فرهنگی که خندیدن و شاد بودن در آن نشانه ی سبک سری است. حالا من میخواهم حرف دیگری بزنم که رگهای گردن خیلیها بیرون بزند. که تعصب کور هم بخشی از فرهنگ ماست. و تا زمانی که تعصب داریم هم  مشکل هایمان را نمی بینیم و حتی یک قدم جلو نخواهیم رفت. زبان ما هم زبان بسته، راکد و افسرده ایست.  فارسی زبانی است که درست جاهایی که نباید تسلیم می شود و جاهایی که باید کمی باز باشد، با لجبازی ایستادگی می کند.  ناراحت بشوید، بهتان بر بخورد، ولی به عنوان کسی هم با زبان و هم ادبیات  فارسی و انگلیسی آشنا است می گویم که  آن کجا و این کجا. آهنگ کلام انگلیسی کجا و فارسی کجا. اینکه فرهنگ ما آدمها را افسرده می کند را مطمئن هستم ولی اینکه رابطه ی بین فرهنگ افسرده و زبان افسرده کدام طرفی هست را شک دارم. بیشتر فکر می کنم باز هم فرهنگ هست که زبانمان را افسرده کرده.  فکر کن حال و هوا و روحیه ات چقدر فرق می کند وقتی صبح از خانه بیرون می روی، همسایه ات را می بینی، سر و سینه ات را بالا می گیری، لبخند میزنی و با صدایی که جان دارد می گویی Nice to see you  ، So happy to see you  یا وقتی تو همین شرایط دستت را میگذاری روی سینت، تا کمر خم می شوی و به زور می گویی مخلصیم، چاکریم و نوکریم و  بیشتر ادامه بدهی بدبختیم!  فکر کن چقدر روی روحیه تاثیر دارد که تلویزیون را روشن کنی شوهای ایرانی را ببینی که مهمان و مصاحبه کننده مثل بیل و کلنگ، یا جارو و خاکنداز که به دیوار تکیه دادی، نشستند و حرف میزنند یا  برنامه Daily Show  را ببینی که Jon Stewart   به طرز عجیبی دیوانه کننده و جاندار حرف میزند! حالا این خصوصیت زبان  بدون شک روی ادبیات و  موسیقی ما هم تاثیر دارد. و هر دو باعث میشوند بعضی مفاهیم برای جوانها اشتباه تعریف بشوند. موسیقی و ادبیات ما دارد جوانها را پیر میکند. چرا که اولین مشکلی که به ذهن من می اید، این است که تعریف بدی از عشق و دوست داشتن ارائه میدهد. تعریفی که توی آن  عزت نفس جایی ندارد. اعتماد به نفس هست، گاهی بیش از اندازه هم هست ولی عزت نفس نیست. عزت نفس نیست که خودت را، لحظه هات را، زندگیت را به پای کسی میگذاری که هیچ احساسی به تو نداشته و ندارد. اعتماد به نفس هست، گفتم گاهی بیش از اندازه هم هست. چون خودت را لایق این میدانی که همه دوستت داشته باشند. و ازاین که یک نفر دوستت نداشته باشد ناراحت و کلافه می شوی. چون می خواهی به زور احساس یک نفر را نسبت به خودت عوض کنی. حتی ممکن است دیگه قضیه دوست داشتن هم نباشد، فقط می خواهی راهی پیدا کنی که به بقیه و خودت ثابت کنی که دوست داشتنی هستی. اعتماد به نفس هست چون گاهی میخواهی خودت را به کسی تحمیل کنی. ولی عزت نفس نیست. چون فکر نمی کنی که ارزش تو بیشتر از این است که برای نتیجه ی به این بی ارزشی خودت را توی این بازی بندازی و از زندگیت غافل بشوی. اعتماد به نفس خوب است ولی حواستان به عزت نفس هم باشد.

به اینی که من نوشتم می گویند پست سرسری. توی حساب کتابهایم یک روز اشتباه کرده بودم. یک روز کم آوردم. فردا مسافرم و فکر میکردم پس فردا باشد. نوشتم که فاصله زیاد نشود و اگر نتوانستم خوب توضیح بدهم شرمنده. دعا کنید امتحانم خوب بشود.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٦
comment نظرات ()