برای امروز، فردا و همیشه‌ام

بغض یک دنیا را از دلم کم کردی

لحظه ها تند و تند، بدون اینکه اجازه ای از من بخواهند، میگذرند. و من فارغ از حقیقی یا قراردادی بودن این اعداد، آخرین روزهای بیست و ششمین سال زندگیم را می گذرانم. نمی دانم اعداد یا اضطراب های آرزوهای ناکامم یا چه حس ناشناخته ایست که دور انگشتهای دستهایم میپیچد و آنها را یکی یکی جلوی چشمهایم، می خواباند. فرقی هم نمی کند. نتیجه، دو مشت گره شده ی من هست که تا آخر بیست و شش بسته نگه داشته میشود. میخواهم وقتی بازشان می کنم، حاصل عمرم را، هرچند که باشد، توی دستهایم ببینم.

......................................

حس خوبی دارم

به تو که نزدیکی

میشه دستاتو گرفت

توی این تاریکی

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۳
comment نظرات ()