برای امروز، فردا و همیشه‌ام

فرقی ندارد...

انگار آدم وقتی کار زیاد دارد و سرش شلوغ است، بهتر راه به کارش می برد و از وقتهای خالیش استفاده می کند.  یک کمد دارم که  هر وسیله ای که زیاد نمیخواهم ازش استفاده کنم یا چیزهایی که نگه میدارم که شاید روزی خواستم استفاده کنم را تویش میگذارم. از چهار سال پیش تا حالا هم تمیزش نکردم. فکر کنید چهار سال است که فقط کاغذ ها و آشغال هایم را توی این کمد می گذارم. چهار ماه است که برگشتم خانه و همش با خودم فکر می کنم که باید تمیزش کنم. تا وقتی که بیکار بودم تنبلیم می آمد. امروز که یک روز تعطیل داشتم به خودم گفتم امروز دیگر وقتش است. از صبح مشغول این کمد بودم تا همین الان. همه ی کاغذ ها را یکی یکی نگاه کردم. همه ی یادداشت هایم از دوران دبیرستان تا حالا. با خودم گفتم خوب است من معتاد نیستم وگرنه مثل نیما یادداشت هایم را روی زرورق سیگارهایم می نوشتم. سه تا کیسه ی بزرگ آشغال از این کمد بیرون آمد. و کلی گردنبند و گل سر و دستبند و این جور چیزها که از بچگی نگه داشته بودم. همه را گذاشتم توی یک جعبه برای نسترن. دفعه ی بعد نوبت کمد عروسک هایم است. تا حالا دلم نیامده به کسی ببخشمشان. نمی دانم دلم می آید  به نسترن بدهمشان یا نه. انگار آخرین یادگاری های دوران کودکیم هستند.

......................................

قول و قرارهایشان را گذاشتند. قرار برای آخر این هفته شد. دیگر اضطراب هم ندارم. به قول یک دوستی، بال و پر ما را بریدند. دیگر مردها هیچ کدام با هم فرقی ندارند. انگار باید پذیرفت که زندگی  همین است. قاعده همین است. باید مردی باشد. و تنها دلیل برای من، بچه است.

.....................................

هیچ کس از سر دلسوزی برای دیگری کاری نمی کند. انگیزه ها از منافع شخصی تا ارضای حس فضولی فرق می کنند.

من هم چاهی می خواهم...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٥
comment نظرات ()