برای امروز، فردا و همیشه‌ام

یک آن شد این عاشق شدن

سالها پیش، وقتی هنوز مدرسه نرفته بودم، یک معلم انگلیسی داشتم. خوب چون اولین معلم بوده، اسم و ظاهرش همیشه یادم هست. ولی این روزها بیشتر یادش می افتم. مثلا هروقت می خواهم بروم Facebook و با خودم /buk/ را /bu:k/ تلفظ می کنم. با اینکه سالها است به خودم تلفظ درست را یاد آوری می کنم. یا وقتی به جای It is هنوز ناخودآگاه می گویم eat ease  یا وقتی میشمارم که یک، دو، درخت! همه ی این مواقع یادش می افتم. گرچه من از این آدم در انگلیسی اشتباههای زیادی یاد گرفتم ولی برای تدریس، درس خیلی خوبی به من داده. هر وقت می خواهم سر کلاس هایم بروم، می گویم من نباید آن معلم باشم. من نباید این اشتباهها را به شاگردهایم منتقل کنم. باشد که مورد قبول واقع شود و اینها! نیشخند

خردسالهایم خیلی هم خردسال نبودند. دوازده سیزده ساله از آب در آمدند. و فقط باید یک خانم باشی که بفهمی وقتی سر کلاس شاگردت بهت می گوید خانم بزنم به تخته You are so beautiful  چه حالی میدهد! آن هم برای من که هم جسم و هم روحم مدتهاست خسته اند. میبینید، برای این روزهای من حتی اتفاقات در این حد هم خوشحال کننده اند. یا حتی اتفاقی دیدن یک قسمت "مدار صفر درجه". آن زمانی که این سریال را تلویزیون پخش می کرد من ندیدمش. ولی بعدها که ماهواره پخشش کرد، دیدم. آن موقع از صبح می رفتم کتابخانه تا غروب. که وقتی این سریال را پخش کردند هر روز ساعت شش با ذوق و شوق خودم را میرساندم خانه برای دیدنش. الان هم قسمت های اولش هست. باید دوباره جوری برنامه ریزی کنم که این ساعتها وقتم آزاد باشد.

کسی میداند آدم باید چه کار کند که بتواند صبحانه بخورد؟
صبح ها که میروم سر کلاس تا ظهر بارها دلم ضعف میرود ولی هنوز هم هرکاری می کنم نمی توانم صبحانه بخورم.

خوب من بروم یک لیوان چایی با بیسکوئیت بخورم و مدار صفر درجه ام را ببینم!

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

حواست هست خدا!

مدتهاست که هیچ خبر خوبی نداشتی برایم!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٠
comment نظرات ()