برای امروز، فردا و همیشه‌ام

غلام قمر

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازين بی خبری رنج مبر هيچ مگو

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو

گفتم ای عشق من از چيز دگر می ترسم

گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلی جز كه به سر هيچ مگو

قمري جان صفتی در ره دل پيدا شد

در ره دل چه لطفيست سفر هيچ مگو

گفتم اين روی فرشته است عجب يا بشر است

گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد

گفت می باش چنين زير و زبر هيچ مگو

ای نشسته تو در اين خانه پر نقش و نگار

خيز از اين خانه برون رخت ببر هيچ مگو

غير شمس الحق تبريز مبين مولا را

مثل رخساره اين نور نظر هيچ مگو

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو

پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٥
comment نظرات ()