برای امروز، فردا و همیشه‌ام

قانون چندم کی؟!

همیشه وقتی میخواهم بروم تهران، یا هرجای دیگر، کلا توی جاده که می خواهم بروم، قبلش همه ی وسایلم را میریزم وسط اتاق و شروع می کنم به تمیز کردن. همه ی آن چیزهایی که نمی خواهم دیگران ببینند را دور میریزم و بقیه را مرتب میگذارم سر جایشان. دیگر بالاخره کار یک بار میشود. بالاخره شاید یکی از این دفعه هایی که توی جاده بودم، دیگر برنگشتم. نه اینکه بخواهم بگویم دید نا امیدی دارم به زندگی. بالاخره مرگ هر آن ممکن است سراغمان بیاید و پرواضح است که توی جاده احتمالش بیشتر است. و اصلا تا اینجایش مشکلی نیست. من به بعدش فکر می کنم. که برای بعدش آماده باشم. چون بالاخره یک چیزهایی هستند که خیلی خصوصی هستند و آدم دوست ندارد بقیه ببینندشان حتی بعضی اس ام اس ها. که این قبیل چیزها را نابود میکنم. و غیر از این دوست ندارم اگر مردم بعدا بگویند گندش بزنند چه دختر شلخته ی کثیفی بود. که وقتی تمیز می کنم، اگر هم زنده برگردم،حتما بعد از سفر حسابی خسته هستم و وقتی اتاقم را تمیز میبینم و همه چیز سر جای خودش هست کلی خوشحال می شوم.

الان داشتم فکر می کردم اگر همین حساسیت را به رفتارم هم داشتم چی. اگر همین طوری همیشه یک نشانه هایی برای خودم میگذاشتم که یک زمانهایی خودم را به مرگ نزدیک تر ببینم. مثلا بگویم باز هم هر بار که میخواهم سفر بروم، یا نه، هر بار که می خواهم از خانه بیرون بروم، یا باز هم نه، هر بار که می خواهم از اتاقم بیرون بروم، با خودم فکر کنم ممکن است دیگر توی این اتاق برنگردم. این بار دیگر به اشیا فکر نکنم. به صفات فکر کنم. بگویم دوست ندارم چه صفتهایی را بعد از مرگم بهم بدهند. مثلا نگویند دختره ی بی خیال، لجباز، عصبی، بداخلاق، دروغگو و ...

اگر واقعا آدم بتواند با زندگی این طوری برخورد کند، چی می شود. تمرین که می شود کرد. نه؟

..........................................

گفته بودم پست بعدی ادامه ی همان پست وبلاگ نویسی خواهد بود. یعنی دوتا پست قبل. حالا می گویم اشتباه کردم. نوشتن به فکر آدم مربوط است. و واقعا نمیشود پیش بینی کرد که فردا توی فکر من چی هست و چی می خواهم بنویسم. گاهی فکرهای زیادی مدتها توی سرم هستند و باز گاهی سعی می کنم به صف و مرتبشان کنم. ولی نمیشود. بعضی فکرها انقدر عجول هستند که از صف بیرون می پرند و می آیند جلو. چه کار می شود کرد؟

.......................................

یک مدت توی وبلاگستان مد بود که همه از اینکه چقدر شکست خورده و دل شکسته هستند بنویسند. از اینکه چقدر ناتوان هستند برای غلبه بر این شکست ها (از دید من تجربه ها، درس ها). و خودشان را عزادار نشان بدهند. بعد مد شد که همه از اینکه چقدر بانمک و بامزه هستند بنویسند. یک مدت مد بود که دخترهای وبلاگ نویس همه یک حیوان خانگی یا گل و گیاه داشته باشند. و خودشان را خیلی آسیب پذیر و شکستنی نشان بدهند. بعد نوشتن جمله هایی با این فرمت:

........................

                        ......................

                                                ......................

مد شد. که مهم نبود چی می نویسی و فقط شکلش مهم بود. یک زمان مد شد که هر جا می خواهی بروی کامنت بگذاری آخرین کلمه ی کامنتت از آخرین جمله ی نویسنده باشد و بعدش سه نقطه. یک زمانی هم مد شد که دختر ها از خصوصی ترین و زنانه ترین مسائلشان بدون سانسور بنویسند که نشان میداد چقدر شجاع و باکلاس و امروزی هستند. خیلی چیزها خیلی زمانها مد بود. الان قانون وضع کردن مد شده. هرجا که میرویم، همه تجربیات خودشان را عمومیت دادند و به شکل قانون نوشتند. حالا از این بگذریم که تو کل این دنیای به این بزرگی فقط سه تا قانون داریم! حداقل قانونهایتان را شماره گذاری کنید که بتوانیم با شماره قانون و اسم خودتان دیگران را به قانون مورد نظرمان ارجاع بدهیم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٩
comment نظرات ()