برای امروز، فردا و همیشه‌ام

من چه کنم؟!

دیروز لحظه های آخر که می خواستم برای مصاحبه بروم دیدم بعد از یک مدت مریضی و تب آنقدر پوستم خراب شده که رویم نمی شود با این قیافه بیرون بروم. یک کم کرم پودر و پنکک زدم به صورتم. خانمها می دانند که وقتی این آشغالها را آدم به پوستش میزند خیلی مسخره و رنگ پریده می شود. و بعدش باید حتما رژ گونه هم زد. بعد از رژ گونه آنقدر سرخ و سفید می شود آدم که باید یک دستی به چشمها هم کشید و بعد از آن ابروها و ... دیگه خلاصه کاریست که یا نباید بکنی یا کردی باید تا آخر خط بروی. آخر سر آنقدر آرایش کرده بودم که وقتی رو به روی آقای مصاحبه گر نشستم رویم نمیشد مستقیم نگاهش کنم. همش سرم را پایین انداخته بودم. مصاحبه ی ما ماراتن بود. همه ی مصاحبه های قبلی تا حالا یک ربع یا بیست دقیقه بودند ولی این بار دو ساعت بود با دو نفر مختلف. نفر دوم  ساعت دوم خانم بود. و دیدم با این اوضاع احوال نمی شود ادامه داد. تا آمد شروع کردم برایش تعریف کردن که مریض بودم و همینهایی که بالا گفتم. این طوری هم یخ مصاحبه شکسته شد و هم می خواست انگلیسی حرف زدن من را ببیند که دید.

یاد اولین باری که آرایش کردم افتادم. کلاس دوم دبیرستان بودم و یک دوست صمیمی داشتم و هنوز هم دارم به اسم مریم. زمستان بود و پدر مادر و خواهر مریم می خواستند بروند عروسی یک نفر که خارج از شهر بود. ما امتحان داشتیم. زنگ زدند خانه ی ما که مریم تنهاست، سمیرا بیاد اینجا و با هم درس بخوانند. خلاصه ما رفتیم آنجا که اتم بشکافیم با هم. آنها که خودشان را خوشگل کردند و رفتند ما  هم وسوسه شدیم که خودمان را خوشگل کنیم. موسیقی گذاشتیم با صدای بلند، لوازم آرایش و لباس های مامان مریم را ریختیم وسط و هرکداممان یک لباسی پوشیدیم و شروع کردیم به آرایش کردن. بلد هم که نبودیم درست آرایش کنیم. فقط من انقدر رنگ و آشغال دور چشمم مالیده بودم که چشمهایم می سوخت و قرمز شده بود و آنقدر ریمل زده بودم که همه ی مژه هایم چسبیده بودند به هم. یک ساعت نگذشته بود و ما که حسابی خوشگل شده بودیم داشتیم می رقصیدیم که به به ! خانواده ی مریم برگشتند. برف می بارید و ترسیده بودند تو جاده بروند. یادم است هر دو رویمان نمیشد نگاهشان کنیم. رفته بودیم تو اتاق و مامان مریم آمده بود رو به رویمان نشسته بود. بیچاره هیچی هم نمی گفت. فقط داشت از جاده و برگشتنشان تعریف می کرد ولی ما  هردو سرمان را انداخته بودیم پایین و نگاهش نمی کردیم. انگار که ما صورت مامانش را نگاه نکنیم او هم صورت ما را نمی بیند! دیگر آخرش زد زیر خنده و گفت می خواستیم برویم عروسی خبر نداشتم اینجا هم عروسی هست!

بله این هم از خاطره ی اولین باری که من میک آپ کردم. فقط الان که فکر می کنم میبینم دخترهای دبیرستانی الان دیگر همه جور قر و فر و آرایش و همه چیز بلد هستند. و از در مدرسه ها که بیرون می آیند انگار آرایشگاه بوده اند. ما که آن طوری بودیم این شدیم. اینها دیگر چی می خواهند بشوند!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧
comment نظرات ()