برای امروز، فردا و همیشه‌ام

It takes two to Tango

و من تنها بودم.

راست می گوید یک جایی توی ممول خودم نوشته بودم که کلیت زندگی همه ی ما مثل هم است. فقط جزئیاتش فرق می کند. و چیزی که  بیشتر از همه روی روابطمان تاثیر می گذارد، این است که کجای زندگیمان همدیگر را می بینیم. و باز هم می گویم توی این روابط انسان بودن از هرچیز دیگری مهم تر است.

من هیچ وقت اهل قصه ساختن و بزرگ کردن رابطه های گذشته ام نبودم. حقیقت این است که آدمی بوده است، رابطه ای بوده، شاید اشتباهاتی بوده و شاید هم نه. فقط دو نفر به درد هم نمی خوردند. و عشق و این جور چیزها هم واقعا وجود ندارد. هیچ کس به خاطر دیگری رابطه ای را شروع نمی کند و هیچ کس هم  به خاطر دیگری توی آن رابطه نمی ماند. همه دنبال خواسته های خودشان و برطرف کردن نیازهایشان هستند. همه نیازهایی داریم. نیازهای جنسی هست و احساسی. نیاز جنسی که قضیه اش مشخص است و بسیار ساده. اما قسمت پیچیده ماجرا نیازهای احساسی است.  مثلا من به تنهایی می توانم بروم گردش. یا اگر بخواهم با دوستهایم یا خانوادم. نمی خواهم یک نفر کنارم باشد که گردش ببرم، سینما ببرم ، با هم غذا بخوریم یا ... وقتی یک رابطه ی عاطفی را شروع می کنم یعنی می خواهم یک نفر کنارم باشد که  دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم. یعنی می خواهم محبت کنم و محبت ببینم. یعنی می خواهم به یک نفر احساس دوست داشتنی بودن را بدهم، و خودم هم احساس کنم که دوست داشتنی هستم. می خواهم یک نفر کنارم باشد که خودم، کارهایم و زندگیم برایش مهم باشد. و قطعا از آن طرف هم  همین را ببیند.

به نظر من رابطه ی سالم رابطه ای است که همه ی این نیازهای دو طرف را جواب بدهد. رابطه ای که دو طرف به یک اندازه دوست دارند، به یک اندازه اهمیت می دهند، به یک اندازه هم وقت و انرژی می گذارند. وقتی توی رابطه بهانه ها و مشکلات و دعواها شروع می شود یعنی یک طرف یا دو طرف محبت و حمایتی که می خواهند را نمی بینند. ساعتها و هفته ها و ماهها صحبت کردن در مورد آن مشکلات هم فایده ای ندارد. چون این ظاهر قضیه است.  اصل اینجاست که یکی از طرفین یا باز هردو، از مشاجره  دنبال اطمینان از  علاقه ی طرف مقابل هستند. شاید هم اصلا ندانند که چی دارند به زبان می آورند. یکی از زمین بگویند و یکی از زمان.  اگر آن طرف علاقه ای باشد که حل می شود. و اگر نباشد هم هیچ آدم عاقلی توی آن رابطه نمی ماند مگر اینکه خودآزاری داشته باشد. مگر اینکه بخواهد یک عمر خودش را از داشتن یک رابطه ی سالم محروم کند. و واقعا هیچ کس از آسمان نیامده و هیچ کس تافته ی جدا بافته نیست که بخواهیم توی ذهن خودمان بزرگش کنیم، ازش بت بسازیم و یک عمر توی ذهنمان نگهش داریم. حالا بعضی ها مدتها و شاید همیشه بعد از تمام شدن رابطه، یک تصویر خیالی از طرف مقابلشان را توی ذهنشان نگه می دارند  و به عبارتی با همان عشق بازی می کنند.  فکر می کنم این جور مواقع از اول هم مشکلی بوده است. و واقعا عاشق خود طرف نبودیم. بلکه فقط یک ویژگی و خصوصیتی را در آن فرد دیدیم  که جذب آن شدیم. خصوصیتی که دوست داشتیم و داریم که خودمان آن را داشته باشیم. که چرا سعی نکنیم خودمان به دست بیاریمش ؟

قبلا  هم یا همینجا یا توی ممول گفتم که هیچ وقت نمی شود از اول که یک نفر را می بینی دوستش داشته باشی یا عاشقش باشی. درست ترین و بهترین حالت این است که یک بذر سالم پیدا کنی. بکاریش و خودت پرورشش بدهی. یک رابطه هم دو سر دارد. اگر دو نفر ببینند که برای همدیگر جذاب هستند و موقعیت و خصوصیتشان به هم می خورد، آن موقع می توانند شروع کنند به ساختن یک رابطه ی سالم. رابطه ای که تویش عقل و احساست با هم در جنگ نباشند. و رابطه ای که آرامش داشته باشد. این بهترین حالت است. و مطمئنا هر رابطه ای فراز و نشیب دارد. جنگ و دعوا توی هر رابطه ای هست. ولی وقتی رابطه ات را این طوری ساختی، وقتی از علاقه ی طرفت به خودت مطمئن باشی می دانی که درست می شود. وقتی هم که نباشی که باز برمی گردیم به پاراگراف قبلی که مگر دیوانه ایم!

به هرحال اینها فکرها و نظرهای من بود. اگر کسی  که دوستش دارم ، دوستم داشته باشد، از دستم نمیدهد. و اگر دوستم نداشته باشد، بهتر که کنارم نماند. اگر کسی که دوستت دارد را دوست داری، از دستش نده. و اگر دوستش نداری، آزادی را بهش هدیه بده.

و می دانید آخر همه ی این قضیه ها چی می شود؟

وقتی آدم مناسب را پیدا کردی، قدرش را می دانی.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
comment نظرات ()