برای امروز، فردا و همیشه‌ام

Not easy to state the change you made

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ی !

مگه من آدم آهنی ام؟

مگه من دل ندارم؟

 حالا درسته از كامپيوتر زياد سر در ميارم ولي دليل نميشه كه مثل كامپيوتر هم كار كنم ! ( اينو يه روز به محمد گفتم بيچاره هنگ كرد ! ( آه ببين زياد مي دونم ! هنگ مي دونم چيه !) آره پس چي ؟ من ندونم پس كي مي دونه ؟)

يه هفته است شيطون شدم و دلم نمي خواد درس بخونم و از طرفي اون بزرگتره هي ميزنه تو سره كوچيكتره ميگه بشين درست را بخون ! كه نتيجه اش اين شد كه تو اين يه هفته نه درس خوندم و نه شيطوني كردم ! حالا اگر همون روز يك ساعت ، نه بگو دو ساعت ، حالا بگو يه روز بهش وقت داده بود شيطونيهاشو  بكنه ، الان ديگه خودش داشت درس مي خوند . ولي نذاشت ديگه ... يه هفته همه امون را معطل كرد. حالا امشب كوچولوهه آزاده ! هر كاري بخواد مي تونه بكنه . تا شب بهش وقت داده . قرار شده شب هم خودش بشينه خيال پردازي كنه. كه سال ديگه چه كار داره مي كنه. خوب هنوز اين كار را نكرده ولي من از حالا فكرش را خوندم. به شما هم ميگم ! سال ديگه اين موقع داره تو دانشگاهي كه دوست داره درس مي خونه. با آدمايي مي گرده كه دوسشون داره. و حتما هم يه كار مناسب پيدا كرده. (فوقش يك سال  پس و پيشه . ولي سال ديگه حتما!)

ديديد گفتم سيم كشيمون را درست مي كنم ! ديديد درست شده ! ديديد از پسش برآمدم! ديديد؟!

حالا اينجا را هم ببينيد:

نگار ( همسايه ي بالايي ):

-         سلام سميرا جون. بابات خونه است؟

-         سلام. بابام؟ نه ! نيست !

-         هر وقت آمد يه خبري بده كارش دارم.

-         باشه.حتما.

فرداي اون روز. تو حياط.

-         خوبي سميرا ! چرا ديروز خبري ازت نشد !

-         ا ! شرمنده ! يادم رفت !

-         اشكال نداره. الان نيست؟

-         نه نيست.

-         خوب پس هر وقت آمد يه خبر بده . دوباره يادت نره.

-         باشه حتما.

پس فرداي همون روز اول. يعني همين امروز.جلوي در خونه.

-         سميرا جان گفتي به بابات؟

-         نه ! آخه نديدمش. ولي تا نيم ساعت ديگه مياد.

-         باشه پس من يك ساعت ديگه بيام خونه است؟

-         آره هست.

يك ساعت ديگه :

-         تق تق تق

-         بابا نگاره.دو سه روزه كارت داره.

بابا و نگار :

-         سلام ...

-         ...

-         راستش تلفن ما دو سه روزه قطع شده. رضا هم نيست كه بگم درستش كنه. مي خواستم اگر ممكنه يه نگاهي بندازيد ببينيد مشكلش چيه.

...

بابا با انبردست و پيش گوشتي و چسب ( كدوم چسب؟ چسبي در كاري نبود !) آها ! اون ته مه ها يه چسبي پيدا شد ! آره ديگه با همينا رفت.

بابا با همونايي كه رفته بود برگشت.

بابا :

-         كي به اين سيم كشيها دست زده ؟

من تو اتاق . در هم بسته.

مامان :

-         سميرا چند وقته باهاشون ور ميره.

من تو اتاق ولي سرم از لاي در بيرون :

-         به من چه ! هرچي خراب ميشه مي اندازيد گردن من!

-         آخه بابا جون تو چه كار داشتي به اونا ! تلفن سه طبقه را به هم ريختي.

-         من نكردم ! من فقط اون سيمهايي كه باز بودند را بريدم و دوباره چسبوندمشون به هم.

-         همشونو چسبوندي دوباره؟ نصفشون كه بازبودند !

-         ها؟ آها آخه چسب تمام شد . بعد ديگه چسب پيدا نكردم !

خوب چيه مگه؟ من قول داده بودم كه سيم كشي خودمون را درست كنم. قولي نداده بودم كه تلفن همسايه را قطع نكنم !

يه چيز ديگه هم بگم؟

جنبه داشته باشيد ها !

اين روزا :

-         سميرا فلاني را ببين .

-         هه بتركه !

...

-         سميرا فلاني گفت كه فلان چيز .

-          هه ! بتركه !

...

-         سميرا فلان چيز .

-         هه ! بتركي !

خلاصه اينكه چند وقته كه همه چيز و همه كس را تركوندم. ديگه اگر جايي تو يه بحثي و ... باعث تركيدگيتون شدم ، از همينجا ببخشيد !

يه چيز ديگه هم بگم و واقعا برم !

اينو نگاه كنيد.

اين را هم گوش بديد.

اينارا فرهاد جان بهم هديه كرده.

ديگه خواه ناخواه ممول تا آخر عمرم برام موندني شده. و هميشه منو ياد بهترين دوران زندگي ام خواهد انداخت!

( حال اين جمله آخريه را حسابي ببريد)

من ديگه  دیگه رفتم ...

 

 

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٦
comment نظرات ()