برای امروز، فردا و همیشه‌ام

آسمان هم بارانش را دریغ کرده

باران که می بارد تو می آیی
باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه آئینه
باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد غصه می سوزد
شب می گدازد سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه دیدار
تا روزهای با توبارانی
غم می کُشد ما را تو می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی

حالا من هستم و آب سردی که روی احساسم ریخته اند. من و انرژی ای که دیگر برای ساختن ندارم. من و اعصابی که برای گذشتن ندارم. من و هرچه پیش آید. من و مهم نیست... مهم نیست... بی خیال...

قبلا هم گفته بودم چرا دوستش دارم. چون تنهای چیزی است که تا همیشه به من تعلق دارد.

جواب سوال چند پست قبلم را  هم گرفتم. نمی شود. نمی شود کسی به غیر از اعضای خانوادت بی آید و از دوست داشتنش مطمئن باشی.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
comment نظرات ()