برای امروز، فردا و همیشه‌ام

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی

و چقدر آن گاهها زیاد هستند.

چهار سال است که روز به روز دارم می گویم دریغ از دیروز.

چهار سال است که دائم دارم سعی می کنم همه ی چیزهایی که دیدم را تحمل کنم و ندید بگیرمشان. خیلی چیزهایی که نمی شود گفت. خیلی چیزها که احساس می کنم با اینکه تقصیر من نبوده، ولی گفتنشان باعث کوچک شدن خودم می شود. ولی دیگر چقدر تحمل کنم؟ مگر اعصاب فولادی دارم؟

کی می تواند بفهمد وقتی هرجایی که می روی یک چشم مریض دنبالت هست چه حسی دارد؟ وقتی توی کلاس درس که یک محیط کاملا آموزشی است نشستی و می شنوی که دو تا آقای پشت سرت در مورد اندام تو صحبت می کنند. وقتی توی اتوبوس هستی و کمک راننده چشم ازت بر نمی دارد. وقتی توی یک جمع می روی که کمی ارتباطاتت گسترده بشود و آنجا آدمهایی آنقدر پیله می شوند که به  کل پایت را از آنجا میبرند. وقتی یک مرد آنقدر بهت ابراز علاقه می کند که باورش می کنی و برنامه ی ازدواج می گذارد و بعد آقا متاهل از کار در می آید. وقتی یواش به گوشت می رسانند که فلان دو نفر برای مخ زدنت (چقدر بدم می آید از این اصطلاح) شرط بندی کرده اند. وقتی دوستت توهم می زند که دوست پسرش بهت علاقه دارد و رابطه اش را باهات قطع می کند.وقتی زن یک آقایی که خیلی نمیشناسیش فکر می کند که داری علاقه ی مردش را ازش می گیری و بهت زنگ میزند. وقتی صفحه ی کامنت هایت را باز می کنی و میبینی آدمهایی که نمی شناسیشان هر حرفی از دهنشان در می آمده زدند و حتی نوشتنت را هم به پای نیتهای کثیف خودشان گذاشتند. به کی بگویم آن روز چطور همه ی کوچه ای که تمام نمیشد را دویدم . به کی بگویم آن شب دلم می خواست توی خیابان باشم و توی آن خانه نباشم. به کی بگویم دلم نمی خواهد برای اینکه آرامشم را به هم نزنند توی هر محیط جدیدی که میروم حلقه دستم بکنم. کی میفهمد وقتی باور می کنی که بین این همه آدم کثیف یک نفر را پیدا کردی که واقعا انسان  است و بعد می فهمی او هم یکی از جنس بقیه  و با همان دیدها بوده چه حالی می شوی؟

شاید اینها برای شما یک شیطنت و تفریح و یا هرچیز دیگری باشد ولی نه جیگر، نه زندگی که وجود من را آتش میزند.

به پدر و مادرم هم بگویم که بیشتر از من غصه می خورند.

گاهی فکر می کنم که حالا که شرایطش را می توانم فراهم کنم از ایران بروم. بعد سریع توی ذهنم می آید که اگر آنجا هم همین طوری بود و یک روز دلم گرفت و همین چند دوستی که دارم و می توانم باهاشان درددل کنم و پدرم که وقتی نگاهش می کنم مطمئن می شوم که یک مرد روی زمین هست که واقعا به خاطر خودم  و تا همیشه دوستم دارد هم نبود، چه کار کنم؟

به کی بگویم دلم می خواهد هیچ وقت بزرگ نمیشدم. که دلم میحواهد هیچ وقت تحصیل نمی کردم. هیچ وقت اجتماعی نمی شدم. کاش تا همیشه بچه می ماندم و هیچ وقت از خانه ی پدر و مادرم بیرون نمی آمدم.

نمی دانم چه کار کنم دیگر. تو این محیط کثیفتان فضا برای نفس کشیدن من کم است. اینجا همه خودشان را آن طوری که دوست دارند نشان میدهند و بعد که می شناسیشان می بینی هزار درجه با آن که می گویند فرق دارند. نه انگار که همان آدمی است که فکرهایش را می خواندی.

نمی بخشم. مدتها است که بخشیدن را فراموش کردم.

این وبلاگ بسته می شود. ایمیل ادرسم عوض می شود. خط موبایلم عوض می شود. من محیطی به اسم وبلاگستان نمی شناسم. هیچ آدمی را هم اینجا نمی شناسم.

شما را به خیر و ما را به سلامت

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٢
comment نظرات ()