برای امروز، فردا و همیشه‌ام

هيچ می دونی ...

هيچ اتفاقي نيافتاده بود.

 هوا گرم گرم بود. همه خوب بودند و خوشحال. نا سلامتي سيزده به در بود.

فقط من داشتم مي لرزيدم.

نه اينكه چيزي شده باشه ها ! هيچي نشده بود ! من سردم بود!

بدنم مي لرزيد. نمي خواستم چيزي بگم. نمي خواستم كسي بويي ببره.

 خوب طبيعي هم بود. نمي خواستم آبروي خودم _ نه اون _ را ببرم.

تمام شد. اون روز گذشت. درست يادم نمياد. شايد بعدش سرما خورده بودم.

شايد هم نخورده بودم. مهم هم نيست. اگر مهم بود توي ذهنم مونده بود.

 ولي يه چيزي هست كه خوب تو ذهنم مونده. يه سوال !

چرا تا اون موقع نفهميده بودم كه مي تونه به اون زيبايي بخنده ؟!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٥
comment نظرات ()