برای امروز، فردا و همیشه‌ام

به مهمان بی صدای وبلاگم

امروز از صبح صفحه ی مدیریتم باز بود و همش داشتم سعی می کردم فکر هایم را منسجم کنم و بنویسمشان. ولی نتوانستم. هر کاری کردم نتوانستم. همان مانعی که اجازه نداد پست قبلی را کامل کنم امروز هم اجازه نوشتن نداد.

ولی امشب یک نشانه ی دیگر داشتم. یک فال نیک.

نمی دانم دو سه آشنای مشترکمان چرا می توانند باعث ترسمان بشوند. یا چرا باید از ترس حضورشان ساکت بمانم.

چهار سال حسهای متناقضی به من داشتی. چهار سال از من متنفر بودی. از من بدت می آمد. آرومتر شدی و تصمیم بر فراموش کردنم گرفتی. چهار سال نتوانستی و سایه به سایه دنبالم آمدی و نوشته هایم را خواندی. چهار سال حس بدی که کس دیگری بهت میداد را سر من خالی کردی. نمی دانم آن روز گونه هایم چرا و چطور سرخ بوده که ناخواسته باعث حسادتت شدم. اما  مطمئن حس امشبت با حس تمام این چهار سالت تفاوت داشته. حسی که وسط شام به طرف من کشیدت. نمیدانم امشب دوستم داشتی یا دلت برایم تنگ شده بود.

چهار سال گذشت. باید می گذشت.

اما مهمان بی صدای وبلاگم  تمام این چهار سال مثل قبل دوستت داشتم. هیچ وقت تو این چهار سال به خودم اجازه ندادم در موردت بد فکر کنم. یا حتی به خاطر اشتباه و گناه دیگران ذره ای از آنچه که هستی پایین تر ببینمت. تمام این چهار سال از  دو سه آشنای مشترکمان احوالت را می پرسیدم. تمام این چهار سال وقتی پالتویم را می پوشیدم یادت می افتادم و خاطره ام را با خنده برای دیگران تعریف می کردم. من نتوانستم، همان طور که الان هم نمی توانم، نمی توانم بگویم چرا روزگار خواسته من بیشتر تجربه کرده باشم. و شاید همین است که اذیتت می کند. نمی خواهم نه تو، و نه هیچ دختر دیگری بازیچه بشود. همان طور که نمی خواهم خودم بازیچه بشوم. آن موقع هم نخواستم. من فقط نمی خواستم ...

این دوره باید می گذشت و کاری از دست من بر نمی آمد.

این روزها چیز دیگری بود که مدام من را به یادت می انداخت. چهار سال پیش یک حس را برایم تعریف کرده بودی. در جواب شکایتم از رابطه ها گفته بودی که نمی فهمم. گفته بودی چنین حسی ندارم و نمی فهمم. گفتی آنقدر ناراحت و عصبانی می شوی از دستش و  منتظر تماسش میمانی. با خودت میگویی زنگ که زد  این را می گویم و آن را می گویم و این کار را می کنم و آن کار را می کنم. ولی وقتی زنگ میزند، تا صدایش را می شنوی همه ی عصبانیت و ناراحتیت میرود و جایی برای شکوه نمی ماند. باورت می شود؟ آنقدر عصبانی بودم، تو عصبانیت خودم حرفهایم را آماده می کردم  و ... ولی  تا صدایش را شنیدم همه ی ناراحتیم رفت. یاد تو افتادم. یاد حرفت.

ولی هنوز نمیفهمم مگه شیر را با زردچوبه می خورند؟! آخر شیر با زردچوبه چه کوفتی میشود!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٩
comment نظرات ()