برای امروز، فردا و همیشه‌ام

...

آن لحظه اي كه مردم آنجا نبودم.

 

باور كنيد كه نبودم. وقتي جسم بي روحم را ديدم شوكه شدم. لعنت بر شيطان. من ترسيده بودم و

 

گيج گيج ! اصلا نمي دونستم چه اتفاقي افتاده است.

 

به خاطر اينكه من بيرون بودم. بيرون از جسمم. ذهنم، روانم، نفسم، روحم يا هر چيز ديگري كه مي

 

توانيد اسمش را بگذاريد ، براي يكي ديگر از گشت و گذارهاي گاه به گاهش جسمم را ترك كرده بود . و

 

در برگشت جسدم را ديده بود. جسد خون آلود و تكه پاره ام را.

 

خيلي طول كشيد تا فهميدم كه قبل از برگشتم روي تخت خواب خون آلود هتل چه اتفاقي افتاده

 

است. خيلي بيشتر از  آن زماني كه بقيه متوجه مسئله بشوند و از قضيه سر در بياورند. من سرگردان

 

بودم. و مثل يك روح بيچاره و بينوا در هوا مي چرخيدم. فقط اينكه من روح نبودم. يا بودم؟

 

آيا اگر كه من روح بودم نبايد توي يك تونل بلند و تاريك كه آخرش به نور ختم ميشد ، پيش مي رفتم؟

 

نبايد كه تمام زندگي ام با همه ي گناهها و جزئياتش مثل فيلمي از جلوي چشمهايم مي گذشت؟

 

روز جزاي من كي بود؟

 

اگر كه من مرده بودم ، پس چرا احساس  نمي كردم؟

 

من فقط مي تونستم بدون هيچ حركتي بالاي سر جسدم كه روزي من بودم بايستم و با صداي بلند

 

گريه كنم.

 

چه جوري اين اتفاق افتاد؟

 

تا الآن هم جوابي ندارم كه بدهم. ولي به جاي آن مي خواهم يك داستان از عشق ، جنايت ، خيانت

 

 و رسوايي برايتان بگويم. كه البته آنقدرها هم كه فكر مي كنيد بد  نيست.

 

همه چيز با يك سيب زميني داغ شروع شد ...

ترجمه و برگردان: سمیرا نکوئیان

............................................................

به دلیل مسائل امنیتی هرگونه کپی برداری از مطالب این وبلاگ ممنوع می باشد.

آره به خدا !

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٠
comment نظرات ()